رساندمت به ایستگاه، خودم هم باید با ترن می رفتم منتها خلاف جهت. دل و دماغ رفتن به خانه را نداشتم. خرید مسواک بهانه بود که قبل از ورود به ایستگاه از هم جدا شویم. شماره ام را دادم بهت که اگر کار داشتی تماس بگیری. زدم به خیابان.

چرا تو را مخاطب قرار داده ام که حتی این نوشته ها را نمی خوانی؟ شاید برای این که کلمه هام به لنگر احتیاج دارند «میان خورشیدهای همیشه». شاید برای این که مدت هاست با کسی حرف نزده ام. آخر الان که می نویسم، ساعت 4 صبح است، از خواب پریده ام فقط برای این که با کسی حرف بزنم. تا حالا نشده از سر تشنگی از خواب پریده باشی؟ متوجه شدم که نمی توانم با کسی حرف بزنم، نه مالزی و نه ایران، خوابند همه. شماره ی هومن را گرفتم که امریکاست. جواب نداد. خزیدم روی تخت. هر چه غلت زدم افاقه نکرد. این شد که بلند شدم چیزکی بنویسم. اول خواستم به هومن نامه بنویسم. هنوز هم سعی می کنم به سنتی ترین شکل ممکن در دنیای اینترنت این کار را انجام بدهم. نامه را تایپ می کنم. PDF می کنم و بعد می فرستمش. از فارسی نوشتن چپکی تو محیط ای میل و فونت های بی شکل و قواره و محدودش حالم بد می شود، حتی فونت نستعلیق هم دانلود کرده ام. فارسی نوشتن تو محیط ای میل از فست فود هم بدتر است، شلخته کاری است. دوست دارم دوستم حس کند نامه یی گرفته، خوشحال بشود؛ به کلمه های خودم هم احترام می گذارم این طوری.

هنوز هم لذت باز کردن پاکت نامه، دست و دلم را می لرزاند، هر چند که الان صندوق پستی ام پر ِ قبض است و آگهی تبلیغاتی، اما دست و دلم را می لرزاند. اولین بار که ببینمت ازت خواهم پرسید آیا تا حالا با دوستی نامه نگاری کرده یی؟ آیا چندین روز منتظر جوابش مانده یی؟

با مهشید نامه نگاری می کردم، دانشگاه قبول شده بود اصفهان. آن زمان ها که ای میل نبود یا بهتر است بگویم این قدر باب نبود، این شانس را داشتی که روی کاغذ نامه بنویسی، صدای مداد را روی کاغذ بشنوی (به خاطر صداش بود که با مداد می نوشتم) به آهستگی به قلم انحنا بدهی تا طره یی را خلق کنی یا بازتاب بدهی. خطت نشان می داد که کجا را از سر شوق نوشته یی و کجا را از روی بی حوصله گی، کدام کلمه بار ناراحتی تو را به دوش می کشد و کدام حامل خوشحالی است.

نیمشبی مانند امشب از خواب پریدم. نگاهم به سفیدی پاکت نامه افتاد تو کتابخانه ی تختم. با خودم فکر کردم نامه ی قبلی مهشید است که خوانده ام. هوس کردم دوباره بخوانمش. چراغ خواب را روشن کردم. دست بردم به سمت پاکت که بردارمش، متوجه شدم تازه است، مادرم یادش رفته بود بگوید نامه دارم و من هم متوجهش نشده بودم. آن قدر خوشحال بودم که به خیالم آمد نامه را خود بابانوئل آورده، آن وقت شب. ممکن بود به معجزه معتقد شوم.

تو نامه اش فقط غر زده بود اما همانش هم نیم شبی می چسبید. زنگ زدم بهش، وقتی رفته یی تو رویا زمان کجاست؟ اما وقتی می خواهی رویات را با کسی تقسیم کنی، سر و کله ش پیدا می شود. خوابالود گوشی را برداشت. با دلخوری گفت که به زور قرص خوابش برده. معذرت خواهی کردم و گفتم بعد باهات تماس می گیرم.

یک بار دیگر نامه را خواندم و خوابیدم.

ادامه دارد این ماجرا.