با هانا نشستم به ویسکی خوردن، آلزاسی است، آلزاس یکی از ایالت های فرانسه است دم مرز آلمان و مردم شان دو زبانه اند، فرانسوی و آلمانی. یک ترم را مهمان شده در مالزی که جزو شرایط شان بوده باید دانشگاهی در منطقه استوایی انتخاب کنند. اولین بار که دیدمش داشت با یکی از دخترهای ایرانی دانشگاه صحبت می کرد. اسمش را گذاشته پارمیس که من را یاد دستمال کاغذی می اندازد. تا وقتی ایران بودم فکر می کردم زن های ایرانی به اجبار روسری سرشان می کنند که نصف موهاشان بیرون است، اما این جا دخترهایی می بینی که لباس های استوایی (نخیِ نازکِ بدن نما) می پوشند و بعد یک روسری هم می اندازند رو سرشان. پارمیس هم چنین دختری است.

پارمیس دست تکان داد که بروم پیش شان و رفتم. معرفی کرد دوستم هانا. هر چقدر پارمیس به خودش رسیده بود انگار می خواهد برود مهمانی، هانا ساده لباس پوشیده بود که بیاید دانشگاه. هانا گفت که می خواهد برود خرید کند. پارمیس گفت من کلاس دارم باهاش می روی؟ هانا بی تفاوت ایستاده بود انگار اگر می گفتم نه براش مهم نبود. گفتم می رسانمش ولی حوصله ی خرید ندارم. پارمیس گفت مرسی. بعد پرسید چرا شب نشینی جمعه را نیامدی؟ گفتم درس داشتم. گفت می بینمت.

به هانا گفتم اتوبوس یا تاکسی؟ گفت اتوبوس. سوار اتوبوس شدیم. پرسیدم کجایی هستی؟ گفت فرانسوی.

با گفتن فرانسه در ذهنم به پاریس رفتم و برگشتم. گفتم یکی از رویاهام دیدن پاریس است. لبخند زد و گفت شهر قشنگی است. گفتم بیشتر دوست دارم تو خیابان هاش راه بروم و تو کافه یی بنشینم و مشروب بخورم.

پرسید مسلمانی؟

گفتم بگذار روشنت کنم، اسلام ایرانی با اسلام بقیه جاها فرق می کند. ما دو در داریم. از یک در به ما حمله می کنند و از یک در در می رویم.

خندید. گفت از آن در می روید به بار؟

گفتم همین است؛ و دلم لرزید. نیازی به توضیح بیشتر نبود. با یک جمله فهمیده بود چه می گویم و با طنز غنی ترش کرده بود. همیشه در ذهنم چنین هماهنگی یی می خواستم، این که حرف کسی را با کم ترین کلمه بفهمی یا او حرفت را بفهمد، این که دنیای تو با کسی متقاطع باشد.

بین مان سکوت برقرار شد و فرصت شد تا بهش نگاه کنم. صورت کشیده یی داشت، سفید و ککمکی. موهاش خرمایی بود و بینی کوچکی داشت. وقتی می خندید صورتش چال می افتاد که به نظرم زیباترین نقص عضو انسان است (کسانی که صورت شان چال می افتد، آن ناحیه یک ماهیچه ندارد).

ازم پرسید چرا مردهای ایرانی همه ش درباره ی سیاست و تاریخ چندهزار ساله شان حرف می زنند؟

گفتم برای این که وضع شان از نظر سیاسی سخت است و دل خوش کنکی غیر تاریخ 2500 ساله ندارند. می خواهند اعتماد به نفسی به دست بیاورند که زندگی کنند. می خواهند هویتی آبرومند برای خودشان دست و پا کنند و نمی توانند متکی به خودشان باشند. برای این که تصویر گذشته ی شکوهمند برای آدم شکست خورده مانند عصایی است که به آن تکیه می کند. برای این که هزاران سال زده اند پامان را خرد کرده اند، به هر جان کندنی بلند شدیم. دیگر چه انتظاری هست؟ بیاییم وسط برقصیم؟

فقط همان جمله ی اول را گفتم. بقیه ش را برای دل خودم گفتم. راست می گوید. اکثر ایرانی ها هر جا می روند بدون این که بدانند طرف علاقه یی  دارد یا نه، شروع می کنند به صحبت از ایران. دوستی می گفت در کلاس زبان هر چه استاد به انگلیسی می گفت یک ایرانی برای خود شیرینی می گفت ما به فارسی به ش می گوییم مثلاً چغندر. به این می گوییم زولبیا. بعد استاد هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت اگر بخواهم فارسی یاد بگیرم می روم کلاس فارسی ثبت نام می کنم. مطمئن نیستم ولی به گمانم توهم خود بزرگ بینی کاذب است یا نوعی نارسیسیسم که به اعتقاد روانشناسان از امیال دوره ی کودکی هر انسان است.

از اتوبوس پیاده شدیم و رفتیم به ایستگاه ترن. گفت زیاد شبیه ایرانی ها نیستی. گفتم تو ایران هر جور قیافه یی می توانی پیدا کنی. ازم پرسید چه کار می کنم و هدفم چیست. گفتم درس می خوانم و هدفم این است که از کشوری PR بگیرم. پرسید برنمی گردی؟ گفتم با هم دعوا کردیم و مدتی قهر کرده ام. برمی گردم ولی کمی دیرتر.

خندید. گفت بامزه یی. گفتم نظر لطف شماست.

پرسیدم او قرار است چه کار کند. گفت که یک ترم باید این جا بماند و بعد برمی گردد. گفت درس می خواند که شرایط کاری اش بهتر شود. بیست و شش سال دارد و تازه ترم ششم است که لیسانس بگیرد. می خواستم بگویم ما برای این که چوب سربازی به کون مان نرود همین طور درس خواندیم و مدرک درو کردیم.

رسیدیم به ایستگاه klcc. گفتم این جا هر چه که می خواهی می توانی بخری. گفت klcc را که بلد بودم، دنبال جایی هستم که ارزان تر باشد. یاد آدریانا افتادم. دوستی رومانیایی که چند روزی مهمانم بود. از رومانی آمده بود و با دویست دلار هم مالزی را دید هم سنگاپور را و هم چین را. گفتم می برمت china town. آن جا همه چیز ارزان است.

گمان کنم کل ماجرا برای یک پست وبلاگ طولانی باشد. بقیه ی ماجرا را در پست بعدی خواهم گذاشت.