وقتی که هانا دستش را روی پشتم می کشید، ناخودآگاه تصویر عقیق جلوی چشمم آمد و تا پایان عشقبازی کنار نرفت. قضیه ی مارگزیده و ریسمان سیاه و سفید است دیگر. عقیق در شیارهای مغز می چرخید، الکل و تستوسترون در رگ ها جریان داشتند. احساس دوگانه ی ناامنی- لذت داشتم.

هانا سرش را گذاشت روی بازوم و چشم هاش را بست، من اما خیره ماندم به سقف. صدای تنفس منظمش را می شنیدم که هر از گاهی نفسی عمیق مانند موجی، دم ها را در بر می گرفت. به خودم گفتم نمی خواهد از کاه کوه بسازی و موضوع را بی خود بزرگ کنی. فرض کن که تنها نیاز به رابطه ی جنسی بوده، تو هم نیاز داشتی. حتی اگر خواسته تو را جای اریک بگذارد، بگذارد.

بعد یاد جمله ی مارسلوس والاس افتادم در pulp fiction:

 The night of the fight, you may feel a slight sting. That’s pride fucking with you. Fuck pride. Pride only hurts, it never helps.

مسئله دقیقاً همان نیش بود که در ذهنم فرو رفته بود.

سعی کردم خودم را متقاعد کنم که دلیل سوزش تنها ترس از تکرار ماجرای عقیق است و هنوز چیزی برام اثبات نشده، پس بهتر است لذت ببرم. تا حدی خودم را محکوم کردم که احساس خودآزاری دارم، پوست های روی زخم را می کنم، معلوم است دوباره خون ریزی می کند.

هانا سرش را گذاشت رو سینه ام و گفت قلبت چه تند می تپد.

گفتم خودش را به در و دیوار می کوبد که بپرد بیرون.

خندید. دست بردم لای موهاش.

گفت چرا ناراحتی؟

گفتم چرا فکر می کنی ناراحتم؟

گفت از حرف زدنت، نوازش کردنت. نوازشت آمیخته با حسرت و غم است.

گفتم نمی دانم چرا، بعد از عشقبازی حس مرگ می آید سراغم. وقتی که تمام می شود، احساس می کنم یک روز این زندگی هم تمام می شود. همه چیز تمام می شود. بعد به خودم می گویم چقدر ناعادلانه است.

نمی دانم این داستان چطور به ذهنم رسید. مرگ و این حرف ها را می گویم.

گفت ولی همه اش این نیست. دنیای دیگری هم هست. مگر به آن دنیا اعتقاد نداری؟

طفلک باور کرده بود. داشتم از خنده منفجر می شدم و می خواستم بهش بگویم بی خیال، یک چیزی پراندم دیگر. جرئتش را نداشتم البته. ولی واقعاً بحث درباره ی وجود آن دنیا بعد از عشقبازی برام Ironic بود.

گفتم احتیاج به ویسکی دارم، موافقی؟

موافق بود.

امیدوار بودم که تا آوردن ویسکی موضوع را فراموش کرده باشد، نکرده بود. گفت تو به آن دنیا اعتقاد نداری؟

گفتم ترجیح می دهم به جای این که در تخت خواب درباره ی آن دنیا حرف بزنیم، دوباره و ده باره عشقبازی کنیم. می خواهم هلاک شوم در انبوه موهایت.

گفت من آدم مذهبی یی به آن صورت نیستم، اما اعتقاد دارم که بعد از مرگ هم زندگی خواهیم کرد. اگر این طور نباشد همه چیز بی معنی خواهد شد.

گفتم من ترجیح می دهم به استراحت ابدی بروم. حال و حوصله ی زندگی دوباره را ندارم.

گفت چرا جدی حرف نمی زنی؟ جداً می خواهم نظرت را بدانم.

گفتم من هنوز مستم. سرخوشم. چرا می خواهی همه چیز را خراب کنی؟

گفت برام مهم است، می خواهم بدانم چطور فکر می کنی.

معلوم بود ول کن مسئله نیست. سخت است کسی زیر طنین ناقوس نتردام بزرگ شده باشد و اعتقادی به خدا یا آن دنیا نداشته باشد، حتی بگوید که مذهبی هم نیست. از این ها تو ایرانش هم خیلی پیدا می شوند. می گویند مذهبی نیستند ولی ریشه هاشان هنوز وصل است و تنها اعتقاداتشان را با رنگ های مدرن متالیک پوشانده اند.

گفتم راستش تصویر زندگی در آن دنیا، یک پارادوکس بزرگ دارد. سوالی برام به وجود آورده که کسی تا حالا جوابش را نداده، آن هم این است که اگر ما در بهشت تا ابد زندگی می کنیم و هرگز نمی میریم، چرا بخوریم و عشقبازی کنیم؟ مگر این کارها را برای رفع نیازمان، برای بقای بیشتر در این دنیا انجام نمی دهیم؟ آن دنیا اگر من غذا نخورم، آب نخورم، سکس نکنم، چه می شود؟

گفت مجبور نیستی این کارها را بکنی.

گفتم راست می گویی ولی من چه کار بکنم تا ابد؟ حرفی هم از کتاب زده نشده که لااقل کتاب بخوانی. اصلاً وقتی مشکلی نیست کتاب بخوانی که چه بشود؟ وقتی همه چیز خود به خود حل می شود، انسان نیازی برای تلاش ندارد و تلاش نکردن همان مرگ است.

گفت این هایی که می گویی به نظر درست می رسد اما تجربه ی روحانی را فراموش کرده ای.

گفتم تو به روح اعتقاد داری؟

گفت آره.

گفتم پس بحث را تمام کنیم. چون اصول فکری مان با هم فرق می کند.

برای این که بحث پایان خوب و خوشی داشته باشد، گفتم من انکار نمی کنم که دنیای دیگری هست، اما تصویری که تا حالا به من عرضه شده آن قدر متناقض است که نمی توانم هیچ جوره قبولش کنم. شاید هم بهشت با همین مشخصات وجود داشته باشد.

گفت اما اعتقاد داشتن بهتر از اعتقاد نداشتن است.

فقط برای این که درزش بگیرم گفتم حق با توست.

لبش را بوسیدم و گفتم الان زنده ام و گرسنه ام، برویم بیرون غذا بخوریم؟