وقتی هانا دستم را گرفت، دلم می خواست زمان متوقف شود. خوشبختی به اعتقاد من لحظه یی است که دوست داری تا ابد ادامه داشته باشد. آرامش محض بود انگار روی دریا دراز کشیده باشی و موج ها مانند گهواره تکانت بدهند و برات لالایی بخوانند. بگذارید همین جا مسئله را روشن کنم، عشق نبود. او هم به عشق فکر نمی کرد، واکنشش به ناراحتی من صرفاً دادن قوت قلب بود، انسان دوستی یا چیزی تو همین مایه ها. می دانست که ناآرامی از تنهایی است و می خواست بهم بگوید که تنها نیستی. چه می دانم، شاید او هم تنها بود و می خواست حس کند کسی هست که دستش را بگیرد.

یاد دخترهایی افتادم که دست شان را گرفته بودم. مهشید انگشت هاش را لای انگشت هام قفل می کرد و اگر قرار بود قدم بزنیم با آن همه قفل و بست چندان خوشایند نبود. نیوشا، دست هاش عرق می کرد اما رهاش نمی کردم، نکند ناراحت بشود. سوده دست هامان را تو خیابان تاب می داد. بازی ریحانه این طور بود که روی کف دست م با انگشت ش می نوشت و باید چشم بسته می فهمیدم چه کلمه یی بود، دستم را نمی گرفت اما انگشت هاش رو لبه ی آستین حرکت می کرد یا لبه ی یقه. بقیه شان هم نمی گذاشتند دست شان بی کار بماند و کاردستی هاشان را ارائه می کردند. دست هیچ کدام شان بی حرکت نبود، شاید می ترسیدند فکرشان یا فکر من برود به سمت چیزهایی که ممنوع بود یا صحبت مان به همان سمت کشیده شود، یا برای این که مقدمه یی نباشد برای تماس های عاشقانه تر به بازی می کشاندندش، یا به خیال خودشان به فانتزی که امن به نظر می رسد پناه می بردند. چه می دانم، من که فکر کسی را نمی توانم بخوانم و ازشان هم نپرسیدم که چه نیتی داشته ند.

دوست شدن با جنس مخالف در ایران مانند قدم برداشتن در میدان مین است، بی هوا بروی جلو، گرمب، منفجر می شوی.

دوست دارم دست کسی را بگیرم و در آرامش نگه ش دارم، بدون هیچ حرکتی، مدتی نگه ش دارم و هم زمان با هم، انگار که اطلاعات مورد نیاز مبادله شده باشد، دست هم را رها کنیم. می توانم چندین ساعت دست کسی را در دست هام نگه دارم، حتی اگر شده تا ابد.

تنها یک بار نیم ساعت دست یکی از دوست هام را، مینو بود اسمش، تو دست هام گرفتم و به هم نگاه کردیم. برای این آرامش داشتیم که قرار نبود دوستی مان به عشق برسد و اتفاقاً می خواستم به ش قوت قلب بدهم که دنبال عشق ش برود. وقتی که عشق نیست همه چیز روال طبیعی ش را دارد اما زمانی که پای عشق می آید وسط، همه چیز اغراق شده و غیر طبیعی می شود. عشق برای این که خودش را اثبات کند نیاز دارد که غیر عادی باشد، گمانم جمله یی شبیه این را کوندرا در کتاب جاودانگی گفته؛ البته برای من غیر عادی بودن بیش تر شکل خود را بزرگ تر نشان دادن پرنده ها هنگام جفت گیری به تصویر در می آید.

سرم را برگرداندم و دیدم هانا زل زده به من و دارد ریز می خندد، از آن خنده هایی که تو را می برد به باغی پر از سیب های سبز ترش.