دیگر اما و اگری در کار نبود، مرزها را باز کردیم و به همدیگر اجازه ی ورود دادیم. انگشت هامان به چابکی کودکانی که در زمین بازی می دوند به جای جای بدن هم سرک می کشیدند. با هم عشقبازی کردیم.

مانند آتش رو به آسمان بودم، انگار تمام خونِ بدنم به سمت مغز می آمد و سبُکی متعالی فرازمینی به من دست داده بود. درست همان طور که یک دسته آواز خوان در بالاترین گام  Hallelujah می خوانند، تک تک سلول هام به فریاد در آمده بودند.

هانا چشم هاش را بسته بود و دست می کشید به پشتم. هر چند که ناله هاش، همگام با عشقبازی مان، همراه بود با لبخندی از سر رضایت؛ این فکر که دارد در ذهنش با اریک عشقبازی می کند رهایم نمی کرد. با انگشتش خط اژدها را بر پشتم می کشید.

شاید از روی عادت بود و شاید آخرین مرحله ی فراموش کردنش. باید می فهمیدم. سخت ترین تجربه ی جنسی می تواند این باشد که کسی جسم تو را به عشقبازی بگیرد و روح دیگری را در خیال تصویر کند. آن وقت در حد جسم پایین می آیی، محدود می شوی؛ و ذهنت درگیر تن می شود. هویتت زیر سوال می رود. وقتی که یک نفر می تواند با فردی به خیال فرد دیگر عشقبازی کند، هیچ کدامشان براش اصالت ندارند، تنها حفظ تصویری که خودش در ذهن ساخته اصیل است. در این شرایط فکر می کنی که فرقی با ماشین یا آلت نداری و حتی ممکن است از خودت بپرسی که آیا همه ی این مفاهیم، عشق و یگانگی و مفاهیمی از این دست، چیزی جز ساخته و پرداخته ی ذهن است؟ آیا در نهایت عشقبازی ارزشی بیشتر از به پایان رساندن رسالت ژنتیکی و متعادل کردن میزان هورمون جنسی ترشح شده دارد، که آن هم به ترفند وسایل پیشگیری کننده به انحراف کشیده شده؟ آیا الکل زنجیر از دست و پای امیالش برنداشته؟

عقیق چهار زانو نشسته بود رو تخت و داشت با تسبیح دانه درشت سنگی اش که از گردن در آورده بود بازی می کرد. مهره ها را رها می کرد که تق می خورد به مهره ی زیری. تق تق تق … سرآخر گفت برام تاکسی می گیری؟

هم کلاسی ام بود. یک روز، تو کتابخانه دیدمش که مثل مرغ سرکنده داشت بال بال می زد. بی هدف این طرف و آن طرف می دوید. جلوش را گرفتم و پرسیدم خوبی؟

با لبخندی بلاتکلیف سر تکان داد که خوب است. گفتم اگر دنبال چیزی می گردی بگو تا با هم بگردیم.

گفت کلاسورم را جا گذاشته ام.

گفتم مطمئنی؟

گفت آره.

گفتم کلاسور که تو دستت است.

بلند خندید. طوری که نگاه همه برگشت طرفمان. با انگشت زد به مغزش و شانه بالا انداخت، درست مانند هلن هانت در As good as it gets. اولین بار که این فیلم را دیدم گفتم چقدر شبیه عقیق است.

ازش خداحافظی کردم. داشتم می رفتم که ازم پرسید: حسین را دیده ای؟

حسین هم کلاسی مشترک مان بود که مدتی بود با عقیق دیده می شد. ساندویچ شان را از بوفه می گرفتند و می رفتند پس پشت دانشگاه، جایی که عرب نی انداخت، رو نیمکتی می نشستند، گپ می زدند و ساندویچ می خوردند.

گفتم نه. یکی دو روز است که ندیدمش.

گفت ممنون.

با تردید پرسید ازش خبر هم نداری؟

گفتم نه چطور مگر؟

اولش چیزی نگفت. گوشه ی لبش را جوید و به چشم هام نگاه کرد. گفت ممکن است لطفی بکنی و به خانه شان زنگ بزنی؟ نگرانش هستم.

رفتیم پای باجه ی تلفن. آن وقت ها موبایل بود اما همه گیر نشده بود. زنگ زدم به بهانه ی این که حسین نیامده کلاس و استاد گفته می خواهد امتحان بگیرد. یک زنگ دو تا نشده حسین گوشی را برداشت. ازش پرسیدم چرا دانشگاه نمی آید و یک هو چه شده که غیبش زده. گفت درگیر مسائل خانوادگی شده. بیشتر هم نگفت یعنی که خفه شوم. خبر را که دادم تشکر کرد و ازش خداحافظی کردم.

عقیق گریه اش گرفت. گفت به من گفت می خواهد خودکشی کند. دیوانه است.

گفتم حسین؟

باید می دیدیدش، از این بچه های درس خوانِ مثبتِ هر هفته تمرین تحویل بده بود. به گمانم سر کمک به عقیق با هم دوست شدند.

آن وقت ها که قضاوتم پختگی نداشت، برام علامت سوال بود که آدمی مثل حسین که همه کارهاش رو نظم و ترتیب و این حرف ها بود و محبوب دل استادها، بخواهد خودکشی کند. اما حالا می فهمم که حسین چقدر از نظر احساسی نابالغ و آسیب پذیر بوده و چقدر هم محتمل بوده که خودکشی کند، یا افسرده بشود، یا یک جوری زندگی اش را تباه کند.

به عقیق گفتم برویم جایی بنشینیم. خسته شده ای.

پ.ن. این بار به جای موسیقی فیلم کوتاه در بخش ویدئو گذاشته ام!