گاه و بیگاه همدیگر را می دیدیم، معمولاً عقیق بود که می گفت دلش برام تنگ شده و دوست دارد با هم گپ بزنیم. باید اعتراف کنم که اوایلش قند تو دلم آب می شد اما کم کم متوجه شدم که دلتنگی اش برای من کاملاً اتفاقی یکی دو روز بعد از دلتنگی اش برای سینا بود، یا به یادش می آورد، یا می دیدش و یا با هم صحبت می کردند. مگر تمام نکرده بود؟

نه دوست من، نمی توانست ازش دل بکند. کارش شده بود که برود با سر تو دیوار و برگردد به درمانگاه مادوکس تا زخم هاش را پانسمان کنم. خوش بینیِ برآمده از نیازش به او جسارت می داد که جلو برود، بلکه بتواند سینا را تغییر بدهد، او عاشق سینا نبود بلکه عاشق تصویری بود که از سینا ساخته بود. داشت برای تصویر ذهنی اش که ارتباط کمی با واقعیت داشت می جنگید.

ناراحت کننده این که نمی خواست از این حالت بیرون بیاید. تنها از من گوشی می خواست برای شنیدن. یک بار وقتی که داشتم آب به آتش احساساتش می پاشیدم، گُر گرفت: تو که عاشق نشده یی، پس نمی توانی حال و روزم را درک کنی. چاهی بودم که سر در آن فرو می برد، با خودش حرف می زد و پژواک صدای خودش را می شنید. اما متوجه نبود که چه لرزه یی به جان چاه می انداخت.

فردای روزی که برای اولین بار رفت خانه ی سینا تمام ماجرا را برام تعریف کرد. گفت که سر کل کلِ مسخره که دست پخت کی بهتر است رفته، بهانه یی کلاسیک: بازی به عنوان کاتالیزور. دسر هم بوس و هم آغوشی بوده. ناراحت به نظر می رسید از این اتفاق، می گفت که فریبش داده و فکر نمی کرده کارشان به این جا برسد، با این همه چند بار دیگر هم برای خوردن دسر به خانه شان رفت.

با خودم فکر می کردم که چرا این ها را برای من تعریف می کرد. معقول ترین جواب این بود که نیاز به تایید داشت، که خودش حس می کرد دارد اشتباه می کند یا دستِ کم نمی داند کارش درست است یا غلط، پس احتیاج داشت کسی مطمئنش کند. درست مثل آدمی که می خواهد خدا راه درست و غلط را نشانش بدهد و به هر نشانه یی متوسل می شود، به عطسه یی که نشان صبر کردن است، یا به زوج و فرد بودن مهره های تسبیح، می خواست دلش را قرص کنم که کار درستی می کند. خوب و بدِ تغییرش گناه من است چرا که بهش گفته بودم که قیمت رسیدن به هدفت را بسنج و ببین می ارزد چیزهایی را که در قبالش از دست می دهی. اگر می ارزد به سمتش برو. گفته بودم درست و غلط را ما تعیین می کنیم و بر اساس خواسته ات، تا جایی که به کسی، مخصوصاً خودت، آسیب نرسانی هیچ کاری غلط نیست.

با سینا به هم زد چون سینا به همان حد رابطه قانع نبود و عقیق نمی توانست خودش را راضی کند که با هم سکس داشته باشند. دلیلش این نبود که دوست نداشت، می ترسید، نه از خودِ رابطه و این که اولین بارش بود، از پدر و مادرش. می گفت اگر پدر و مادرم بفهمند، بمیرم بهتر است. از آن به بعد حال و روزش بدتر شد. بی تابی می کرد. چرت و پرت می گفت. می گفت که می داند چون حسین ازش راضی نیست رابطه اش با سینا به هم خورده. چون دلش را شکسته دارد تاوان می دهد.

خسته شده بودم. نمی توانستم براش کاری بکنم و وقتی می گفت برویم بیرون دلم نمی آمد نه بگویم. دیگر می دانستم که ماجرا از چه قرار است. تصمیم گرفتم که او را با یکی از دوست هام آشنا کنم. با هم دوست بشوند. هم حالش بهتر بشود و هم دست از سرم بردارد. رفتیم پاتوق همیشگی مان، خانه ی هنرمندان.

گفتم چند روز است که فکر می کنم تو و یکی از دوست هام (منظورم شروین بود که نمی شناختش) خیلی به هم می آیید. گفتم شما را با هم آشنا کنم، اما اول خواستم نظرت را بپرسم.

چیزی نگفت. ناباورانه نگاهم کرد انگار که به مقدساتش توهین کرده باشم. بعد کم کم اشک از گوشه ی چشمش سرازیر شد. حتی اگر کسی در حق من بدی کرده باشد و باهاش جر و بحث کنم، یا سر هر موضوعی که حق با من است اشک کسی در بیاید، موضعم کاملاً عوض می شود. خودم را محکوم می کنم که آن ماجرا یا موضوع، ارزش ناراحت کردن کسی را نداشته.

گفتم من که چیزی نگفتم. دوستم هم از این ماجرا خبر ندارد. اول به تو گفتم ببینم موافقی که دیدم نیستی. این قدر اشک و آه ندارد که.

گفت من هنوز دوستش دارم.

گفتم اصلاً پیشنهادم را فراموش کن. اشتباه کردم.

برای این که از دلش در بیاورم بغل کردمش و پیشانی اش را بوسیدم. دست خودم نبود. دوستش داشتم. نمی خواستم از دستم ناراحت باشد. گفتم برویم بستنی بخوریم مهمان من.

شروع کرد به بوسیدن لب هام. بدون هیچ مقدمه یی، درست مانند شروع همین سطر. خشکم زده بود و نمی توانستم واکنش نشان بدهم. دلیلش را نمی فهمیدم. سرش که عقب رفت پرسشگرانه نگاهش کردم. لایه ی نازکی از اشک روی چشمش را پوشانده بود. دستی روی گونه ام کشید و دوباره شروع کرد به بوسیدن.

دردناک ترین بوسه های عمرم بود. خیلی سخت است کسی تو را ببوسد به جای دیگری و زمزمه کنان درِ گوشت بگوید سینا، سینا.

آخرین باری بود که با هم بیرون رفتیم. تو دانشگاه هم به جز سلام و شاید هم بحث درسی حرف دیگری بین مان رد و بدل نمی شد. خجالت می کشید سر صحبت را باز کند. می دانم که دست خودش نبود آن شب.