بعد از چند بار back space گرفتن روی تمام جمله های تایپ شده، بی خیال نامه نوشتن شدم. کلمه ها هم خمیازه می کشیدند سر صبحی، انگار که در پادگان سوت بیدارباش زده باشی تا سربازها را به صف کنی. با چنین ارتشی کدام مغز را تسخیر خواهی کرد؟

با اینهمه نیاز داشتم با کسی حرف بزنم، حتی اگر شده بگویم: سلام، خواب بودی؟ معذرت می خواهم. من خوبم. من زنده ام. محو نشده ام ته دنیا.

ناگهان یادم آمد که SKYPE هم هست، بروم توش بلکه کسی روی خط باشد، بتوانم تصویرش را ببینم و گپی بزنیم.

ریحانه روی خط بود. او که ازدواج کرده، این وقت شب چه کار دارد با SKYPE؟

روی تماس ویدئویی کلیک کردم. پذیرفت.  تا صفحه بالا بیاید با خودم فکر کردم که با چه ظاهری جلوم خواهد نشست؟ نصف شب با حجاب کامل؟ تنها یک بار موهاش را دیده بودم و آن هم وقتی بود که یک هو در انجمن اسلامی را باز کردم. داشت موهای شبق گونش را که تا کمرش می رسید، مرتب می کرد که ببردش زیر مقنعه. به خیالم هم نمی آمد که زیر این حجاب سفت و سخت، رودی خروشان پیچ و تاب بخورد. اول جا خورد و بعد لبخند زد. گفت فراموش کردم در را قفل کنم.

گفتم احتکار کرده یی این همه افسون را؟

خندید.

صفحه که بالا آمد زنی را دیدم خسته و خرد شده، با موهای کوتاهِ طلایی رنگ شده، خالی از افسون.

سلام کشداری گفت که می خواست نشان بدهد خوشحال است، هم از دیدن من و هم از زندگیش. هنوز بی نهایت ساده است. مانند آن وقت ها که می خواست ناراحتی اش را پنهان کند و سعی می کرد فکرت را به سمتی دیگر منحرف کند، هنوز هم دخترکی است که هنگام دروغ گفتن معصومانه دست هاش را پشتش مخفی می کند.

پرسید کجا هستم و چه می کنم؟ پس کی ایران می آیم؟ چرا ازش خبر نمی گیرم؟ …

ردیف کرده بود پرسش ها را ولی معلوم بود برای این است که من چیزی ازش نپرسم. چون وقتی سوال هاش تمام شد و پرسیدم زندگی تو چطور است؟ سریع گفت خوب است، خوب است.

پرسیدم پارسا چه کار می کند؟ کمی مکث کرد و گفت او هم خوب است، سلام می رساند. خوابیده.

سیگار روشن کرد، دیگر جای شکی برام نماند که مشکلی دارد. باید ضربه را طوری وارد می کردم که اعتراف کند، نمی خواستم نقش بازی کند برام.

گفتم چه مرگت است؟

گفت یعنی چه؟

گفتم تابلو دروغ می گویی، ریحانه. بگو چه مشکلی داری؟

گفت سیگار را می گویی؟ تفننی می کشم.

گفتم کی به سیگارت کار دارد؟ جان نداری دختر.

گفت زندگی سخت شده، ایران نیستی که بدانی چه می گویم. خسته ام همین.

با عصبانیت گفتم افسونت به تاراج رفته. می فهمی؟

گریه اش گرفت. گفت هنوز هم می توانی اشکم را در بیاوری مادوکس. خوشحالم که هنوز شاعری.

گفتم مگر شعر نمی گویی؟

گفت شعر؟ بی خیال بابا. خیلی وقت است  تخیلم می رسد به خلا.

گفتم ببین همین الان شعر گفتی. هنوز جمله هات آهنگین است.

گفت دستم می اندازی؟

گفتم جدی گفتم خیال و خیلی و تخیل و خلا ریتم داده ند به جمله ات.

گفت دلم برات تنگ شده. کاش ایران بودی.

گفتم تو با پارسا بیا این جا. حال و هوایی عوض کنید.

گفت یک سال است از هم جدا شدیم.

وا رفتم. گفتم اگر دوست داری درباره ش حرف بزنیم.

گفت می دانی که سنگ صبورم بودی ولی نمی دانی این یک سال چقدر بهت احتیاج داشتم و نبودی. چقدر شکستم و نبودی.

راست می گفت. حتی وقتی با پارسا دوست شد، با من درباره ش حرف می زد، حتی وقتی که پارسا درباره ی نزدیکی دو روح براش می گفت که به رم می رسید.

گفتم می دانم عزیز من ولی یکی دو بار برات پیغام گذاشتم، جواب ندادی. به خودم گفتم ازدواج کرده است دیگر. حق دارد جوابم را ندهد.

گفت حماقت بود. می دانی چه می گویم؟ گذاشت و رفت.

شروع کرد به حرف زدن. چیزی جلودارش نبود. از شب ازدواجشان گفت تا وقتی که پارسا گذاشت و رفت، آخرین حرف هاش این بود که زود ازدواج کرده اند و حس می کند که نیاز دارد دنیا را بیشتر ببیند و تجربه های جدیدتر داشته باشد، که دو تا کوه هستند با دره یی عمیق بین شان و این دره هیچ وقت پر نخواهد شد.

شش هفت ساعت حرف زد و یک پاکت سیگار دود کرد. دلایل شکست آنقدر مهم نیست که عوارضش. گفت ایمانش را از دست داده، مثل زامبی این طرف و آن طرف می رود. پیش هر مشاوری که رفته جواب نگرفته. گفت چند بار خواسته خودکشی کند. گفت تنها زندگی می کند. بعدتر خندید و گفت باورت می شد من را بی حجاب ببینی؟

گفتم همین باعث شد فکر کنم مشکلی پیش آمده.

گفت تو همیشه دوست خوب من بودی. الان هم حالم خیلی بهتر شد که باهات حرف زدم.

گفتم چه خوب.

گفت یادت هست می گفتی فایده ی از دست دادن معصومیت این است انسان تعصباتش را از دست می دهد؟

گفتم من نمی گفتم، فوئنتس می گفت.

گفت خیلی بهش فکر می کنم.

گفتم خوب است.

گفت نمی آیی ایران؟

گفتم تو بیایی بهتر است. روحیه ات هم تقویت می شود.

گفت بدم نمی آید بیایم. خبرت می کنم.

خداحافظی کردیم.