از دانشگاه زدیم بیرون که کسی نبیندمان. حوصله ی حرف های صد من یک غاز دور و بری ها را نداشتم، چه شوخی چه جدی. شوخی های هورمونی، شوخی های مبتذل، شوخی های محصولات آموزش و پروش تفکیک جنسیتی شده که پر از نیش و کنایه بود. کافی بود دختری با پسری دو سه بار مسیری را بالا و پایین برود حالا برای هر کاری، ذهن شان شروع می کرد به داستان ساختن. ول شان هم نمی کردند که، این ماجرا را مثل آدامس می جویدند، نشخوار می کردند. اگر هر کدامشان هم با چند دختر یا پسر دیگر دیده می شدند، در ذهن این ها دستگاه چند معادله و چند مجهولی ساخته می شد که کی با کی بوده و کی با کی نبوده.

یک بار به اعتراض گفتم که من هیچ نکته ی جالبی تو این حرف نمی بینم و دلیلی ندارد که این چیزها را می گویی. جواب داد بی جنبه، روحیه ی طنز نداری!

روحیه ی طنز؟ آخر دوست من تو وقتی که از سر تا ته چیزی آگاه باشی، اگر ذوق هنری داشته باشی می توانی وجه طنزش را بیرون بکشی، آن وقت من هم با تو به خودم خواهم خندید. این که تصوراتت را به دیگری ببندی و بخواهی طنزش کنی حداکثر می شود لودگی. کاریکاتوریستی که می خواهد جک نیکلسون را سوژه ی کاریکاتور خود کند، مثلاً روی ابروهاش یا لبخند معصومانه – شریرانه اش کار می کند و با فاصله گذاری بین سوژه و ابژه به ما امکان می دهد بدون درگیری احساس به صورتش بخندیم. کار تو مثل این است که جک نیکلسون را نشناخته، داستین هافمن را جاش بکشی و بگویی این نیکلسون است.

این ها را بهش نگفتم البته. ترجیح دادم بی جنبه ی فاقد روحیه ی طنز باشم تا این که بخواهم بحث راه بیندازم.

سوده گفت که حوصله ی خانه ماندن ندارد و تا غروب که قرار بود برویم تئاتر نمی دانست چه کار کند. بهش پیشنهاد دادم که بیاید دانشگاه، تا می روم سر کلاس رو نیمکتی جایی بنشیند و کتاب بخواند. با کله قبول کرد و آمد، چه آمدنی.

لنز آبی در زمینه ی پوست قهوه ای تیره اش می درخشید و کنتراستش هر نگاهی را به طرف مان برمی گرداند. در چنین شرایطی مفهوم انحنای فضا- زمان تحت نیروی جاذبه را می شد فهمید: ده برابر روزهای عادی کسانی که می شناختم یا نمی شناختم با من سلام و احوالپرسی کردند و حتی بعضی شان می آمدند و دست می دادند و خوش و بش هم می کردند. کم مانده بود سیاه چاله بشویم.

ازش دلخور بودم، بیشتر از سوژه شدن به خاطر این که با لنز نمی شناختمش. برای من چشم مهم ترین مدیوم ارتباطی است، آن روز حس می کردم با دختر دیگری صحبت می کنم. نیم ساعت اول که مدام و ناباورانه به چشم هاش نگاه می کردم انگار که می خواستم راهی به سوده ی آشنا پیدا کنم. به خودش هم گفتم. گفت این فقط عادت است. اگر هر روز من را با چشم این رنگی ببینی عادت می کنی به آن.

البته دیگر از لنز استفاده نکرد. چون همان روز چشم هاش حساسیت نشان داد، خون افتاده بود توش و اشکش جاری شده بود. نمی دانم خوب نگذاشته بودش یا تمیز نبوده یا هر چی که به هم نساخته بودند. ازم پرسید دستمال داری؟ گفتم نه. رفتم سراغ یکی از بچه ها که رو پله ی دانشکده نشسته بود، گفتم دستمال داری. هم زمان با در آوردن دستمال از جیبش گفت اشک دختره را در آوردی، حالا دستمال می خواهی؟

چه می گفتم؟ بگذار با داستانی که می سازد حال کند. دستمال را گرفتم و تشکر کردم.

از فرداش تو جمع پسرها که می رفتم به عنوان این کاره یا کار درست خطاب می شدم که باید دستی به سر دیگران می کشیدم یا فوت و فن جذب را یادشان می دادم. یکی شان بهم گفت که شماره ی آن هایی را که باهاشان به هم زدی به ما بده. به دست دوم هم راضی هستیم.

فکرش را بکن، چنین جمله یی را نه یک آدم کم سواد که یک دانشجو بگوید. بهش گفتم که من هیچ نکته ی جالبی تو این حرف نمی بینم و دلیلی ندارد که این چیزها را می گویی.

وقتی به عقیق گفتم که برویم بیرون، لازم نبود توضیح بیشتری بدهم. می دانست اوضاع از چه قرار است. موافقت کرد و از دانشگاه خارج شدیم.