هانا در آغوشم کشید. گفتم پدرم بود. یک سال می شود که ندیدمش.

دستش را برد لای موهام و با سرانگشت هاش به آرامی پوست سرم را ماساژ داد، خون دوید به رگ هام. حس کردم همه جای بدنم قلب داشت می تپید، مانند سیم های چنگ که به نوازش سرانگشتی به ارتعاش در می آید. عشق باید جایی همین دور و برها باشد، در مجاورت سکوت و نوازش.

دستش را گرفتم. سرانگشتانش را بوسیدم. درست همین موقع که باید تصویر برانگیزاننده یی در ذهنم شکل بگیرد، یاد فیلم The Wall افتادم و صحنه یی که دخترک کنار پای پینک نشسته و یک یک سرانگشت هاش را به دهان می برد و در پینک هیچ حسی به وجود نمی آید. چنین فکر لجام گسیخته ای دارم من. غمگینم کرد.

صورتش را بین دو دستم گرفتم و خیره شدم به چشم هاش. او هم به چشم هام نگام کرد و لبخند زد.

هانا اولین کسی نبود که باهاش به زبان سکوت حرف زدم، سمیرا اولی بود. وقتی به هم نگاه می کردیم، چشم های درشت سیاهش دوخته می شد به چشم هام و دیگر راه گریزی نبود. سکوت می کردیم و بدن هامان با هم حرف می زدند، به هم گره می خوردند و مانند دو کاشف به جست و جوی ناشناخته ترین لذت ها می رفتند، از جای جایِ تن بیرون می کشیدندش و هیجان زده و تب آلود فریاد می زدند: یافتیم، یافتیم.

با این همه سکوت مان، که از یک طرف درخواست عشقبازی بود، از طرف دیگر به نقاط مشترکِ نداشته مان برمی گشت. موضوعی نداشتیم که با هم به اشتراک بگذاریم. هر بار که زنگ می زدم به خانه شان، باید مانند رادیو صحبت می کردم و او چیزی نمی گفت. وقتی ازش می پرسیدم چه کار می کنی، یا می گفت دارم غذا می خورم، یا دارم آرایش می کنم. کتاب هم نمی خواند، براش چند کتاب گرفته بودم، از این کتاب های ساده ی کوچک مانند جاناتان مرغ دریایی، کتاب های ساده یی که به مطالعه برانگیزانندش. می خواندشان. می گفت خوب بود ولی اشتیاقی برای خواندن کتاب بعدی نشان نمی داد.

ادامه ی رابطه غیر ممکن بود، اشتیاقم به بدنش شدید بود اما افکارمان به دو دنیای مختلف تعلق داشت و برای من ارتباط فکری خیلی مهم تر بود. زمانی که بخواهی افکارت را با کسی در میان بگذاری که متوجه نمی شود، در بهترین حالت به تو گوش می دهد و هیچ بازخوردی نمی گیری، اگر هم خسته بشود از شنیدن جملاتی که به نظرش بی هوده می آید، بی حوصله خواهد شد و آن وقت زجرکشیدن را کشف خواهید کرد.

همین ها را بهش گفتم. انتظار شنیدنش را نداشت. هر چقدر فحش در چنته داشت بارم کرد. گفت که من یک سوء استفاده گر متقلبم که اغفالش کرده ام، گفت که این ها بهانه است و اگر من را دوست داشتی نمی خواستی رابطه مان را تمام کنی، حتماً پای کس دیگری در میان است. گفت اگر دوستم داشتی با هم به خیابان می رفتیم نه این که هر بار من را بکشانی خانه تان که دستمالی ام بکنی.

حالم بد شد از این کلمه، عین دیوانه ها به جان رابطه مان افتاده بود و داشت خرابش می کرد که حتی تصویر دلخوش کنکی دستت را نگیرد. بهش حق می دهم البته، اما خودم را سرزنش نمی کنم چون رو راست بودم باهاش، چون سعی کردم زبان مان به هم نزدیک بشود و نشد. نمی خواستم با احساساتش بازی کنم.

به سمتش رفتم. گفت جلو نیا آشغال. با یک خیز گرفتمش و دستم را گذاشتم رو دهانش. گفتم همین است که می گویم حرف هم را نمی فهمیم.

دستم را پس زد. در آغوشم گرفت و لبم را طولانی مدت بوسید. گفت این را می فهمی؟ گفتم که می فهمم و می دانی که همین گرفتارم کرده، ولی بقیه ی زندگی چطور؟ حرف های من برای تو جالب نیست و حرف های تو هم برای من جذابیتی ندارد. یعنی می گویی که با هم ازدواج کنیم و تو با دوست هات حرف بزنی و من با دوست هام؟ سر آخر من پول بیاورم خانه و تو خانه را اداره کنی و شبش هم عشقبازی کنیم؟

گریه اش گرفت. لباس هام را در آورد و لباس هاش را. سرانگشت هاش رو بدنم کشیده می شد و مانند آهن گداخته، پوستم زیر گرماش می سوخت. یک ریز گریه می کرد مانند فواره ها زیر باران. بغض کرده بودم از آن بغض هایی که حس می کنی لوزه ات آن قدر متورم شده که راه نفس کشیدنت را گرفته. به پستان هاش نگاه می کردم که اسم شان را گذاشته بودم تلما و لوییز. روی پستان راستش سه خال داشت در یک امتداد مانند سه شاه مجوس شرق.

عشقبازی مان که تمام شد رفت. بی هیچ حرفی. در را که بست می خواستم بدوم دنبالش اما منصرف شدم. حرفی برای گفتن به هم نداشتیم.