اولین بار که مشروب خوردم سه چهار سالم بود. قصدم این نیست برای خودم سابقه ی دهن پرکنی دست و پا کنم و اصلاً ادعای حرفه یی بودن ندارم. بعد از آن واقعه یا به تر است بگویم اشتباه، تا دوران دانشجویی، تحت سیستم انضباطی مادرم که می خواست فکرمان سالم رشد کند، حتی در مهمانی ها که بزرگ ترها می نوشیدند (پدرم گه گاه لبی تر می کرد)، تصور نوشیدنش را هم نداشتم چه برسد بخواهم اجازه بگیرم یا برای رسیدن به ش نقشه بکشم.

با مادربزرگ رفتیم خانه ی پسرخاله اش. پسرخاله هم نبود، مادربزرگ مادرش را که بزرگش کرده بود خاله صدا می کرد و پسرش هم طبعاً می شود پسرخاله. این اسم در خانواده ی ما روش ماند، مادرم هم پسرخاله شمس صداش می کند و ما هم که دو نسل کوچک تریم، پسرخاله صداش می کنیم. یکی از جنتلمن ترین مردهایی است که به عمرم دیده ام. دیکته ی او در همه ی فامیل مشهور است و هر بچه یی که به سن نوشتن می رسد با دیکته ی او نگاهش به زندگی باز می شود. می گوید بنویس گوزن به ده می رود. می نویسی. می گوید می رود را پاک کن و بنویس نویسنده. انجام می دهی. می گوید حالا نون گوزن را بردار و بچسبان به ه ی ده. این کار را هم می کنی. بعد می گوید بخوانش. می خوانی گوز به دهن نویسنده. تمام فامیل هم که دورت نشسته اند و منتظرند این جمله از دهانت بیرون بیاید، قهقهه می زنند و تو مات و مبهوت، سال ها بعد به این فکر می کنی که اعتمادت به دیگران باید بر پایه ی ذکاوت باشد نه نسبت. این که گفتم جنتلمن به این معنی است که قواعد زندگی را خوب می داند و رفتارش در راستای ارزش های جامعه است.

دارم عبارت پسرخاله ی مادربزرگ را تکرار می کنم. عجب طنینی دارد در غربت. دل آدم غنج می زند.

با مادربزرگ که بودم آزادی نامحدود داشتم و از خدام بود بروم خانه شان. قرار هم نبود در این آزادی نامحدود هیچ غلطی بکنم، همین قدر که احساس کنی سرخوشانه می توانی یک باغ درندشت را بدوی، و جک و جانورهای جدید و سنگ ها و گیاهان عجیب و غریب کشف کنی، خودش خیلی است.

تصویری که از آن روز دارم به دلیل سن کم، چندان واضح نیست و قرار نیست تخیلاتم را به خوردتان بدهم. چیزی که یادم مانده: دم غروب بود. تو حیاط فرش پهن کرده بودند و تقریباً ده تا از مردهای فامیل دور نشسته بودند و ورق بازی می کردند. به گمانم پوکر بود یا بیست و یک چون پول هم جلوشان بود. جلوی هر کدام هم گیلاس مشروبی بود سرخ رنگ، جلوی من هم لیوان آب آلبالویی گذاشته بودند. یادم است از خودم پرسیدم که چقدر آب آلبالوش کم است؟ و بعد نتیجه گرفته بودم که به همین خاطر بقیه دارند مزه مزه می کنند و با یک جرعه ته ش را بالا نمی آورند.

یا پسرخاله گیلاسش را اشتباهی جلوی من گذاشت یا من اشتباهی گیلاس او را برداشتم و با یک قلپ نصفش را ریختم تو حلقم. چند سال بعد فهمیدم که کنیاک 70% بوده. چشم هام گشاد شد و گلوم می سوخت. می خواستم بالا بیاورم. معده ام جمع شده بود. ولو شدم رو زمین. دیگر چیزی یادم نمی آید.