دقیقاً از تقاطع طالقانی- ولیعصر تا طالقانی- فردوسی بین مان یک کلمه حرف هم رد و بدل نشد. قدم زدیم. پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم که برویم آن طرف خیابان که عقیق گفت چرا همه ی فکر و ذکر پسرها سکس است؟

گفتم نمی دانم.

گفت جداً می خواهم بدانم. این مشکل من نیست فقط. دوست هام همین مشکل را دارند. هنوز رابطه جوش نخورده طرف از انتظاراتش می گوید.

گفتم ایرادی دارد صادقانه حرفشان را می زنند؟ خوب است که نگویند و اغواتان کنند تا به خواسته شان تن بدهید؟

گفت خیلی خوب است صداقتشان اما منظور من این نیست مادوکس. این که تمام فکرشان همین قضیه است. اصلاً کاری ندارند به این که فکر تو چیست و می خواهی چه کار بکنی و چه نظری درباره ی زندگی داری.

گفتم حسین هم این طور بود؟

و این هم برگ زرین دیگری در دفتر دیالوگ های ماندگار زندگی من، محض رضای خدا یک ذره بلد نبودم مراعات کنم. گمان می کردم که منطق همه جا پیش برنده است. این که شخص متقاعد شود حرفش اشتباه است یا تصمیمش اشتباه بوده بحث را به نتیجه می رساند. هدف هم این است که به راه حل منطقی و درست برسیم.

عقیق «نه» یی گفت که به زحمت شنیده می شد و دیگر حرفی نزد و من فهمیدم که گند زدم. موسوی را پیچیدیم به طرف خانه ی هنرمندان. گفتم بنشینیم بلکه حال و هوامان عوض بشود. دو ساعتی می شد که راه می رفتیم.

گفتم معذرت می خواهم. عقیق نگاهم کرد و لبخند دم دستیِ زورکی تحویلم داد. نشستیم روی نیمکت جلوی مجسمه ی نوازنده. پاتوق همیشگی من.

گفتم حالا بیشتر درباره ی مجتبا بگو. ببینم چه جوری است.

با تانی گفت راستش را بگویم اسمش مجتبا نیست. می شناسیش. سینا است.

سینا خودِ دون ژوان بود، چون از نزدیک می شناسمش این را می گویم. به صورت سیستماتیک به شغل دختربازی مشغول بود، منظورم این است که تو خیابان به دخترها شماره می داد، بعدش را نمی دانم. همیشه یک دسته کاغذ کج و کوله بریده شده و یک خودکار تو جیبش بود. این ماجرا را وقتی فهمیدم که یک بار هم مسیر شدیم که آخرین بار هم بود. به هر کس می رسید شماره می داد. بهش گفتم خب چرا کارت چاپ نمی کنی که دیگر لازم نباشد شماره بنویسی. گفت آن طوری طرف می فهمد که ممکن است به بقیه هم شماره بدهم، اما این طوری فکر می کند که من همین الان با دیدنش از خود بی خود شده ام و کاغذی کنده ام و شماره ام را روش نوشته ام. آدم صاحب سبکی بود.

تنها توانستم بگویم اُه. در جواب سوال عقیق که نظرم را درباره اش پرسید گفتم چندان نمی شناسمش. عقیق گفت اما او که می شناسدت و کلی هم ازت تعریف کرده.

گفتم نظر لطفش بوده. آن طور باهاش نشست و برخاست نداشته ام که بخواهم درباره اش نظر بدهم.

گفت یک سر و هزار سوداست نه؟

گفتم می خورد که این طور باشد، اما مطمئن نیستم.

گفت هواش را داری؟

گفتم نه. سعی می کنم تا وقتی از چیزی مطمئن نیستم، درباره اش قضاوت نکنم، حتی تا حد آن یارو که بهش خبر می دهند مردی زنش را سوار ماشین کرده. تعقیب شان می کند و می بیند که وارد خانه یی شدند. دنبالشان می کند و از لای شکاف در می بیند که دارند همدیگر را می بوسند. بعد لباس های هم را در می آورند و می روند زیر پتو. یارو می گوید اه بازم تو شک موندم.

قهقهه زد و گفت دیوونه.

چراغ های پارک را روشن کردند. یک هو تمام صداهای دور و برمان خوابید. هیچ صدایی غیر از هوهوی باد نمی آمد. سرش را روی شانه ام گذاشت. گفت خیلی خسته شدم.

چیزی نگفتم. اصولاً همه جمله های هولدن احساساتم را دگرگون می کند اما یکی اش وقت و بی وقت یادم می آید. آن جا که می گوید حس می کند این دو روز یک میلیون سال بهش گذشته. من هم از روز قبلش رفته بودم دانشگاه. ظهر با هومن و دو سه تا دیگر از بچه های دانشگاه رفتیم ناهار. از آن جا من و هومن به قصد گپ و گفت قدم زنان خیابان گز کردیم. دوستش مهدی را دیدیم. گفت دارند با دوست هاش می روند تئاتر. به ما هم پیشنهاد داد. رفتیم تئاتر. از آن جا برنامه ی دور هم نشینی گذاشتند خانه ی مهدی. رفتیم آن جا و تا صبح نوشیدیم، کشیدیم و ورق بازی کردیم. صبح رفتم بانک دنبال کارهای مالی برای گرفتن وام. پشت سرش رفتم کلاس. عقیق را دیدم که می خواست با من حرف بزند و بعد هم که رسیدیم به خانه ی هنرمندان.

وقتی سرش روی شانه ام بود به مسیر اتفاق های این دو روز فکر می کردم و به زندگی کولی وارِ «هر چه پیش آید خوش آید»ی ام. به اتفاق های غیر قابل پیش بینی که به استقبالشان می روم. چقدر خسته شده بودم.