با دیدن دختر و پسرهایی که بیرون نشسته بودند و بهشان نمی خورد بیست سالشان هم باشد، دو دل شدم بروم تو. حسابی هم شلوغ بود. به خودم گفتم آخر هفته است دیگر. با این که طبیعتاً چهل پنجاه ساله ام،  و بارهای ایده آل من پُرند از لبخند و گفت و گوی دوستانه و جَز، اما به سرم زد که بروم تو. اسمش reggae bar بود و می شد حدس زد که از بالا تا پایینش عکس های Bob Marley فقید را چسبانده باشند و فقط آهنگ های او را پخش کنند.

ته بار دو میز بیلیارد بود و دختر و پسری با هم بیلیارد بازی می کردند. دختر مینی ژوپ پوشیده بود و مدام خم می شد روی میز تا از زاویه ی بهتری خط گذرنده از دو توپ و سوراخ را ترسیم کند. سرم را برگرداندم. جلوی پیشخوان کوکتل اختراعی خودشان را سفارش دادم که متصدی گفته بود فیل را هم کله پا می کند. دخترها مدام از پشت میزها بلند می شدند و به دست شویی ته بار می رفتند و پسرهای همراهشان به تماشای دختران دیگر، به تمنای دختران دیگر، وقت می گذراندند. سرخوشی است و جوانی. نه این که جوان نباشم ها، اما هیچ وقت نتوانسته ام کسی را با نگاه حتی یک میلی متر به سمت خودم بکشانم، اما بارها شده که کسی من را با نگاه کیلومترها دنبال خودش بکشاند.

دوست دارم نشستن جلوی پیشخوان را، وقتی تنها هستم. فرصتی است تا با کسی گپ بزنی، به گوشه و کنار روح کسی سرک بکشی که الکل درهاش را باز کرده و موجودی را ببینی که نه از ترس دستور ضحاک، که از ترس بایدها و نبایدها در غاری رشد می کند و هراسانِ از بیرون آمدن است، اشتیاق سرکوب شده و آرزوهای بربادرفته؛ و بعد که در سراشیبی افتادی، سراشیبی زندگی یی که از رویاهات دورت می کند، اشتباه پشت اشتباه و لیوان پشت لیوان، چه الکل باشد و چه هر عادتی دیگر که لحظه یی از گند زندگی رهات کند. گمان نمی کنم کسی که هیچ مشکلی یا قیدی داشته باشد به بار بیاید، حتی کسانی که می خواهند شاد باشند، می خواهند آخرین قیدها را از ذهنشان بردارند و چه استادانه الکل این کار را انجام می دهد. برای من نوشیدن مانند کبریت های دخترک کبریت فروش است که در آتش شان رویاهاش را می بیند. می خواهم زنده نگهشان دارم.

با خودم گفتم تمامش که کردم می روم، گمان نمی کردم کسی پیدا بشود که در این غلغله ی شور و شادی و عطش دل و دماغ حرف زدن داشته باشد و اگر هم کسی باشد این جنس حرف زدن را فکر نکنم بلد باشم. کوکتلش هم آش دهن سوزی نبود که طالب پر کردن دوباره ی لیوان بشوم. از سمت راست صدایی شنیدم که احتمالاً مخاطبش من بودم. گفت خوب است؟

چهل سال را داشت به گمانم، چینی بود و چشم هاش با رد شدن هر دختری دنبالش می رفت. به نوشیدنی ام اشاره می کرد. انگشت شستم را نشانش دادم یعنی عالی است و دارم حال می کنم. گفت توریست هستی؟ گفتم درس می خوانم. پرسید اهل کجایی؟

بهم نمی خورد ایرانی باشم، این را دربرخورد با خارجی ها فهمیده ام. گفتم ایرانی هستم. گفت احمدی نجاد. گفتم براوو و دوباره شستم را بهش نشان دادم، این بار با نیت ایرانی، و لبخند زدم. یعنی اصلاً حوصله ی بحث درباره ی سیاست و بمب اتم را نداشتم. گور بابای همه شان. ترجیح می دادم درباره ی هر نوع انحراف جنسی بحث کنم تا بمب اتم، بس که هر روز به عنوان سفیر باید پاسخ تک تک راننده ها و اطرافیان را بدهم. برای همین سریع گفتم چه دخترهای زیبایی! زیبا هم نبودند، بیش تر از زیبایی برجسته به چشم می آمدند. این بار او شستش را نشانم داد. گفت عالی. او هم ظاهراً بی خیال بمب شد که گفت من هر شب می آیم این جا، کوکتلش معرکه است و دخترهاش هم. گفتم کار خوبی می کنی، به آمدنش می ارزد.

گفت شرکت صادرات دارد، لوازم آرایشی. گفت می خواهد محصولاتش را به ایران هم صادر کند ولی تا حالا اقدام به این کار نکرده. می خواستم بگویم چینی ها بازار ما را پر کرده ند، صحت خواب. گفتم ایده ی خیلی جالبی است. پرسید کسی را می شناسی که بتواند شریک م بشود و سرمایه گذاری بکنیم؟

از اول تا تهش را خواندم، چندتایی از این ها را دیده بودم تو اتوبوس و مترو، حرف از صادرات به ایران می زدند و دنبال شریک می گشتند. همه شان هم کلاه بردارند. نمی دانم چرا نه نمی توانم بگویم. گفتم شاید، مطمئن نیستم. کارت ویزیت ش را به من داد. هم زمان شست مان را به هم نشان دادیم.

پرسید تنهایی؟ قیافه ام داد می زند که تنهام. گفتم آره. گفت دخترهای قشنگ دوست داری؟ خیلی س…ی. جا خوردم. گفتم امشب؟ گفت هر وقت که تو بخواهی. با خنده زدم روی شانه ش و گفتم مطمئنی فقط لوازم آرایشی صادر می کنی؟ قهقهه زد. چینی هایی که دیده ام بد می خندند مخصوصاً وقتی بین خودشان حرف می زنند. همه جا پر از چینی است.

گفتم از آشنایی تان خوشحال شدم. باید کم کم بروم. دست ش را به شکل تلفن کنار صورت ش گرفت و آخرین شست را هم نشانش دادم و از بار زدم بیرون.