هانا رفت به آشپزخانه تا D&D بریزد و نگاه من ماند به تاب خوردن Rocking Chair؛ تصویر آقا سهراب آمد جلوی چشمم.

سوپری سر کوچه مان بود، مردی چهل ساله با چشم های وغ زده، موهای جو گندمی و سبیل پر پشتی که لب بالاش را می پوشاند. لبخندش حالت طنزآمیزی داشت که دنیا را ریشخند می کرد. بچه که بودم ازش می ترسیدم، به خاطر چشم های وغ زده و سبیل پرپشتش. بزرگتر هم که شدم به جز روزهای تنبلی که حوصله ی خرید از جای دیگر را نداشتم ازش خرید نمی کردم؛ تا آن روز، دوازدهم تیرماه 1375.

رابطه مان سر کتاب 1984 جوش خورد که هنگام خرید از مغازه اش در دستم بود. کتاب را که دید شروع کرد به حرف زدن درباره ی اورول، مزرعه ی حیوانات، کمونیسم، توتالیتاریسم و انقلاب. خودِ Shine on you crazy diamond بود. انگار دست کشیده باشی روی چراغ و غولی ظاهر شده باشد.

می گفت کمونیسم ایده یی است که به جای قانون برای عملی شدنش به وجدان و ایمان و عشق نیاز است. کمونیسم اگر در قالب حزب یا گروه متجلی شود، اگر پیش از این که مردم درکش کنند وعاشقانه قبولش کنند، به اجرا در بیاید گند می زند به همه چیز. راستش را بخواهی کوچک تر از آن بودم که بفهمم کمونیسم چیست و فقط سر تکان می دادم. از همه ی حرف هاش این یک جمله یادم مانده.

از آن روز به بعد پاتوقم مغازه اش بود. ازش کتاب می گرفتم. گنجینه یی بود برای خودش. تا بخواهی کتاب خواندم آن تابستان: تاریخ تمدن، کتاب های کسروی، چه باید کرد؟، کلبه ی عمو تم، بشر چیست؟ و ژرمینال.

وردستش هم شده بودم تو مغازه، مخصوصاً وقت هایی که شیر می آوردند و باید توزیع شان می کرد.

وقت های بیکاری با هم حرف می زدیم. کمی هم از خودش می گفت. می گفت که دیگر تمرکز کتاب خواندن ندارد، سرش درد می گیرد. برای همین رو آورده بود به کار چوب. مجسمه های چوبی می تراشید، انصافاً کارهاش کم نظیر بود. یکی از  شاهکارهاش تراشیدن یازده سر روی چوب سیگار بود. وجه تشابه شان تو سبیل هاشان بود: استالین، نیچه، اخوان ثالث، داریوش فروهر، مارک تواین، آینشتاین، دولت آبادی، کسرایی، گلسرخی؛ مارکس و تولستوی هم با ریش و سبیل.

وقتی حرف می زد سرش را زیاد تکان می داد انگار حال و روز خوشی نداشت.

با پدر و مادرش زندگی می کرد. هیچ دلمشغولی یا وابستگی یی هم در کار نبود.

تنها یک بار عصبانی دیدمش و آن هم وقتی بود که پدرش رادیو را روشن کرد. داد زد که ببند آن صاب مرده را. حواسش نبود که آن جام و ادامه داد حرومزاده های جاکش.

چهاردهم بهمن همان سال آگهی فوتش را دیدم که روی کرکره ی مغازه چسبانده بودند. با همان چشم های وغ زده، سبیل پرپشت و لبخندِ این نیز بگذرد.

از پدرش دلیل فوت را پرسیدم. پرده برداشت که در جوانی شکنجه اش کردند، توده یی بوده. برق بهش وصل کردند. دیگر جانی براش نمانده بود. همین قدر هم که دوام آورده از اراده اش بوده.

پدرش شروع کرد به گریه کردن. بچه بودم، نمی دانستم چه کار کنم و چه جور تسلی بدهمش. تنها فرزندشان بود.

گفتم اگر کاری دارید به من بگویید، براتان انجام می دهم.

گفت خیر ببینی پسرم، ممنون. (کاش بلد بودم در آغوشش بگیرم، حالا می دانم که چقدر به آغوش احتیاج داشت)

خداحافظی کردم و آمدم بیرون.

هانا D&D ریخته بود و مقابلم نگه داشته بود، سه رنگ.