حسین شکست. دو سال آخرش خبری از آن همه انرژی که جزوه بنویسد و کلاس حل تمرین بگیرد، نبود. وضع درسی اش چندان افت نکرد اما دیگر تو جمع ها نمی آمد تا حرفی از عقیق نشنود. هومن با حسین دوست بود. ازش جویای حال حسین شدم گفت که قاطی کرده.

گفت که عصبانی است و به تناوب خودش را محاکمه می کند بعد عقیق را. یک بار می گوید که من باید بیشتر حواسم را جمع می کردم و خواسته هاش را بیشتر می فهمیدم، یک بار می گوید که لیاقت عشقم را نداشت، برود به درک… خودش را غرق کار کرده که فراموشش کند، چون نمی تواند با این قضیه کنار بیاید… آن حسین منطقی که تو بحث ها همه را مجاب می کرد، این بار می گوید دست خودم نیست… وقتی می رود دانشگاه افسرده برمی گردد، چون همه جا خودشان را می بیند. برای همین هم می خواهد از این کشور برود… از آن هایی است که به عشق اول اعتقاد دارند. حاضر است بسوزد و با خاطره اش زندگی کند، اما برای خودش نگهش دارد.

گفتم که زمان می برد اما او هم سر عقل می آید.

گفت که شاید اما گمان نمی کند. این یکی اوضاعش وخیم است. اگر بیابان ببیند مجنونی می شود لنگه ی قیس. الان هم به کمک روانشناس و مشاوره تا حدی طبیعی رفتار می کند. اگر به خدا اعتقاد نداشت تا حالا خودش را کشته بود.

گفتم که منظورت این است که از گناه خودکشی می ترسید.

گفت که چه فرقی می کند؟ بالاخره یک دلیلی نگذاشته خودش را بکشد… یک بار به من گفت که مادرم هر شب برام گریه می کند.

با خودم گفتم احتمالاً به تو نگفته که مادرش را برده خواستگاری.

گفت که اولین شکست زندگی اش بوده. فکرش را بکن، بچه درس خوانِ باهوشِ جایزه بگیرِ شاگرد اول که هر چه می خواسته براش فراهم بوده. احتمالاً اولین نه بوده که شنیده. اولین شکستی بوده که خورده.

حرفی برای گفتن نمانده بود.

حسین شکست، چند وقت پیش هومن می گفت که هنوز سختش است با کسی دوست بشود، در امریکا هم فقط درس می خواند، کار می کند و راهب وار به زندگی ادامه می دهد. هنوز به بقایای تصویری که در ذهنش مومیایی شده دلخوش کرده و قرار هم نیست کنار بگذاردش.