تلفن زنگ زد. پدرم پشت خط بود. معمولاً هر هفته تماس می گیرد، بیشتر هم به این خاطر است که مطمئن شود نمی خواهم برگردم ایران، تا می تواند خبرهای بدی که اتفاق افتاده را می گوید تا آخرش نتیجه بگیرد که خیلی خوشحال است که ایران نیستم. می دانم که وقتی گوشی را می گذارد لبخندی از سر رضایت می زند ولی بعد اشکش جاری می شود. می شناسمش. احساساتی است. تاوان احساساتی بودنش را هم حسابی پس داده. به جای این که مهندس برقِ فارغ التحصیل از شریف باشد، شد تعمیرکار رادیو و تلویزیون و مغازه ی کوچکی هم داشت که صبح می رفت توش و سر و کله می زد با وسیله های الکتریکی و الکترونیکی مردم تا شب. پدرم یکی از تصفیه شده های انقلاب فرهنگی است.

لبخندش ماسید، غرورش خرد شد و ارتباطش با دیگران کم و کم تر. به ندرت می خندید و به ندرت با ما به مهمانی می آمد. فکر می کنم خودش را محاکمه کرده بود و برای خودش بیست سال زندان بریده بود، به جرم چشم بسته آزادی را فریاد زدن. ده سال پیش بود که کم کم رفتارش عوض شد و شروع کرد با دیگران خوش و بش کردن. معمولاً اگر به مهمانی برود، می نشیند پای بحث جدی و علاقه یی به موضوع های بی ربط در مهمانی ها، کی چی کار کرد و از این حرف ها، نشان نمی دهد.

دلیل این که می گویم خودش را مجازات می کرد، این بود که چند پیشنهاد خوب برای تغییر شغل داشت. چند تا از دوست های تصفیه شده اش می خواستند موسسه ی آموزشی تاسیس کنند، کلی هم با پدر حرف زدند و قرار و مدار گذاشتند اما لحظه ی آخر پدر زد زیرش. نخواست که از مغازه اش بیرون بیاید، مطمئنم که نمی خواست. به مادر گفته بود حوصله ی درس دادن به بچه ها را ندارد. بهانه ی مسخره یی بود چرا که برای من تخته وایت بورد گرفته بود و بهم درس می داد. هنوز یادم است که رو تخته ماشین کشیده بود و با چه حوصله یی مفهوم سرعت را یادم داد.

سال ها کم توجهی و نگاه تحقیر آمیز معلم ها را تحمل کردم، وقتی که روز اول شغل پدر را می پرسیدند، حرامزاده ها برای این می پرسیدند که ببینند از هر پدری چه جور می شود استفاده کرد. برای من یکی از معیارهای دوست داشتن و دوست نداشتن معلم ها این بود که روز اول شغل پدرها را می پرسند یا نه.

سال اول دانشگاه وارد مغازه ی کفش فروشی شدم و هنگام پرداخت پول به فروشنده گفتم تخفیف دانشجویی بدهید. ازم پرسید کدام دانشگاه درس می خوانی؟ گفتم تهران. گفت من هم دانشجوی دانشگاه تهران بودم، دانشجوی حقوق اما اوایل انقلاب بیرون مان انداختند.

بیرون مان انداختند را با لبخند تلخی گفت، عینهو لبخندی که کم کم بر لبان پدرم شکل گرفت.

بعدتر تعداد بیشتری از مجروحین و جانبازان انفجار فرهنگی را دیدم که گوشه و کنار این شهر به آرامی زندگی می کنند، کسانی که شور زندگی شان زنده به گور یا کور شد.

فکر کنم فرافکنی است تصویر گریه کردن پدرم، چون آن قدر دلتنگش هستم که بعد از تماسش به راحتی گریه ام بگیرد.