می دانم افسانه است اما خوشتر آن دارم تصور کنم زمانی را که شهرزاد دارد به سمت خوابگاه ملک جوانبخت می رود. عروسی به پایان رسیده و او که نه در رفتار کسی نشانی از شادمانی دیده و نه از گفتار کسی آرزوی خوشبختی شنیده، مضطرب اما مصمم دستگیره ی در را می فشارد. نه تنها درباریان که تمام شهر می دانند فرجام این وصلت سیاه بختی است، نوعروس پس از همبستری با ملک و ازاله ی بکارت، بامداد به دست جلاد سپرده خواهد شد.

می دانم که متداول است داماد وارد حجله شود. مرد است که انتخاب می کند، تصمیم می گیرد. اما قهرمان قصه ی من شهرزاد است، اوست که آگاهانه تصمیم گرفته تا به عنوان قربانی وارد مهلکه شود، بلکه بتواند رسم نوبنیاد عروس کشان را براندازد. می توانم تصور کنم که با چه پافشاری یی پدرش، وزیر اعظم، را متقاعد کرده که او را به عنوان عروس به قربانگاه بفرستد. وزیر چهره در هم کشیده، مخالفت کرده، او را از پیش خود رانده، اما شهرزاد توانسته وزیر را علیه مهر پدری بشوراند.

در خوابگاه شهریار به انتظار او بر تخت لمیده است. همچون ضحاک که برای سیر کردن مارهای روییده بر شانه اش، هر روز مغز دو جوان را به شان می خوراند (چه استعاره ی ملموس و میخکوب کننده یی دارد)، شهریار برای رفع عطش خشم خود هر روز دختری بی گناه را به مسلخ می فرستد.

پس از همبستر شدن با پادشاه، دین آزاد از شهرزاد می خواهد که قصه بگوید. پادشاه هم موافق است. شهرزاد شروع می کند به روایت اما قصه نیمه کاره می ماند، ملک می خواهد بخوابد و از طرفی نمی خواهد قصه ی جذاب شهرزاد را از دست بدهد. اعدام را یک روز به تعویق می اندازد. این سرآغاز هزار و یک شب قصه گفتن است. قصه هایی تو در تو که در انتهای شب ناتمام می مانند، تا تکلیف شان در شبی دیگر مشخص شود. سرانجام وقتی که قصه های شهرزاد به پایان می رسد، ملک که خوی اش تغییر کرده، از کشتنش منصرف می شود و با هم زندگی می کنند. در روایتی می گویند در این سه سال، شهرزاد سه بچه هم به دنیا آورده.

بهرام بیضایی بر اساس همین شباهت (ضحاک، شهرناز، ارنواز) با (شهریار، شهرزاد، دین آزاد) می گوید که اصل داستان هزار و یکشب از هزار افسان است و شهرزاد همان شهرناز است، دین آزاد هم ارنواز و ضحاک نیز شهریار است. در نمایش شب هزار و یکم شهرناز و ارنواز به حیله ی قصه گویی هر روز جان یک نفر را نجات می دهند.

با این حال شخصیت شهرزاد در داستان هزار و یکشب محدود به قصه گو و منجی نیست. شهرزاد هم پایه ی فریدون است و حتی به اعتقاد من از فریدون مقامی بالاتر دارد.

فریدون به کین خواهی پدر و دایه اش (گاوی به نام برمایه که فریدون از شیرش پرورش یافت و بالید) قیام می کند و دلیل اصلی قیام کاوه نیز پایداری در برابر کشته شدن آخرین فرزندش است. انگیزه های اجتماعی در قیام شان بسیار کم است، هر چند که همراهی مردم را با خود دارند. شهرزاد با این که دختر وزیر اعظم است اما تاثیر مخرب رسم ضد اجتماعی عروس کشان را حس می کند. او نمی خواهد انتقام بگیرد، می خواهد اصلاح کند.

دلیل اصلی دوست تر داشتن شهرزاد همین اصلاح گری است. او فریدون نیست که ضحاک را به نیروی گرز گاوسر به زیر کشد و در غاری در رشته کوه البرز به اسارت در آورد و خود بر تخت پادشاهی بنشیند، او به نیروی قصه طرز فکر شهریار را تغییر می دهد. شب های اول هزار و یک شب اکثر قصه ها از زبان افرادی روایت می شود که به دست پادشاه یا غولی گرفتار شده اند و به مدد قصه قتل خود را به تعویق می اندازند و در نهایت پادشاه یا غول از کشتن شان صرفنظر می کند. درست مانند وضعیت شهرزاد و شهریار. شهرزاد به گونه ای نامحسوس قصه درمانی می کند. تم اکثر قصه های شب های آغازین هم پشیمانی فرد از عمل نسنجیده است، بازرگانی که زنش را صرفاً به دلیل ظن به رابطه با غلامش می کشد، یا پادشاهی که از روی خشم پرنده ی شکاری اش را به قتل می رساند. بعد متوجه می شوند که پشیمانی سودی ندارد.

دلیل دیگری که باعث می شود افسانه ی شهرزاد را دوست داشته باشم، و باید صادقانه اعتراف کنم که تا حدی صنفی است، این است که در هیچ جا دیده نشده که قصه این چنین با زندگی و مرگ انسان ها در آمیخته شود، قصه گویی به مثابه رهایی، به منزله ی اصلاح، بی هیچ خشونتی انسانی بهتر ساختن. اعجاز قصه، کاتارسیسی است که در مخاطب اتفاق می افتد.

چطور شد که ماجرای شهرزاد را پیش کشیدم؟ من هم می خواستم به ترفند قصه از بحث با هانا درباره ی خدا و آن دنیا طفره بروم. تا برسیم به رستوران، براش قصه تعریف کردم.