China Town یک راسته مغازه دارد دو طرف خیابان و وسط خیابان هم غرفه هایی با داربست و برزنت ساخته ند. توریست های اروپایی می روند آن جا برای خرید و دیدن معماری نسبتاً قدیمی اش، به جاش توریست های ایرانی می روند klcc و مراکز خرید بزرگ. اکثر توریست های ایرانی اگر یک جای دیدنی را نبینند کک شان نمی گزد اما klcc را طواف نکرده برنمی گردند. China Town پرِ جنس های ارزان است. هانا می خواست کفش بخرد.

این همان کیلومترها کشاندنی است که در نوشته ی اول گفتم. دوباره با همان ترن برگشتیم ایستگاه pasar seni. پاسار همان بازار فارسی است. خیلی از کلمه هاشان فارسی است یا ریشه ی فارسی دارد. مثلاً صابون، لبو، پهلوان، ناخدا.

غروب بود، غروب های مالزی غمگین است. انگار همیشه غروب جمعه است. وقتی که به این مدار می آیی، جایی که روز و شب با هم برابر است و تغییری حس نمی کنی، بی تغییر بودن غمگینت می کند. اینجا شور باز کردن چمدان و بیرون کشیدن لباس های زمستانی یا تابستانی را نداری. این جا آرزوی زمستان در تابستان و تابستان در زمستان نداری. این جا ایستاده سبز می شوی.

هانا کفش ارزانی خرید. به پول ما شد ده هزار تومن. کفش راحتی بود. خودش که این طور می گفت. بعد گفت کارم تمام شد. ممنون که وقت گذاشتی. گفتم قابل نداشت. گفت من باید بروم خوابگاه، گفتم با همین ترن تا دانشگاه برو، از آن جا تا خوابگاه را هم بلدی. من هم این جا چیزی می خورم و می روم خانه. گفت من هم گرسنه م، چیزی می خورم و برمی گردم خوابگاه.

پاساژ باز کردن هزار و یک شبی را دوست دارم، برای همین است که از این شاخه به آن شاخه می پرم.

ایرانی هایی که دیده م به ندرت غذاهای مختلف را امتحان کرده ند و حتی خانمی را می شناسم که چهار سال مالزی است و تا به حال فقط غذای ایرانی خورده و گاهی وسترن. آن هم در کشوری که می توانی غذای مالایی، چینی، هندی، ژاپنی، کره یی، تایوانی و تایلندی را نیز امتحان کنی، با قیمت های خوب به نسبت غذاهای ایرانی. آن خانم گفته که قیافه ی غذاهاشان حالش را بد می کند. باید اعتراف کنم که اولش حال من هم بد شد ولی وقتی از جلوی یک رستوران ایرانی رد شدم و دیدم خورشت بادنجان خودمان هم چندان ریخت درست و حسابی یی ندارد (یادتان هست که خانم بتی محمودی آن را به خورشتی پرِ بال سوسک تشبیه کرده بود) نظرم عوض شد، آهسته آهسته شروع کردم به امتحان غذاهای مختلف.

ذائقه ی مالایی به ما نمی خورد، به من حداقل. کم تر ایرانی یی دیده م که بتواند غذای مالایی بخورد. ذائقه ی ما شور و ترش یا ترش و شیرین است، اما ذائقه ی مالای ها در غذا تند و شیرین. مثلاً مرغ را در عسل سرخ می کنند با ادویه تند یا برنج را با نارگیل می پزند. حالا از این طرف کیک های خامه یی شان شور است و سخت می شود کیک شیرین پیدا کرد. غذاهای چینی و هندی اما خوشمزه ند. سوپ تایوانی معرکه یی هم هست که باید امتحانش کرد.

مشتری یکی از این غذاخوری های چینی هستم و بردمش همان جا. از آن هایی که اگر ایران بود محال بود غذاش را بخورم. ظاهری به غایت زپرتی دارد که فری کثیف مقابلش پنج ستاره است، غذاهاش اما خوشمزه است. fried noodle سفارش دادم با butter chicken، برای دو نفر، کنارش دو بطری Carlsberg. یکی از گارسون هاش خانم چاقی است با صورت پهن که می شناسدم و تا می بیندم می دود که سفارش بگیرد. کیف کمری می بندد برای نگهداری پول که بیش تر از لبخند خوشامد گوی آسان گیرش، نگاهم ناخودآگاه به سمت آن کشیده می شود.

ازش اجازه خواستم که سیگار روشن کنم. گفت مانعی ندارد. تعارف کردم گفت نمی کشد. اصراری به حرف زدن نداشتم، چیزی هم برای گفتن نداشتم. ترجیح می دادم نگاهش کنم. دختری عادی بود، اما کیفیتی داشت که در دخترهای دور و برم کمتر دیده بودم و آن هم آرامش بود. نگاه مان به هم تلاقی کرد. لبخند زدیم. بی اختیار گفتم تو خیلی زیبا هستی. با لبخندی که واضح بود سرِشوق آمده و اصرار به پنهان کردنش نداشت، گفت مرسی. گفتم حس می کنم تا بی نهایت آرامش داری، که ته ش می رسد به بهشت. خندید و با لحنِ «لعبت شیرین اگر تُرُش ننشیند» گفت بس کن لطفاً. گفتم شاید برای تو عادی باشد اما من از جایی می آیم که آرامشم را گرفته ند، برای همین ارزشش را خوب می دانم.

انگار غمگین گفتم این جمله را که دستم را گرفت. تا سفارش مان را بگذارند رو میز، دستم را در دستش نگه داشت. گفتم اگر ناراحتت کردم متاسفم. خندید، خنده ش مرزهای قضاوت را می شکست. گفت بهتر است غذا بخوریم. گفتم ممنون. گفت چه غذای خوشمزه یی ست. چرا شروع نمی کنی؟

این ماجرا شده پاورقی. هنوز ادامه دارد.