داشتم می گفتم. خرید مسواک را بهانه کردم و ازت جدا شدم. زدم به خیابان. تا خانه چهار پنج کیلومتر راه بود که تصمیم گرفتم پیاده بروم. چند نخ سیگار کشیدم تا حالم جا بیاید، نیامد.

شب شنبه یی مردم ریخته بودند تو خیابان. لامپ های نئونی، مانند سیرن عابران را به سمت خود می خواندند. تصویر جلو چشم من اما آن زنِ در کوچه ی تاریک بود. اسمش را می گذارم مریم.

دکتر به من گفت دیده یی کارگرها دست شان پینه می بندد؟ پوست شان کلفت می شود؟ این یک جور دفاع است، پوست اضافی دور ناحیه یی که مستعد آسیب دیدگی است شکل می گیرد. کم کم دست از شکل می افتد اما دیگر دردش نمی آید، دیگر نمی سوزد. چون طرف پوست کلفت شده. زندگی در ایران هم آدم را پوست کلفت می کند. اگر پوستت کلفت نشود همین طور آسیب خواهی دید. هر اتفاقی باعث می شود کنج اتاق بنشینی و زانوی غم بغل کنی. مثلاً خودِ من، اگر بخواهم به مراجعم زیاد دل بدهم، داغون می شوم. سر آخر باید بروم تیمارستان. مغز هر انسانی هم به رابطه با دیگران اهمیت می دهد، هم به خودش. خودخواهی چیز بدی نیست. باعث می شود به هدف هات برسی. براشان برنامه ریزی کنی. اگر کسی سر راهت سبز شد کنارش بزنی تا به هدفت برسی. تصویری از وجود منحصر به فرد خودت در این دنیا داشته باشی.

پرسیدم پس کسانی که فداکاری می کنند مغزشان به رابطه با دیگران بسیار بهای بیشتری می دهد تا به خودش.

گفت البته می تواند دلایل دیگری هم داشته باشد اما حق با توست. به هر دلیلی مغز دیگری را بر خود مقدم می دارد.

گفتم دکتر من کسی را بیشتر از خودم دوست ندارم. من خودخواهم. ناراحتی م هم از جای دیگری آب می خورد. فشاری که فرزندان مریم تحمل می کنند آن ها را خیلی راحت به سمت کارهای خلاف سوق می دهد. آن ها مستعد بزهکار شدن هستند. یکی از همین ها ممکن است وقتی بزرگ شود جلوی من را تو خیابان بگیرد و با تمام نفرتی که از گذشته انبار کرده، من را تهدید کند که بهش پول بدهم. آیا حق ندارد این کار را بکند؟ وقتی جامعه تامینش نکرده، چه دلیلی دارد که قوانینش را رعایت کند؟

من حق را به آن بچه می دهم. حتی اگر کسی را بکشد تا جایی که بتوانم ازش دفاع می کنم. اگر ما هم چنین سختی هایی را تحمل می کردیم احتمال نداشت به کار خلاف دست بزنیم؟ همان افرادی که طبقه ی پایین جامعه می نامیم شان، که ازشان می ترسیم، که شب ها احساس امنیت نمی کنیم بیرون برویم، مگر دست پرورده ی طبقه ی بالایی ها نیستند؟

آقای دکتر شما دانش آموزی دیده ید که سه روز غذا نخورده باشد و به مدرسه بیاید؟ آیا این بچه دیگر درس حالی ش می شود؟ قرار است چه به ش یاد بدهیم؟ فکرش می تواند حساب و کتاب کند وقتی شکمش گرسنه است؟ می تواند شعر حفظ کند یا بگوید کدام پادشاه سلسله ی هخامنشی را تاسیس کرد؟

دکتر گفت برای همین می گویم باید بروی. نمی توانی تو این کشور دوام بیاوری.

از ایران زده ام بیرون. رد می شوم از بین آدم هایی که اگر نگاه تان با هم تلاقی کند، لبخند می زنند. حس خوبی بهت می دهد اما می دانی که صرفاً رفتاری متمدنانه و مودبانه است، آموزش دیده اند لبخند بزنند. این جا آن قدر از دیگران دور هستی که نه لبخندشان چنان شادت کند و نه زل زدن شان آزارنده باشد. بیگانگی است دیگر. می توانی خودت باشی. ببینی کی هستی، می خواهی چه کار بکنی.

می خواهم برگردم ایران و ناتور دشت بشوم.