یک قوطی super skol مانده بود تو یخچال. مزه اش به نظر من افتضاح است اما قوی است به نسبت بقیه ی آبجوها و یک قوطی اش می تواند کمی روت تاثیر بگذارد. غروب بود و می چسبید آبجو بخوری، سیگار بکشی و فیلم ببینی. نگاهی به لیست فیلم ها انداختم و پاریس دوستت دارم، نظرم را جلب کرد. این فیلم از 18 اپیزود 5 دقیقه یی تشکیل شده است با محوریت پاریس که بیست و دو کارگردان از کشورهای گوناگون در ساخت این اپیزودها شرکت داشته اند.

قبلاً این فیلم را دیده بودم، چند اپیزودش را خیلی دوست داشتم. اپیزود توئیلری، تور ایفل، محله ی چهاردهم و Faubourg Saint-Denis. آخری کار تام تیکفر بود با بازی ناتالی پورتمن.

ناتالی پورتمن یکی از آن زنهایی است که می تواند من را دنبال خودش بکشاند، پای هر فیلم خوب یا مزخرفش بنشینم و محو بازیش بشوم. روزی که فیلم لئون حرفه ای را دیدم، بازی دخترک سیزده ساله، ناتالی کوچک، معصوم و آسیب پذیر با اندامی شکننده اما نگاهی مصمم، من را به یقین رساند که این تخم جن یهودی، حتماً بازیگر بزرگی خواهد شد. برای من به یاد ماندنی ترین صحنه ی  فیلم جایی است که ماتیلدا (ناتالی) لیوان شیرش را به آرزوی موفقیت به لیوان شیر لئون (ژان رنو) می زند، چنان بی تکلف و ساده انگار نه انگار دوربین و ده ها نفر پشت دوربین چشم به حرکاتش دوخته اند.

دلیل دوست داشتنش برمی گردد به سال های دور. او برای من تداعی کننده ی دختری معصوم و آسیب پذیر بود که پدرش را از دست داد و زندگی اش نابود شد. وقتی ناتالی را می بینم، حتی الان که برای خودش خانمی شده، تصویر دوستم در ذهنم نقش می بندد. سالهاست ندیدمش، دورادور می شنوم که هر روز مشغول گند زدن به زندگیش است و دلم کباب می شود. وقتی پدرش مرد سیزده ساله بود، همسن ماتیلدا. پدرش در جوانی سکته کرد و مرد، ناگهان، بدون هیچ نشانه ی قبلی. او ماند و مادرش که رفتارش در حد دختر شانزده ساله بود. مثل این بود که دو خواهر بدون پدر و مادر زندگی کنند. مادر نه حمایتش می کرد و نه دانشش را داشت که چطور با دخترش که تازه بالغ شده بود برخورد کند. همان کارهایی که به دخترش می گفت نکن، می کرد: سیگار می کشید، مشروب می خورد، با مردها بیرون می رفت.

اولین سیگارش را با من کشید. پانزده سالش بود. هر چه اصرار کردم و التماس که نکش به خرجش نرفت. تو پارک ملت، نشسته بودیم روی چمن. نگاهش خسته بود و انگار شانه اش تاب سنگینی بار زندگی را نداشت. سرش را گذاشت رو شانه ام. می دیدم که دارد چس دود می کند اما سرفه نکرد. آن قدر دود سیگار خورده بود که مجرای تنفسی اش تحریک نشود.

دستم را حلقه کردم دور کمرش. تنش ناآرام بود، مثل روحش. می لرزید ولی آن قدر محسوس نبود. وقتی تنگ در آغوشش می گرفتی لرزش را حس می کردی.

هیچ وقت ندیدم که راحت بخندد، عصبی بود، هم خودش و هم خنده هاش. الان که به عکس هاش نگاه می کنم، می بینم تو هیچ عکسی لبخند نزده؛ جز یک عکس که داشت آلبوم عکس کودکیش را می دید و بی آن که متوجه شود ازش گرفتم. هیچ وقت هم این عکس را ندید. چون بعد از آن چند بار همدیگر را دیدیم و دیگر نه. آن هم سر یک دعوای مسخره که تو داری نقش پدرم را بازی می کنی و لازم نیست برام تعیین تکلیف کنی و نمی خواهم ببینمت، حالم ازت به هم می خورد.

بعد شنیدم از دوستی مشترک که حشیش را هم تجربه کرده، بعدتر این که درس را کنار گذاشته، بعدتر این که روز را شب می کند و شب را روز بی هیچ هدفی، بعدتر تصمیم گرفته برود اروپا و مانکن بشود، می رود باشگاه ورزش می کند، بعدتر بی خیال مانکن شدن شده، دوباره روز را شب می کند و شب را روز بی هیچ هدفی.

گاهی اوقات خودم را سرزنش می کنم که چرا وقتی دوستی مان به هم خورد اصرار نکردم برای شروع دوستی دوباره. خودم تاییدش نمی کردم. آن قدر خودخواه بودم که وقتی به من گفت حالم ازت به هم می خورد، به حساب بی چشم و رویی اش گذاشتم که تمام زحماتم را نادیده گرفته. تمام آن روزهایی که از درس و زندگیم براش گذاشتم تا آرامش کنم. تمام آن روزهایی که هر کاری به ذهنم می رسید انجام می دادم تا خوشحالش کنم. ماشین بابا را کش می رفتم و می بردمش این ور و آن ور. می رفتیم درکه، خانه ی هنرمندان، پارک ساعی، پارک جمشیدیه. عاشقش نبودم. دوست بودیم فقط.

بعد از او هر بار که از آن جاها رد می شدم مثل خرسی که با بوی خود قلمروش را تعیین می کند، احساس می کردم نیمکت رو به مجسمه ی نوازنده در خانه ی هنرمندان مال من است، سن کوچک پارک ساعی که روش کلی مسخره بازی در می آوردیم مال من است، پس پشت پارک جمشیدیه که هیچ آدم عاقلی گذرش به آن جا نمی افتد مال من است.

هر چند که اعتراف گرفتن در مذهب کاتولیک یک جور تخلیه اطلاعاتی و تفتیش فکر مردم بود اما خوبی هایی دارد. احساس می کنی سبک می شوی. من هم نیاز دارم اعتراف کنم. شاید مانند داستان سقوط کامو، من هم جلوی سقوط دختر جوانی را نگرفتم که بی پناه وارد اجتماع شده بود. شاید باید درون آب می پریدم و خودم را بهش می رساندم و نجاتش می دادم.

چه دهنی از من سرویس می کنی ناتالی!