عقیق به این نتیجه رسیده بود که می تواند رو دوستی من حساب کند. اولش کلی قول ازم گرفت و قسمم داد که به کسی چیزی نگویم. گفت حس می کنم جای داداشم هستی.

اگر ده جمله در دنیا باشد که با شنیدنشان حالم بد بشود یکی اش همین است، از داداش چندش آورتر داداشی. یاد مرزبندی سنتی محرم و نامحرم می اندازدم و این که اگر قرار است تو با من محرم باشی و قرار نیست عشق من (شوهرم) باشی، باید برادرم باشی. یعنی دوست هیچ معنایی ندارد. این که دو نفر با هم دوست باشند و عاشق هم نشوند امکان پذیر نیست. ته عشق هم که می رسد به سانفرانسیسکو. همان قضیه ی آتش و پنبه است. به عنوان تجربه ی شخصی می گویم که ذهن ایرانی ها از جت سریع تر به سانفرانسیسکو می رسد، توقفی هم در کار نیست.

حریم مسئله ی مهمی در رابطه ی دو فرد است، اگر حریم شکسته شود ادامه ی ارتباط می تواند غیر ممکن بشود، چه حریم جسمی و چه روحی. با این همه تعریف حریم بسیار پویاست و به طرفین برمی گردد. به عنوان مثال من با زنی دست می دهم اگر دو نفر موافق باشیم تا این حد به هم محرم هستیم یعنی همدیگر را به حریم مان راه داده ایم، اما اگر هر کدام مان دوست نداشته باشیم که دیگری را در آغوش بگیریم در این حد به هم نا محرمیم و چنان چه یکی از ما این کار را بکند، حریم را شکسته. دلیل این که می گویم ذهن ایرانی ها مستقیم تا تهش می رود همین است که بعضی ها وقتی زن و مردی را در حال خوش و بش می بینند ذهن شان سریع شروع می کند به داستان سازی، چرا که خودشان فکری غیر از سکس ندارند. نزدیکی روحی؟ قرار نیست حرف های خنده دار بزنیم. وقتی جسم ارضا نشده صحبت از فکر، سر خود و طرف مقابل را شیره مالیدن است. آدم گرسنه ایمان ندارد.

یاد جلسه ی شعر خوانی افتادم که شعری خوانده بودم و همه انتقاد کرده بودند. شعر ضعیفی هم بود البته. بعدِ جلسه یکی از اعضا آمد و گفت که از شعرم خوشش آمده. گفتم چه عجب یکی خوشش آمد. جواب داد شما جای برادرم هستید.

معضل بزرگتر این است که وقتی چنین جمله ی احمقانه یی را می شنوی چه جوابی باید بدهی. بگویی خواهش می کنم، بگویی ممنون، بگویی شما هم جای خواهرم هستید، بگویی قابل ندارد، یا بگویی ببخشید کاری دارم باید بروم و الفرار.

تنها به عقیق لبخند زدم و چیزی نگفتم. یکی از دلایل نوشتنم بازگویی حرف های نگفته ام است. انفجارهایی که در خودم خفه می کنم و بروز نمی دهم.

گفت با مجتبا به هم زده. حدس زدم مجتبا همان است که به خاطرش به حسین نه گفته.

خیابان قدس را پیچیدیم به طرف طالقانی. بین مان سکوت برقرار شد. احتمالاً انتظار داشت جوابی بدهم بگویم اِ چرا به هم زدی؟ یا جمله هایی از این دست. گفتم اِ چرا به هم زدی؟

گفت انتظارات نامعقولی داشت. شرایطم را درک نمی کرد.

گفتم خب شرایط تان به هم نمی خورده و از هم جدا شدید، ایرادش کجاست؟

مِن و مِن کرد. گفت آخر هنوز دوستش دارم.

گفتم از نظر فکری چقدر به هم نزدیک بودید؟

گفت اشتراک زیادی نداشتیم.

گفتم این که هنوز دوستش داری نشان می دهد که وابستگی بهش داری و اگر وابستگی فکری نیست، یا مالی است یا جسمی.

سریع و با پرخاش گفت نه اصلنم این طوری نیست.

گفتم پس چه دلیلی دارد که دوستش داری؟

گفت نمی دانم دست خودم نیست.

غروب اردیبهشت بود. باد خنکی می وزید و چراغ های خیابان ها کم کم داشت روشن می شد. چیزی نگفتم. می دانستم که آمادگی ندارد درباره اش با من حرف بزند. گفت من باید بروم خوابگاه.

گفتم می رسانمت.

گفت می خواهم تنها باشم و فکر کنم. ممنون که وقت گذاشتی.

گفتم خواهش می کنم. فقط یک توصیه، با کسی صحبت کن که بتوانی همه ی موضوع را بهش بگویی.

گفت مثلاً چه موضوعی؟

گفتم این که من به چه فکر می کنم اهمیتی ندارد، مشکل تو را حل نمی کند. تو قرار است از این رابطه حرف بزنی، نه من. تو دوستش داری. یا می دانی چرا دوستش داری و نمی خواهی به من بگویی یا نمی دانی که باید خودت پیدا کنی، باید فکر کنی مجتبا چه چیزی داشت که تو را جذب کرده. من چه می توانم بگویم؟

گفت خیلی بدجنسی. می دانم به چه فکر می کنی و نمی گویی.

گفتم من نظرم را گفتم و تو برای رد حرف من دلیلی نیاوردی پس هنوز فکر می کنم که نظرم درست است و تو نمی خواهی درباره اش حرف بزنی. ایده ی جدیدی هم ندارم درباره ی این موضوع.

گفت از اولش هم تقصیر من بود که با تو حرف زدم.

گفتم ببین من دوست دارم که به تو کمک کنم، اما وقتی می توانم فکر کنم که نکات مبهمی نباشد. وقتی دلیل اصلی مبهم است چه کار می توانم بکنم؟ فعلاً بهتر است تو فکرهات را بکنی و هر وقت خواستی درباره اش حرف بزنی، با کمال میل می آیم.

گفت تو اصلاً احساس طرف مقابل حالیت است؟

گفتم قبول دارم که خشن برخورد کردم و احساست را نادیده گرفتم. شاید باید می گذاشتم بیشتر صحبت می کردی و از همان اول نظرم را نمی گفتم. آن وقت تو هم جبهه نمی گرفتی.

لبخند زدم و دستش را گرفتم. گفتم اما انتظار دارم متوجه باشی که آن قدر برام عزیز هستی که دوست داشته باشم کمکت کنم.

دستم را فشرد و گفت ممنون.