دوست عزیز، آقای شکراللهی، در وبلاگشان موضوع قابل تامل و بحث برانگیز روشنفکری را مطرح کردند که در آن جا نظرم را به اختصار براشان نوشتم، اما سوژه در ذهنم رشد کرد و رشد کرد تا الان که می خواهم بنویسمش.

هدف از این نوشته بررسی دو سوال است: آیا می توان معیاری مشخص کرد که روشنفکر را از غیر روشنفکر تمیز داد؟ در صورت وجود معیار، اعتبار آن در تفکیک چقدر است؟

انسان در کره ی خاکی نیازهایی دارد که در صورت برآورده نشدن امکان زنده ماندنش وجود نخواهد داشت. اگر این نیازها را نوعی مسئله تلقی کنیم، انسان هر روزه باید مسائلی را حل کند تا زنده بماند. به عنوان مثال مسئله ی داشتن غذا، پوشاک، سرپناه و موارد دیگر.

در همین رابطه انسانها را می توان به دو دسته تقسیم کرد. دسته ی اول کسانی هستند که راه حل مسئله را از دیگران تقلید می کنند و همان را برای حل مسئله ی خود به کار می بندند. دسته ی دوم کسانی هستند که یا راه حل جدیدی برای مسئله شان ابداع می کنند و یا راه حل دیگران را با توجه به شرایط خود تغییر داده و سنتز جدیدی می سازند که بر شرایط خودشان منطبق است. به نظر من اصلی ترین خط تفکیک یک روشنفکر از فرد عادی همین طبقه بندی است. شرط فکر کردن به حل مسئله اگر چه کافی نیست اما لازم است. کسی که داعیه ی روشنفکری در زمینه یی دارد، از نظر من اگر نتواند پاسخی برای مسئله یی داشته باشد، در آن حوزه روشنفکر نیست بلکه حداکثر انسان باسواد و با مطالعه یی است. به این ترتیب کسی که می تواند مسائل زندگی خودش را حل کند پتانسیل روشنفکر بودن را دارد، و بر عکس کسی که هر روز هزار مانیفست صادر کند اما هیچ تاثیر ملموسی نداشته باشد روشنفکر نیست.

بنابراین روشنفکر باید بتواند برای مسئله پاسخی پیدا کند و راه حل اگر برگرفته از دیگری است باید با شرایط مسئله اش سازگار شود. به عنوان مثال اگر فردی که داعیه ی روشنفکری دارد بگوید که ما باید مدل غربی را در کشور پیاده کنیم بدون در نظر گرفتن مولفه های ایرانی، همان قدر روشنفکر نیست که کسی بگوید ما باید مدل غربی را حذف کنیم و تنها به مدل های گذشته رجوع کنیم. (اصولاً بررسی اندرکنش دو تز نیاز به هوش و آگاهی بالا دارد و چون سخت است، راه ساده شده یی تجویز می شود که انحلال یک تز در تز دیگر است، به عنوان مثال حسن تقی زاده خواستار غربی شدن از فرق سر تا نوک پا بود، هر چند که بعدتر به اشتباه خود پی برد، و فضل الله نوری خواستار اسلامی شدن از فرق سر تا نوک پا)

با این طبقه بندی، در مرحله ی اول بسیاری از افراد که مسائل شان را با کپی راه حل دیگران حل می کنند کنار گذاشته می شوند.

مرحله ی مهمی در حل مسئله وجود دارد که به اعتقاد من مهم ترین بخش است چرا که اگر انجام نشود تمام زحمات به باد خواهد رفت، ارزیابی شرایط تا رسیدن به جواب است. این امر به خصوص در مسائل انسانی که با متغیرهای زیادی سر و کار دارد و به خصوص در حرکت های مردمی که نیاز به کنترل مدام دارد که از مسیر منحرف نشود، اهمیت دارد. با دیدن اولین بازخورد منفی باید ارزیابی صورت بگیرد، فرد باید دلیل را پیدا کند و عیب را برطرف سازد. ممکن است در فرایند آسیب شناسی روشنفکر به اصول خود یا اصول برآمده از اجتماع برسد. در این جا دومین طبقه بندی انجام می شود. روشنفکر کسی است که اصول را انعطاف پذیر و قابل تغییر می داند بنابراین با تغییرشان، راه حل و مسیر جدیدی ارائه می کند. فردی که روشنفکر نیست با رسیدن به اصول می ایستد و چون نمی خواهد اصول را تغییر بدهد، سعی می کند که علتی را برای ناکارآمدی راه حل پیدا کند.

نقل مثالی از علم خالی از لطف نیست. گاوس، بزرگ ترین ریاضیدان تاریخ، در مساحی زمینی بزرگ برای پادشاه به این نتیجه رسید که جواب های محاسبه شده اختلاف قابل توجهی با مقادیر اندازه گیری شده دارد. او دریافت که به دلیل بزرگ بودن زمین، دیگر نمی توان سطح را با صفحه یی صاف تقریب زد بلکه این سطح بخشی از پوسته ی کره زمین است و خط باید بر صفحه یی کروی تعریف شود. از این جا هندسه ی نااقلیدسی به وجود آمد که در آن اصول هندسه ی اقلیدس دیگر کاربرد ندارد. به عنوان مثال در هندسه ی اقلیدسی «از دو نقطه تنها یک خط راست عبور می کند» جزو اصول اولیه است اما در هندسه ی نا اقلیدسی از دو نقطه بی نهایت خط راست عبور می کند (نصف النهارهایی که از قطب عبور می کنند). با تغییر این اصول توانستند هندسه ی جدیدی را پایه گذاری کنند که هندسه ی اقلیدسی تنها یکی از حالت های آن است.

مسئله یی که باید به آن توجه کرد این است که انعطاف پذیری اصول به معنی بی اصول بودن نیست. تفاوت این مسئله را کانت در مقاله ی معروف خود در پاسخ به پرسش: روشنگری چیست به خوبی بیان می کند. او می گوید یک سرباز باید دستور مافوق را اطاعت کند، اما اگر همین سرباز در مقام یک پژوهشگر ایرادی به موضوع وارد می داند، باید آن را مطرح کند. به عبارت دیگر من پابند قانونی هستم که آن را درست نمی دانم. آن را نقض نمی کنم اما تلاش می کنم که تغییرش دهم و زمانی که تغییر کرد پابند قانون جدید خواهم شد. تفاوت این فکر با فرهنگ جامعه ی ما که هر فرد خودش مرجع سنجش قانون است و دور زدن قانون یکی از کارهای روزمره ی ماست، به سادگی فاصله ی میان ما و آن ها را در زمینه ی قانون مداری نشان می دهد.

به همین نسبت روشنفکر از آن جا که به حل مسئله اهمیت می دهد، از انتقاد برآشفته نمی شود و نظر مخالف را زمانی که مسئله در سطح گروهی مطرح می شود می پذیرد، درباره ی آن با طرف مقابل بحث می کند و از دل این بحث نتیجه یی به دست می آید که نفع گروه را در پی خواهد داشت.

عاملی که بر ساخت اصول فکری هر فرد تاثیر می گذارد جهان بینی است. به عنوان مثال جهان بینی فردی که دنیا را محل جنگ و رقابت می بیند با جهان بینی فردی که هم زیستی را راهی برای بقای بیش تر می داند متفاوت است. ممکن است اصول فردی که جهان را محل جنگ می داند، با چشم باز خوابیدن باشد یا در هر چیزی خطر و توطئه دیدن.

در این جا می خواهم ویژگی مهمی را برای روشنفکر مطرح کنم که به نظر من یکی از اساسی ترینِ ویژگی هاست. روشنفکر جهان بینی مبتنی بر همزیستی دارد، نه جنگ و کشمکش و رقابت. این جهان بینی بر تمام اصول و عقاید و باورها و رفتار او تاثیر می گذارد. چنین روشنفکری می تواند در اصولش به خدا یا مذهبی معتقد باشد، او راه هایی پیدا می کند که با دیگر ادیان گفت و گو کند و راه حل مسالمت آمیزی در میانه پیدا کند، تلاش می کند که اعتقاداتش دیگران را آزار ندهد، اما اگر فردی جنگ طلب به خدا و دینی معتقد باشد، دین را وسیله یی برای جنگ با دیگر ادیان و اصول قرار می دهد. جهان بینی مبتنی بر همزیستی به صلح و آزادی می انجامد چرا که من هستم، دیگری هم هست. من حق دارم آزاد باشم، دیگری هم حق دارد آزاد باشد. جهان بینی مبتنی بر جنگ یا رقابت باعث می شود کسانی که داعیه ی روشنفکری دارند خود به دنبال پیدا کردن وسایلی برای پیشرفت باشند و حتی از تخریب دیگران ابایی ندارند.

در این جا ممکن است سوالی مطرح شود که آیا رشد در جامعه یی خاص با اصول مشخص باعث شکل گیری جهان بینی خاصی نخواهد شد؟ پاسخ این است که قطعاً چنین تاثیر و تاثری امکان پذیر است، با این حال زمانی که روشنفکر در تمام اصول تردید می کند، کاری که دکارت برای رسیدن به جهان بینی خود «من می اندیشم پس هستم» انجام داد، به جهان بینی یی خواهد رسید که فراتر از اصول است و البته چنین کاری آسان نخواهد بود.

با این همه چقدر می توان گفت که این معیارها، داشتن جهان بینی مبتنی بر همزیستی، تفکر خلاق برای حل مسئله و خود انتقادی (در نتیجه انعطاف پذیری در افکار و عقاید) در پروسه ی رسیدن به جواب می تواند افراد روشنفکر را از غیر روشنفکر جدا کند؟

به اعتقاد من رسیدن به جهان بینی مبتنی بر همزیستی با کنار گذاشتن خودخواهی ها و رقابت ها، و تلاش برای درک دیگری امکان پذیر است و در این مسیر فرد رفته رفته به آگاهی و بینشی می رسد که می توان به آن نام روشنفکر گذاشت. نمی توان مرحله یا شرایطی را مطرح کرد که فرد از حالت غیر روشنفکر، به روشنفکر تبدیل شده اما می توان مشخص کرد که برآیند رفتار فردی روشنفکرانه هست یا نه.

اگر به تغییر رنگ سفید تا سبز دقت کنید، هر بخش درصدی رنگ سفید دارد و درصدی رنگ سبز، در دو انتها سفید و سبز صد در صد وجود دارد اما یک خورده این ور تر 99% سبز و 1% سفید وجود دارد. آیا هدف ما پیدا کردن روشنفکر 100% است؟ با این همه می توان گفت که از سبز بالای 80% یا هر درصد دیگری سبز است.