دقیقاً چهل و سه روز قبلِ هجرت عقیق را دیدم. جلوی نشر چشمه. نشناختمش. اگر دو ضعف اساسی در تشخیص داشته باشم یکی اش شناختن زن ها در خیابان است و دیگری صدای پشت تلفن.

البته تا حدی حق داشتم: دماغش را عمل کرده بود، موهاش را رنگ کرده بود و کفش پاشنه بلند پوشیده بود. در این مدت چندان بهش فکر نکرده بودم و دلم هم براش تنگ نشده بود اما وقتی دیدمش حس کردم که به اندازه ی چند سال ندیدنش دلم براش تنگ شده.

شروع کرد به گله گذاری که بی معرفتی و از این حرف ها. بلانش می گوید نصف دروغ های یک زن به خاطر دلربایی است. بلانشِ اتوبوسی به نام هوس را می گویم. می خواهم این را اضافه کنم که نصف شکایت و غر غر یک زن هم به خاطر دلربایی است.

گفتم که فکر کردم برگشته ای به شهرتان و نمی دانستم تهران مانده ای. گفت که در شرکتی استخدام شده و پانسیونی در طالقانی اجاره کرده و زندگی معمولیِ معمولی دارد. گفت عجله دارد و باید برود. گفتم ممکن است دیگر همدیگر را نبینیم چون دارم از ایران می روم. شماره ام را گرفت که بهم زنگ بزند. گفت حتماً می خواهد قبلِ رفتن ببیندم، اگر به من باشد که بی خداحافظی می روم.

بهم زنگ زد. گفتم اگر برای جمعه وقت دارد مادرم دعوتش کرده برای ناهار. گفت نمی خواهد مزاحم بشود. گفتم مزاحم نیست.

اولش معذب بود. بعدتر بهم گفت که باورش نمی شده مادرم دعوتش کرده باشد. مهمانی اش درست مثل مهمانی های سریال های صدا و سیما بود: عقیق برود به مادرم کمک کند و کلی حرف های معمولی کلیشه ای واقعی. بعد از ظهر عقیق را بردم به اتاق خودم که گپ بزنیم.

اتاقم که الان به خواهرم رسیده، یک میز کامپیوتر داشت، یک صندلی و یک تخت خواب که با تشک و ملافه هایی برای یک ایل مهمان بالا رفته. وقتی که داشتم می رفتم دیوار اتاق سفیدِ سفید بود. در قرون وسطی، نوجوانی و جوانی را می گویم، کلی پوستر و زلم زیمبو آویزان کرده بودم به دیوار. بعدِ مدتی همه را کندم و دیوار را سفید رنگ کردم. تو اتاقم تنها تابلوی شب پر ستاره ی ون گوگ که پازلش را درست کردم به دیوار آویزان بود.

عقیق نشست روی تخت. گفت خیلی خوش گذشت. گفتم به من هم. گفت ممنونم مادوکس. گفتم تشکر برای چی؟ دور هم بودیم به همه مان خوش گذشت.

گفت برای تمام وقت هایی که برام گذاشتی.

گفتم حالا چطوری؟ بعدِ آن شب نمی دانم چه کار کردی.

گفت بهترم. سینا را کاملاً فراموش کردم. حتی خجالت می کشم به آن روزها فکر کنم. بعد از آن ماجرا چند وقتی سینا پاپی ام شده بود. مدام پیغام پسغام و تماس که می خواهد ببیندم. ندیدمش دیگر. الان دوستیِ آرامی دارم. با فرزام. دندانپزشک است. جا افتاده است و چند سالی از من بزرگ تر است. گفتم چند سال؟

گفت 8 سال.

گفتم می خواهی ازدواج کنی؟

گفت تصمیمش را که داریم اما نمی خواهم بی گدار به آب بزنم.

گفتم پدر و مادرت چی؟

گفت باهاشان رابطه یی ندارم. دنیامان با هم خیلی فرق می کند. حرفی برای گفتن به هم نداریم. قرار هم نیست که آن ها برام تصمیم بگیرند.

گفتم خیلی تغییر کرده ای، در حد انقلاب.

گفت تو گفتی که اگر حاضری قیمتش را بدهی هیچ کاری غلط نیست.

گفتم من هم نگفتم اشتباه کرده ای. گفتم تغییر کرده ای. ازشان جدا شده ای یا قطع رابطه کرده ای؟

گفت چه فرقی می کند؟

گفتم راه برگشتی هست؟

گفت هست.

گفتم هنوز هم می ترسی؟

گفت ترس؟

گفتم یکی از نشانه های ترس استتار است، همرنگ جماعت شدن.

گفت همرنگ جماعت؟

گفتم تغییر ظاهری که داده ای.

گفت خودم این طوری دوست دارم. از دماغم هم خوشم نمی آمد.

بهش نگفتم که چقدر سرخی صورتش را دوست داشتم، حس می کردم دختری کوهستانی است که نوازش باد باعث شده گونه اش گل بیندازد. همه چیز نسبی است. شاید از نظر او سرخی، رد شلاقی بود که باد به صورتش نواخته بود.

بین مان سکوت افتاد. کامپیوتر روشن بود. یک هو یاد اردوی اصفهان افتادم که با بچه های دانشگاه رفته بودیم. ویدئوش را پیدا کردم و گذاشتم پخش بشود.

گفتم یادت می آید؟

گفت دوست ندارم ببینمش. برای من دوره ی دانشگاه کابوسی بود که خوشحالم تمام شد.

قطعش کردم.

گفت هر روزش پرِ حرف مفت این و آن بود. مخصوصاً دخترهای خوابگاه. بعدِ دانشگاه باهاشان قطع رابطه کردم. حاضر نیستم هیچ کدامشان را ببینم.

گفتم بی خیال. می خواهی فیلم ببینیم؟

گفت دیگر حوصله ی درد دل شنیدن نداری؟

گفتم دیگر کسی را داری که درد دلت را بشنود.

گفت دیرم شده. باید بروم.

گفتم چرا بهت برخورد؟ چی گفتم که ناراحت شدی؟

گفت چیزی نگفتی. یادم آمد با یکی از دوست هام قرار گذاشتم.

گفتم کدام دوستت؟

گفت به تو ربطی ندارد.

گفتم اگر واقعاً قرار گذاشتی برو، اما اگر از دست من ناراحتی بگو. شاید دیگر همدیگر را نبینیم. بیا درست و حسابی خداحافظی کنیم.

مدتی به هم نگاه کردیم و برگشت نشست روی تخت. گفت همان وقتش هم احساسات و این ها را نمی فهمیدی.

گفتم برای همین است که تنهام.

گفت آره واقعاً.

گفتم می خواهی بدانی چرا می روم؟ روانی شده ام. خیلی چیزها را نمی فهمم. حرف های دیگران را نمی فهمم. دیگران حرف هام را نمی فهمند. هر کسی ساز خودش را می زند. نمی توانم بی تفاوت باشم. چون می بینم کاری از دستم بر نمی آید، می ریزم به هم. خسته شده ام. دکترم گفته بروم از ایران.

لبخند زد و چیزی نگفت. شروع کردم به حرف زدن. از این در و آن در. می گفتم در این چند سال چه به روزم آمده. چه چیزهایی دیدم. از سفرم به انتهای شب گفتم.

فهمیدم که سکوت حرف زدن می آورد. مثل کاغذ سفید که شهوت نوشتن را بیدار می کند، حتی اگر چیزی ننویسی دوست داری خط خطی اش بکنی. یک ریز حرف زدم و او شنید و شنید.

گفتم می دانی مدت هاست با کسی حرف نزده بودم.

گفت همیشه شعبون یک بار هم رمضون.

احساس کردم دوستش دارم. کنارش رو تخت نشستم و در آغوشش گرفتم. گفتم یادش بخیر که سرت را می گذاشتی رو شانه ام.

سرش را گذاشت رو شانه ام. گفت نمی دانم آن روز چه مرگم شده بود. نباید آن اتفاق پیش می آمد.

گفتم می دانم. از آن روز به بعد وقتی می بینم تو پارک دختر و پسری همدیگر را می بوسند به خودم می گویم از کجا معلوم که عاشق هم هستند؟

گفت هنوز هم بدجنسی.

خندیدم و گفتم هنوز هم.

گفت ما می توانستیم عاشق هم بشویم.

گفتم آره بعضی وقت ها به سرم می زد، اما تو ضربه خورده بودی، حال و روز خوشی نداشتی و پناه بردن از یک عشق به عشق دیگر، به نظرم از چاله در آمدن و تو چاه افتادن است. تو به زمان احتیاج داشتی که سنگ هات را با خودت وا بکنی.

گفت حالم را به هم می زنی.

گفتم می دانم احساست را نادیده می گیرم ولی بگذار نظرم را بگویم. تو دوست داشتی که توجه من از روی عشق باشد. عشقی را که می خواستی از سینا بگیری و نمی گرفتی، دوست داشتی از من بگیری. من و سینا با هم تصویر شریک ذهنی ات را کامل می کردیم.

با عصبانیت گفت من را آورده ای که شکنجه کنی؟ می خواهی انتقام بگیری؟

گفتم تو می خواستی که قبل رفتن من را ببینی. گمانم هدفت از دیدار امروز هم این بود که درباره ی آن شب با هم حرف بزنیم که داریم می زنیم. غیر از این است؟

گفت فکر نمی کردم این قدر بی انصاف باشی.

گفتم من دوستت داشتم. چون دوست داشتنم آن طور نبود که تو انتظار داشته باشی، متوجهش نبودی. عاشقت نبودم اما دوستت داشتم. هیچ انتظاری از تو نداشتم و دوستت داشتم. چطور می توانم بی انصاف باشم؟

گفت همین که می گویی متوجه نبودم بی انصافی. تو تنها تکیه گاهی بودی که در آن مدت داشتم. همیشه می خواستم فرصتی پیش بیاید تا ازت تشکر کنم.

لبخند زدم. گفتم اصلاً چرا بی خودی داریم تو سر و کله ی هم می زنیم. همه چیز تمام شده.

گفت به خاطر آن شب معذرت می خواهم. نمی دانم چه م شده بود.

گفتم می دانم. بالاخره دوست یک جاهایی باید به درد بخورد دیگر.

گریه اش گرفت و گفت: همیشه می خواستم باهات حرف بزنم، ازت بخواهم که ببخشی ام.

گفتم تو که می دانی باتری قلبم ضعیف است، با دیدن یک گریه سریع خالی می شود. قیافه ی دلقک های منگول را به خودم گرفتم.

همان طور که گریه می کرد، خندید.

در آغوشش گرفتم. گفتم من همیشه دوستت دارم و برات بهترین ها را آرزو می کنم. می دانم که لیاقتش را داری.

گریه اش شدید شد. دست کشید رو صورتم. لبخند زدم. لبم را بوسید.

گفت از آن شب همیشه دوست داشتم لبت را ببوسم. احساس می کردم که یک بوسه بهت بدهکارم.

دست بردم لای موهاش و گفتم دخترک احساساتی من … ازت ممنونم اما بهتر است تمامش کنیم. الان ما از دو مسیر به یک چهار راه رسیده ایم و چراغ که سبز بشود راه خودمان را می رویم. لازم نیست از این چهار راه زیارتگاهی در ذهن مان بسازیم که غم ها و زخم هامان را ستایش کنیم.

پیشانی اش را بوسیدم و ازش جدا شدم. نشستم رو صندلی. گفت بقیه حق دارند نفهمند چه می گویی با این طرز حرف زدنت.

لبخند زدم.

هر دومان سکوت کردیم. من تمام آن روزهایی را یاد می آوردم که با هم پیاده روی می رفتیم. تمام خنده ها و گریه ها، عصبانیت ها و شادی ها، هیجان ها و ناامیدی ها. زیاد که در رویا فرو می رفتم سر بلند می کردم و می دیدم که عقیق مقابلم نشسته، تسبیحش را از گردنش در آورده و دارد  با مهره هاش بازی می کند. هر مهره را رها می کند تا سقوط کند و تق بخورد به مهره ی زیری، واقعی بود. همه چیز هم تمام شده بود. گفت برام تاکسی می گیری؟

وقتی تاکسی آمد، تسبیح را انداخت تو گردنم. گفت می دانم به این چیزها اعتقاد نداری، اما به عنوان یادگاری می دهمش به تو.

گفتم ممنون. مواظب خودت باش.

همدیگر را بوسیدیم. سوار تاکسی شد. رفت.