حوصله ی بحث درباره ی آن دنیا را نداشتم، یکی از اعتقادات و اصول فکری ام این است با کسی که اصول فکری مشترک نداری بحث نکن، در بحث باید از اصول یا فرضیاتی که طرفین درستی اش را قبول دارند شروع کرد و با استدلال منطقی به نتیجه رسید. مثلاً من می گویم هر فلزی در اثر گرما منبسط می شود، آهن فلز است، آهن در اثر گرما منبسط می شود. مراحل استدلال کاملاً درست است ولی یکی ممکن است فرض را قبول نداشته باشد که هر فلزی در اثر گرما منبسط می شود یا آهن فلز است؛ آن وقت کل استدلال هیچ ارزشی ندارد.

علم منطق می گوید زمانی پای استدلال به میان می آید، که فرد در درستی یا نادرستی گزاره یی شک داشته باشد، حتی یک درصد. اگر کسی به درستی یا نادرستی گزاره یی ایمان داشته باشد، استدلال برای تغییر آن منطقی نخواهد بود.

به نظرم یکی از احمقانه ترین بحث های تاریخ بشریت، بحث بین کسانی است که اعتقاد دارند خدا وجود دارد و کسانی که اعتقاد ندارند، و به همین اندازه بحث درباره ی دنیای پس از مرگ. نه کسی می تواند اثباتش کند و نه انکارش، تنها وقت تلف کردن است، یک جور Duality که دو قطب را قوی می کند، خداناپرستان دشمن مشترک خداپرستان هستند و برعکس و همین باعثِ اتحاد در دو جبهه می شود و این جنگ ادامه دارد و ادامه دارد. هر تزی، آنتی تز خودش را می سازد.

جمله های بالا، نظریات کهنه سرباز این جنگ است که انرژی زیادی صرف حمله به دشمن کرده، زخمی شده و در آخر به این نتیجه رسیده که اساس جنگ مسخره است، به مسخره گی جنگ خانواده های گرنجرفورد و شپردسون که یکی می گفت تخمِ مرغ عسلی را باید از ته در ظرفش گذاشت و دیگری می گفت باید از سر گذاشت. کارتونِ هاکلبری فین را که یادتان است. اگر گفته احمقانه است، به حساب توهین نگذارید، عصبانیتش از دیدن آسیب دیدگان بسیار چنین جنگ هایی است، جنگ هایی با عنوان من می جنگم پس هستم.

و سرباز بعدتر فهمید که یکی از دلایل این جنگ مبارزه با سلطه یی است که به اسم خدا یا بی خدایی اعمال می شود، همان طور که در داستان ادوارد و خدا (عشق های خنده دار، میلان کوندرا)، آلیس برای این که با حکومت کمونیستی که پدرش را به خاک سیاه نشانده بود، مقابله کند به خدا معتقد می شود.

سرباز می گوید سرِ کلاس معارف استاد داشت وجود خدا را با برهان علیت اثبات می کرد که دست بلند کرده و گفته بر فرض که برهان علیت درست باشد و خدا وجود داشته باشد، چطور می شود فهمید که خدا چه ویژگی هایی دارد؟ چه مرجعی می گوید خدا عالم، قادر، بخشنده، مهربان و این هاست؟

استاد به خیال ضربه فنی با اطمینان گفته بسم الله الرحمن الرحیم. مگر در قرآن نخوانده یی؟

سرباز گفته قرار است از اول برویم جلو، شما هنوز صفات خدا را اثبات نکرده اید که از طریق شان نبوت را اثبات کنید و بعد بگویید قرآن معجزه ی پیامبر است. پس هنوز نمی توانید برای استدلال به قرآن ارجاع بدهید.

استاد گفته عقل خودش صفات خدا را درک می کند.

سرباز گفته چطور؟

استاد گفته این همه نعمتی که در جهان وجود دارد نشان می دهد که خداوند بخشنده و مهربان است.

سرباز گفته انسان بر اساس شرایط این جهان تکامل پیدا کرده و تلاش کرده خودش را با آن چه دور و برش است منطبق کند، این همه گونه ی جانوری که نسل شان منقرض شده نتوانسته اند، چرا خدا نسبت به آن ها بخشنده و مهربان نبوده؟

استاد گفته چون انسان رسالت ویژه ای دارد.

سرباز گفته شما هنوز مسئله ی قبل را اثبات نکرده اید، یک موضوع اثبات نشده ی دیگر را مطرح می کنید به عنوان دلیل.

استاد گفته بخشندگی و لطف خدا را انکار می کنی؟

سرباز گفته من انکار نمی کنم اما می گویم که شما هم اثباتش نمی کنید.

استاد گفته آفتاب آمد دلیل آفتاب. هر کسی که لطف خدا را نبیند دلش تیره است.

سرباز گفته این حرف شما چه فرقی با آن دو شیاد دارد که گفتند هر کس این لباس را نبیند حرامزاده است؟

استاد او را از کلاس بیرون انداخته.

سرباز فهمید که اشتباه کرده. نه به خاطر این که استاد او را بیرون انداخت و نمره ی معارفش را 4 رد کرد تا مشروط بشود، نه به خاطر این که به حراست و کمیته ی انضباطی فراخوانده شد و مورد ارشاد قرار گرفت، به این دلیل که اصول بحث منطقی را نمی دانسته و بحث کرده. او آن موقع خود را حق و استاد را باطل می دانست. الان دیگر چنین سیاه و سفید به قضیه نگاه نمی کند، هر چند که مواضعش تغییر نکرده، اما اعتقاد دارد اعتقاد هر کس بر مبنای اطلاعاتی که از دنیای اطرافش می گیرد، یا به خاطر منافعی که دارد، شکل می گیرد. مسئله به همین سادگی است، حق و باطلی وجود ندارد.

ترم بعد که سرباز همان واحد را برداشت، با استاد جدید بحث نکرد. ته کلاس نشست، برای خودش داستان کوتاه نوشت و هر از گاهی به استاد نگاه می کرد و به تایید سر تکان می داد، انگار که مشتاقانه دارد گوش می کند و یادداشت برمی دارد. آخرش هم نمره ی 20 گرفت.