سومین دور را به سلامتی هر دو مان آغاز کردیم.

گفتم هفت سال پیش بود گمانم، اوایل تابستان بود و با دوستم (مهشید) نشسته بودیم تو کافی شاپ خانه ی هنرمندان، معمولاً بر و بچه های دانشگاه هنر را می توانی آن جا ببینی. ظهر بود. ناگهان نگاهم رفت به سمت دختری که زیر آفتاب، کنار حوض، ایستاده بود و با پسرهای حلقه زده دورش صحبت می کرد.

دختر گالوشی پا کرده بود و جورابِ راه راهِ زرد، آبی و قرمزش هماهنگ بود با دامن راه راهِ زرد، آبی، قرمزش و پیراهن زردش که روش جلیقه یی آبی پوشیده بود و روسری آبی اش. شبیه لباس های محلی ما بود، لباس های ناحیه ی شمالی ایران ولی ترکیب رنگش و برش هاش، به لباس محلی نمی مانست. رنگ ها شاد و شفاف بودند، عینهو نوبرانه ی اول تابستان، کولاژی از میوه بود. می دانی که در ایران چقدر رو حجاب و رنگ تیره پوشیدن زن ها اصرار می شود و اعمال فشار. فکرش را بکن در آن سیاهی، انفجار رنگ بود.

همه ی این ها در مقابل سر از ته تراشیده شده اش رنگ می باخت، تیغ انداخته بود و پوست سفید، صاف و شفاف سرش، زیر آفتاب می درخشید. چشم هاش آبی روشن بود.

به مهشید نشانش دادم، ذوق زده شد. هر کسی باشد شاد می شود این همه رنگ و درخشندگی ببیند. به جز این اصلاً به دخترهای دیگر حسادت نمی کرد.

هر از گاهی روسری اش سُر می خورد رو سری که مو نداشت و او هم بی اعتنا به افتادنش، مویی برای نشان دادن به نامحرم نداشت، به گفت و گو با دور و بری هاش ادامه می داد.

یک هو میل شدیدی در من به وجود آمد که سرش را ببوسم، اولش قلقلکم می داد ولی بعد حس کردم که نیاز دارم سرش را ببوسم. شاید چون احساس می کردم بوسیدن سرش سپاس و ستایشی است نسبت به یک اثر هنری که بی دریغ کسانی را که می بینندش و از کنارش رد می شوند، شاد می کند.

هانا گفت خوب کلمه ها را می چینی کنار هم. برای این است که فکرم را منحرف کنی به سمت دیگر. گمان کنم کنار سپاس و ستایش، از نظر جنسی هم جذبش شده بودی. اگر پسر بود باز میل بوسیدنش را داشتی؟ نمی شد طور دیگری سپاس و ستایشت را نشان بدهی؟

لعنتی، همان سپاس و ستایش را با لبخند تکرار می کرد.

گفتم انکار نمی کنم، می توانست در حس من رگه هایی از برانگیختگی جنسی نیز باشد، اما اگر پسر هم بود در آغوشش می گرفتم یا باهاش دست می دادم، به نوعی سپاس و ستایش را ابراز می کردم.

خندید.

از دوست هاش جدا شد و رفت تو ساختمان، حدس زدم رفته باشد دست شویی. به بهانه ی دست شویی از مهشید جدا شدم و رفتم دنبالش. چند دقیقه یی منتظر ماندم. از دست شویی بیرون آمد. نگاه مان گره خورد به هم و لبخندی زدم. او هم لبخند زد. نتوانستم بگویم خانم و از کنارم رد شد.

چند قدم که دور شد دویدم و گفتم خانم، یک لحظه.

برگشت. گفتم راستش نمی دانم چطور بگویم که شما جا نخورید و بی ادبانه و گستاخانه به نظر نرسد.

چیزی نگفت و فقط زل زد به چشم هام. نگاهش اما بیشتر جذب کننده بود تا گریزاننده.

گفتم راستش از وقتی که تو حیاط دیدم تان، احساس کردم اثر هنری بی نظیری را می بینم، زیبایی و هماهنگی یی در کامل ترین شکل ممکن.

گفت خب …

گفتم شاید براتان عجیب به نظر برسد، اما دلم خواست سرتان را ببوسم.

خندید. هانا هم خندید. گفت شرط بندی کرده یی؟

گفتم نه، دیگر بیشتر از این نمی توانم توضیح بدهم، چون حس است و کلی با خودم کلنجار رفتم که این درخواست را ازتان بکنم. امیدوارم حتی اگر ردش می کنید، تشکر کلامی من را به خاطر این همه زیبایی و ظرافت بپذیرید.

مدتی خیره شد به چشم هام. گفت امروز رو دنده ی راستم. می توانی سرم را ببوسی.

سرش را بوسیدم.

گفتم باید هم رو دنده ی راست باشید، با این همه رنگ مگر می شود عصبانی و بداخلاق بود؟ … بیش تر از این وقت تان را نمی گیرم. دوباره ممنونم. همیشه شاد باشید.

دستش را دراز کرد، با هم دست دادیم و خداحافظی کردیم.

این ماجرا همچنان ادامه دارد.