آقای حسینیان، دبیر عربی دبیرستان ما، مردی بود کوتاه قامت با شکمی اندک برآمده، مدل موهاش قیصری بود و صورتش را تا آخرین حد مجاز اسلامی با ماشین اصلاح می کرد، چشم ها و دماغ جغد مانندش شبیه پل مک کارتنی بود.

از آن حرامزاده ها بود، بعضی از دبیرهای عربی می دانستند دبیر چه درس مزخرف و تنفر برانگیزی هستند و زیاد مته به خشخاش نمی گذاشتند، ولی او نه تنها نمی دانست که اصرار می کرد زبان عربی کامل ترین و اصولی ترین زبان دنیاست، البته به جز عربی، فارسی و ترکی زبان دیگری هم بلد نبود بنده خدا.

یک بار وقتی که داشت صرف صیغه ها را می گفت و تفکیک شان به مذکر و مونث، پرسیدم که اگر جمعی هم مرد و هم زن داشته باشد …

سوالم تمام نشده، با افتخار جواب داد: اگر در جمعی یک نوزاد پسر باشد و صد زن، به دلیل حضور همان مذکر، به صورت مذکر جمع بسته می شود. این قاعده عربی را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد.

ازش پرسیدم: یعنی ارزش آن همه زن به اندازه ی نوزاد پسر نیست که مونث جمع بسته شوند؟

نمی دانست چه بگوید. جوابی سر هم کرد که این قاعده  است و دلیل نمی شود که این طور فکر کنند و بهتر است برویم سر تمرین بعدی.

فکرش را بکن دقیقاً یکی از زیبایی های زبان فارسی همین است که می گویی او می خروشد، چه مرد باشد و چه زن. آنها به خیابان می ریزند چه مرد باشند و چه زن. شما ایرانی تازه خواهید ساخت چه مرد باشید و چه زن.

مسلماً زن و مرد تفاوت هایی با همدیگر دارند، اما شباهت هاشان بسیار بیشتر است و به نظرم جدا کردن جنسیتی در زبان بیشتر از طبقه بندی کردن به اختلاف ها دامن می زند.

اگر جنسیت او مشخص شده بود، چه کرشمه ها که از شعر گرفته می شد و چه راه های فراری که بر شاعران بسته می ماند.

یکی دیگر از افاضات دبیرمان این بود که زبان عربی بسیار اصولی است چرا که تمام افعال ریشه ی سه حرفی (ثلاثی) یا چهار حرفی (رباعی) دارند و بر اساس زمان و چندم شخص بودن صرف می شوند.

راستش من آن قدر به زبان عربی مسلط نیستم که بتوانم درباره ی زیبایی هاش نظر بدهم و علاقه یی هم به مطالعه درباره اش ندارم، اما فکر می کنم که اگر هر اسمی یا فعلی با استفاده از فرمول از پیش تعیین شده ساخته شود، نتیجه بسیار خشک و دور از زیبایی و ظرافت خواهد بود، مثل فرش ماشینی.

آبشار اسمی مرکب از آب و شار که شار به معنی فرو ریختن است، آیا کلمه یی از این زیباتر می توان برای آبشار به کار برد؟

داوطلب اسمی مرکب از داو و طلب (طلب کلمه ی عربی به معنی خواستن است و داوخواه هم می گفتند که کم کم شده داوطلب، و زبان فارسی این قابلیت را دارد که کلمه های زبان های دیگر را به راحتی به ساختار خود وارد می کند) به معنی کسی که نوبت بازی طلب می کند. چه تعبیر تیزهوشانه ای است برای پیش قدم شدن.

همسر (جزو ده کلمه ی برتر زبان فارسی در ذهن من است) مرکب از پیشوند هم و کلمه ی سر،  ترکیب خردمندانه ای است که تصویر برابری زن و شوهر را به ذهن متبادر می کند.

چنین کلماتی در فکر و زبان عربی وجود دارد؟ چنین همنشینی اعجاب انگیز و مستحکمی بین چند کلمه یا کلمه همراه پسوند و پیشوند را می توان در زبان عربی دید؟

یکی از حسرت های زندگی من جواب ندادن به شر و ورهای بعضی از معلم ها است، احساس می کنم با شر و ورهاشان مخصوصاً شر و ورهای متافیزیکی و متعلقاتش، به ما کودکان معصوم تجاوز کرده اند.

حالا چرا یک هو یاد آقای حسینیان افتادم؟

بعد خواندن نامه ی مهشید یاد آن روز افتادم که پیاده تو کوچه پس کوچه های قائم مقام قدم می زدیم. آقای حسینیان را دیدیم با دو تا نان سنگک تو دستش. چون چشم تو چشم شدیم سلام کردم. من را می شناخت، خیلی سوال می پرسیدم. همه ی معلم ها می شناختندم.

کلی سلام و احوالپرسی که خوبی و چه کار می کنی و این حرف ها. بعد رفت سر اصل مطلب که این خواهر خانم شماست؟

من هم گفتم نه.

توضیح بیشتر ندادم تا کونش بسوزد.

ادامه داد که خواهر شماست؟

ول کن هم نبود.

گفتم نه.

گفت هم کلاسی شماست؟

گفتم نه.

مهشید خنده اش گرفته بود و برای این که مسابقه ی بیست سوالی راه نیندازد گفتم دختر خاله ام است.

گفت آها. بعد اصرار که برساندمان. فکرش را بکن دبیر عربی دبیرستان با ماکسیما می خواهد برساندتان. البته فهمیده بودم دردش چیست. مهشید به طرز مقاومت ناپذیری جذاب بود. چشم های سبزی داشت که توش رگه یی خاکستری می درخشید و گمانم همان چشم ها باعث می شد که خیلی ها در نگاه اول دلشان می لرزید. با چنین چشم هایی صورت استخوانی اش هم او را مصمم و جدی نشان می داد. موهاش فر ریز خورده بود و ریخته بود روی صورتش. با ماژیک چند خط های لایت زیتونی کشیده بود رو موهاش! که بیشتر وحشی و صد البته خواستنی به نظر می رسید.

چند بار اصرار کرد که سر آخر گفتم خانه ی خاله نزدیک است. می خواهیم قدم بزنیم ممنون. خداحافظی کرد و رفت. دیگر هم ندیدمش.