امروز نامه یی از مهشید دستم رسید، غیر منتظره و انقلابی. نامه را که ویراستارانه جرح و تعدیل شده، برای ثبت در تاریخ، در این نوشته خواهم گذاشت.

مادوکس عزیز،

خیلی دلم می خواست واکنشت را هنگام دیدن نامه می دیدم، می دانم که چیزهای غیر منتظره نفست را بند می آورد، دوست داری پیش بینی کنی و زندگی ات طبق روال مشخصی با رابطه های معلوم و تعریف شده پیش برود. می دانم که من الان حداکثر خاطره یی هستم برای تو، مانند مرده یی در قبرستان ذهنت (خشن شد؟). به هر حال شش سال از آخرین نامه یی که برات نوشته ام و پنج سال از آخرین بار که همدیگر را دیدیم می گذرد، حتی نمی دانم دیگر از این آدرس ای-میل استفاده می کنی یا نه و این نامه را بیش تر به دلیل نامه نگاری های تاریخی مان، خطاب به تو می نویسم. تو تنها کسی بودی که براش نوشته ام.

بعد از تو پسری وارد زندگی ام شد، نه اهل نامه نگاری بود و نه علاقه یی نشان داد. تمام ای-میل هاش هم پر از آدمک های خندان تهوع آور بود، از سر وظیفه.

نامه هات را صحافی کردم، کتابی شده بزرگتر از هزار و یکشب. چهار سال نامه نوشتن کم نیست، آن هم هر روز. شاید این بزرگترین توجهی باشد که تا به حال از کسی غیر از پدر و مادرم دریافت کرده ام. ممنونم.

بگذریم. الان که دارم برات می نویسم، سه روز تا ازدواجم مانده. با یکی از همکارهای روزنامه مان، نمی دانی که خبرنگار شده ام. نه علاقه داشتم به پزشکی و نه انگیزه یی برای تمام روز تو دخمه یی به اسم مطب نشستن (بماند که نوشتن هم هوایی م کرده بود). نمی دانی خانه چه جهنمی بود وقتی که می خواستم انصراف بدهم. مادرم داشت سکته می کرد و خانم دکترِ دهانش خشک شده بود. پدر سعی می کرد آهسته به من نزدیک شود تا کمند را دور گردنم بیندازد. رمیدم. یک روز تو مهمانی بزرگی که اکثر فامیل بودند گفتم یک لحظه به من گوش کنید، من به پزشکی علاقه یی ندارم، پدر و مادرم با انصرافم مخالفند چون می گویند جواب فامیل را چه بدهیم، می خواهم خودم به تان بگویم که به شان زحمت گفتن نداده باشم، که احساس نکنند سرشکسته اند و نصایحی را که بدون شناخت من صادر می شود، دریافت نکنند. بعدِ این نطق پای خیلی از افراد فامیل از خانه مان بریده شد. پدر و مادرم هم ناچار پذیرفتند و دیگر کاری به کارم نداشتند.

بگذریم. دو سال شده که همکاریم و یک سال و نیم بیشتر صمیمی شده ایم. عکاس روزنامه مان است. اگر به سایت روزنامه بروی می توانی عکس هاش را و مقاله های من را ببینی. می دانم که هنوز گوشت تلخی و اگر چیزیت عوض نشده باشد همین گوشت تلخی است که دوست و دشمن و بزرگ و کوچک نمی شناسد. اولین نوشته ام را که خواندی یادت می آید چه گفتی؟ گفتی این متن یک ویژگی خوب دارد و  آن هم این است که خوش خط نوشته شده. فکر کن به دختری هجده ساله گفتی که تو را خیلی قبول داشت.

سه روز تا ازدواج مان مانده و امروز ناگهان حس کردم که نمی خواهم ازدواج کنم، می خواهم همه چیز را به هم بزنم. دنبال خرید عروسی بودیم و این طرف و آن طرف می رفتیم. تو پیاده رو میرداماد، درست سر خیابان نفت، مادر و دختری را دیدم که از رو به رو می آمدند. داد می زد که مادر و دخترند بس که شبیه بودند. حالم بد شد از این همه شباهت. وقتی مادر و دختر یا پدر و پسری را می بینم که این قدر شبیهند به تولید مثل برای بقا فکر می کنم و حالم بد می شود. تصویر دایناسورها، تمساح ها و جانوران اولیه جلوی چشمم می آید که بچه هاشان از تخم در می آیند. مو نمی زنند با پدر و مادرشان. اصلاً نمی خواهم بچه به دنیا بیاورم که روی زمین بقا داشته باشم در جسمش. وقتی به دلیل چیزی آگاه می شوی و می بینی چقدر پوچ است، علیه ش قیام می کنی، حتی اگر بقای خودت باشد.

با خودم فکر کردم که چرا دارم ازدواج می کنم؟

دستم را آهسته و به بهانه ی در آوردن دستمال از کیف، از دست احسان بیرون کشیدم.

می خواهم مخفی ترین افکارم را که جرئت ندارم به هیچ کس حتی احسان بگویم، این جا بنویسم.

راستش بیشتر از زندگیِ با احسان به بچه دار شدن فکر می کنم و این که می خواهم بچه دار بشوم. حتی اگر می شد ازدواج نمی کردم. موقعی که عادت ماهانه ام است دوست دارم که بچه داشته باشم. نمی دانم چرا. احتمالاً برای این است که فکر می کنم این کارخانه ی درد و رنج باید تولید داشته باشد. در این دوره بچه داشتن را دوست دارم.

چقدر خودمان را نمی شناسیم و چقدر به دانسته هامان درباره ی خودمان شک داریم.

چه دلیلی غیر از بچه دار شدن وجود دارد که با هم ازدواج می کنیم؟ سکس، همراه؟ می شود بدون ازدواج هم سکس داشت یا با کسی تا آخر عمر بدون ازدواج زندگی کرد ولی بچه احتیاج به شناسنامه دارد. احتیاج به هویت اجتماعی دارد.

گمان کنم دارم چرت و پرت می گویم. برای این است که می خواهم این ازدواج را به هم بزنم. به نظرم آن روزهایی که سرخوشانه درباره ی ازدواج صحبت می کردیم همه چیز را ساده گرفته بودم، یا بودیم.

نمی توانم اما. کارت های عروسی را پخش کرده ایم و کلی خرج رو دست احسان گذاشته ام. وام گرفته برای ازدواج طفلک. امید بسته به زندگی با من. نامردی است اگر بخواهم به هم بزنمش.

باید بروم. با احسان قرار گذاشته ام برویم دنبال میوه و شیرینی. بعد هم هزار تا کار دیگر. شاید هم از خوشی زیاد باشد که دارم خودم را لوس می کنم. شاید این نامه بهانه یی است که به تو خبر بدهم دارم ازدواج می کنم.

نمی خواهم به نامه ام جواب بدهی، اما اگر دوست داشتی مقاله هام را نقد کن. آدرسش را برات لینک کرده ام.

می بوسمت.

پ.ن. از چیزی که در عروسی بدم می آید عروس دومادو ببوس یالا است. انگار هنوز عهد بوق است که پسر و دختر همدیگر را ندیده اند و اولین بار با اجازه ی خانواده می خواهند همدیگر را ببوسند. به خدا اگر می توانستند تا مراحل بالاتر ادامه اش می دادند بس که دلشان می خواهد.