نمی دانستم از سرمای دی ماه می لرزید یا از فشاری که بهش وارد آمده بود. پیشنهادهام را به بهانه ی چای و کلوچه یی که تو بوفه خورده بود رد می کرد. با این همه فکر نشستن روی نیمکت یخ زده پارک را از سر بیرون کردم و روی اولین پیشنهادم، آش نیکوصفت، پای فشردم. گفتم که می تواند چیزی سفارش ندهد و فوقش یک لیوان چای بنوشد. قبول کرد.

بی اغراق آش نیکوصفت دخمه یی کم نور و نمور است که زمستان ها رطوبتش را بیشتر حس می کنی. همه چیزش رنگ و رو رفته و از رده خارج است. چادر مندرسی حائل بین دو بخش مجردین (منظور آقایانِ تنهاست البته) و لژ خانوادگی اش است که خانم ها یا زوج ها می توانند آن طرف بنشینند. همه ی این ها یک طرف و آش محشری که دستت می دهد طرف دیگر. میدان انقلاب است و آش نیکوصفتش.

همیشه خواسته ام ازش درباره ی این چادر سوال کنم که تنها کارکردش تعیین جای افراد است، نه حریمی که از نگاه مصون باشد. می توانست با طناب یا هر وسیله ی دیگری که این قدر زننده و تو چشم نباشد این کار را بکند. گمان هم نمی کنم که کار اماکن باشد، این همه اغذیه فروشی هست که زن و مرد با هم می نشینند و هیچ کس هم ایراد نمی گیرد (شاید بهتر باشد بنویسم نگرفته است).

از آن جا که فکر می کنم اعتقاد شخصی صاحب آن جا دلیل ساختن چنین حریمی است، چون پای ایمان و باور به میان می آید، ترجیح می دهم سوالی نپرسم بلکه به طرف بر بخورد. در اکثر آدم هایی که دیده ام، اعتقادات در بخشی از مغز ذخیره می شود که کنارش فیوزی تعبیه شده، با کوچکترین تحریک یا پمپاژ خون بیشتر، فیوز می پرد و بعد هم تاریکی.

برای خودم آش سفارش دادم و دو تکه نان بربری از جا نانی برداشتم. نشستیم در لژ خانوادگی. از سر نان بربری تکه یی کندم، از وسط بازش کردم، خمیرش را در آوردم، توش یک قاشق آش ریختم و گرفتم مقابل عقیق. دلیل این که دارم جزییات را توضیح می دهم و اگر همه اش به من بود تا ده صفحه درباره اش مدیحه سرایی می کردم، این است که دو سال است نان بربری نخورده ام و آش نیکوصفت. می توانم درباره ی دارچینش، نعنا داغش و چسبندگی دلپذیرش هم بنویسم. دارم با خاطرات خودم را سیر می کنم.

گفت نمی خورد.

تعارف بود، مگر می شود در بوی آش شناور باشی و هوس یک لقمه هم نکنی؟ گفتم تنهایی نمی چسبد. گفت می رود برای خودش آش می گیرد. گفتم اگر می خواهی بگیری میل خودت است، اما دستم را رد نکن.

لقمه را گرفت و برای خودش آش سفارش داد. به شدت مغرور بود. وضعیت خانواده شان طوری بود که باید با صرفه جویی و حساب و کتاب خرج می کرد، از طرف دیگر نمی خواست پولش را من حساب کنم.

آش حالش را سر جا آورد. خون زیر پوستش دوید. گفت معذرت می خواهم، نباید تو را درگیر ماجرا می کردم.

گفتم پس دوست به چه درد می خورد؟

یادم آمد که با هم دوست نیستیم، حداکثرش همکلاسی که چند باری با هم سلام و احوالپرسی کردیم. گفت به هیچ کدام از دوست هام نگفتم، به هم اتاقیم حتی.

سکوت کردم.

گفت مسئله ی مهمی هم نبود. حسین بزرگش کرد.

پرسیدم قرار بود از هم جدا شوید؟ با تکان دادن سر تایید کرد.

گفتم نمی دانستم حسین این قدر احساساتی است، همیشه سرش تو کتاب بود و درباره ی موضوع های عاطفی حرفی با کسی نمی زد، حداقل من نشنیده ام.

گفت به خانواده اش گفته که می خواهد ازدواج کند. حتی مادرش را آورد جلوی دانشگاه که ببیندم. همه ی این کارها را بعد از این که گفتم تمام کنیم انجام داده، که تحت فشار بگذاردم. مادرش یک بند می گفت دخترم دخترم، انگار اصلاً نمی دانست همه چیز تمام شده. بعدِ همه ی این کارها شروع کرد به التماس کردن که من را جلوی خانواده ام خرد نکن. بهش گفتم که حتی اگر موافقت کنم از روی علاقه نیست که دلسوزی است، تو دوست داری که از سر دلسوزی با تو زندگی کنم؟

گفتم یعنی دوستش نداری؟

گفت حسین باهوش است، دوست داشتنی است، بی شیله پیله است، حتی این کارهاش را هم به حساب احساساتی شدنش می گذارم و ازش دلخور نیستم، اما بزرگ نشده. بچه است. تو رویاهاش سیر می کند و برای زندگی آماده نیست. نمی توانم بهش تکیه کنم. دوستش دارم اما نمی توانم او را جای مرد زندگی ام قرار بدهم.

گفتم چرا این ها را بهش نگفتی؟ بهتر نبود باهاش حرف بزنی بلکه تغییر کند، اگر دوستش داری، کمکش کن که اقلکم در رابطه های بعدیش شکست نخورد.

گفت بارها بهش گفته ام، سر رفتارهاش با هم بحث کرده ایم، تجربه ی زندگی نداشته، همیشه درس خوانده و حالا نمی تواند خیلی از حرف هام را بفهمد؟

گفتم نمی توانستی کمکش کنی که بفهمد؟

گفت من نمی توانم هم مادر باشم و هم همسر. او باید این چیزها را یاد می گرفت.

گفتم حدس می زنم کس دیگری را دوست داری.

به حالت تعجب نگاهم کرد و چیزی نگفت. من هم چیزی نگفتم. نگاهم رفت طرف شیر آب سرد کن که چکه می کرد.

پرسید به نظرت اشکال دارد؟

گفتم این که برای زندگی ات تصمیم بگیری حق توست ولی اگر من جای تو بودم ترجیح می دادم بگویم که من حسین را دوست ندارم و کس دیگری را دوست دارم و پای تصمیمم هم می ماندم. اول از همه هم به خودش می گفتم.

گفت طاقت شنیدنش را ندارد. خرد می شود. می شناسمش.

گفتم نگفتم چه کاری درست است و چه کاری غلط. گفتم اگر من بودم این کار را می کردم.

گفت اگر دوست دخترت به تو چنین حرفی بزند، چه کار می کنی؟

گفتم قبول دارم خیلی سخت است، فشار اولش پدر در می آورد؛ ممکن است بخواهم رقیبم را بشناسم، ببینم او چه داشته که من نداشتم. مدام گفت و گوهامان را به یاد می آورم. اما هر چقدر منطقی تر باشم زودتر قبول می کنم که دوست دخترم حق انتخاب داشته. همین طور که من حق انتخاب دارم.

گفت اما مطمئنم که از پا در می آید.

گفتم تو بهتر می شناسیش. تو باید تصمیم بگیری.

هوا تاریک شده بود. گفتم فکر کنم باید بروی خوابگاه.

گفت خوب شد یادم انداختی. ممنون بابت همه چیز.

گفتم امیدوارم همه چیز به روال طبیعی برگردد و هر دوتان به آرامش برسید.

دنگش را داد، پول آش را حساب کردم، بیرون آمدیم و از هم خداحافظی کردیم.