وقتی سمیرا رفت، محاکمه شروع شد. احساس شده بود دادستان و عقل وکیل مدافع. احساس مدام تصاویر گذشته را جلو می کشید مانند این که مدرکی جدید دال بر گناهکاری من رو کند، از کوچک ترین و بی اهمیت ترین تصاویر هم نمی گذشت: قورباغه یی نشستنش رو تخت (اصولاً دخترها دو دسته اند، دخترهایی که قورباغه یی می نشینند و بقیه ی دخترها)؛ انگشت های کشیده اش که بارها اصرار کرده بودی برود سراغِ سازی که این انگشت ها خوب مرتعش می کنند؛ لبهای نیمه بازش با دو خط کناری مورب رو به پایین، میل مجسم بوسیدن بود؛ انحنای کمرش که معدن قلقلک، خنده و گریز بود.

آن شب بیشتر از این یاد آوردم. دلم گرفت، دلم براش تنگ شد. تصاویر خوب و موثر مونتاژ شده بودند، آن قدر که ممکن بود از شدت خواسته او را جلوی خود ببینی و دست دراز کنی تا در آغوشش بگیری.

عقل هم مدارک خودش را رو می کرد. دومین بار که به خانه مان آمد، وقتی که رو تخت دراز کشیده بود و من جای جای صورتش را می بوسیدم، چشم هاش را بسته بود و سرم را با دست به سمت پایین هل می داد. گردنش را بوسیدم و همین طور سرم را به سمت پایین هل می داد. از روی لباس پستانش را بوسیدم و رفتم به طرف صورتش. دوباره با چشم های بسته سرم را هل داد به پایین و با دست دیگر یقه اش را بازتر کرد. آن قدر باز که بتوانم پستانش را که از پستان بند زده بود بیرون، ببوسم. بعد چشم هاش را باز کرد و معصومانه گفت می خواستم خال های روی سینه ام را نشانت بدهم.

احساس اما همین مدرک را علیه خودم به کار برد که دوستت داشته احمق، نمی فهمی؟

عقل می گفت دوستت داشته برای این که داشته لذت می برده. خودش می خواسته. رابطه ی پایاپای بوده. الان هم به پایان رسیده.

احساس می گفت اما او باید هزینه بدهد، تو را که به بکارتت نمی سنجند.

و این جا عقل مانند یک وکیل مدافع با وجدان که فهمیده موکلش از سر نفهمی چه اشتباهی کرده، نه تنها از دفاع انصراف داد که همراه با احساس به من توپید که خاک بر سرت همان اول باید فکرش را می کردی. اصلاً چرا آوردیش خانه؟ چرا با هم بیرون نمی رفتید؟

مادرم می ترسید بیرون برویم و تا حدی من هم. رضا، همسایه مان، با خواهرش رفته بود بیرون و گرفته بودندشان. هر چه گفته بودند خواهر و برادریم، به خرجشان نرفته بود و برده بودندشان و شلاق زده بودندشان. پدرش که با شناسنامه شان آمده بود فقط توانست آزادشان کند. شکایت کند؟ از کی؟ به کی؟

وقتی مادرشان با گریه برای مادرم تعریف می کرد که چه به روز بچه هاش آمده، مادرم بهم گفت که با هیچ دختری بیرون نرو، اگر می خواهی ببینی شان، دعوت شان کن به خانه.

خانه مان، از این ساختمان های قدیمی تیپیکال تهران است که از کنار در ورودی راه پله یی باریک می خورد به سمت طبقه ی بالا که سوییتی ازش در آورده اند و آن سوییت هم مال من بود. دوران نوجوانی و جوانی ام به جز زمان اندکی بیشتر وقتم را بالا بودم. هیچ کس حتی خواهر کوچکم بی اجازه بالا نمی آمد. به همین خاطر حریمم آن قدر بزرگ شده که دیگران را سخت به آن راه می دهم. تنهایم کرده بیشتر.

همین شد که سمیرا به خانه مان آمد.

تو اتاق قدم می زدم و اتاق تاب قدم هام را نمی آورد. از خانه زدم بیرون. انقلاب را پیاده رفتم تا تئاتر شهر، از آن جا ولی عصر را رفتم بالا تا ونک، بعد برگشتم خانه.

عین خوابگردها نگاهم مسخ و بی هدف می رفت رو ویترین و عابران. تصاویر داشت دیوانه ام می کرد. میدان ولی عصر را که رد کردم احساس کردم باید عرق بریزم تا تصاویر از ذهنم بروند بیرون. شروع کردم به دویدن. به زرتشت نرسیده بریدم، بس که سیگار می کشیدم، الان کمتر شده. به هن و هن افتاده بودم اما می خواستم بدوم تا درد لعنتی از تنم بزند بیرون، مثل معتادی که دارد ترک می کند. سیگار به دست می دویدم.

تا فاطمی دویدم و بقیه ی راه را پیاده رفتم. حالم هم بهتر شده بود البته، اما همچنان غمگین بودم. شده بودم Gazing at people, Some hand in hand و حسرت زیر پوستم مور مور می کرد.

تا دو ماه حالم خوب نبود، همین که سمیرا زنگ نمی زد و خبری ازش نداشتم بیشتر نگرانم می کرد، اما قرار نبود باهاش تماس بگیرم. یک روز که دراز کشیده بودم رو تخت و داشتم موسیقی گوش می دادم، کسی به در زد.

گقتم که بیاید تو. پدرم بود. گفت دوست داری با هم شطرنج بازی کنیم؟

حالا که برمی گردم به آن دوران می بینم که پدرم چه بهانه هایی برای حرف زدن با من جور می کرده: شطرنج، بیاید تو اتاقم و غزلی از حافظ بخواند، کتاب جدیدی که خوانده بود را بدهد که بخوانم. می خواست حس کنم که حضور دارند، می خواست نشان بدهد که زخم هام در امنیتی که برام به وجود آورده اند، سریع تر التیام پیدا می کند. می خواست با دوست داشتن جانی تازه به من ببخشد.