از خانه که بیرون آمدیم، هنوز نرسیده به آسانسور، دست هانا را گرفتم. نگاهش کردم و به هم لبخند زدیم. گرفتن دست همدیگر خیلی خوب است وقتی که از عشق بازی آمده باشند. نقل به مضمون با دقت 30% از «در قند هندوانه».

احساس کردم که همسرم است. نمی دانم از مستی بود یا هورمون، یا نیاز به ازدواج با دیدن دوست هایی که کم کم ازدواج می کنند. بعضی شان بچه دار هم شده اند و  عکس بچه شان را تو فیسبوک گذاشته اند. فکرش را بکن بروم ایران دیدن شان. بعد بچه شان تاتی تاتی کنان بیاید طرفم و باباش یا مامانش بگوید که عمو رو دیدی؟ عمو مادوکسه ها.

گذشت زمان خورد به صورتم، مثل هوای گرم و شرجی مالزی، وقتی که پنجره را باز می کنی. خودم را دیدم تو آینه ی کنار آسانسور، با چهره یی که انگار سال ها می شد بهش دقت نکرده بودم. به بزرگ تر شدن و شکسته تر شدنش. به شیار گونه هام که عمیق تر شده اند و به چند تار موی سفیدی که روی شقیقه ام روییده. به غمگین تر شدن چشم ها و به در هم گره خوردن تدریجی ابروها. از خودم پرسیدم که این همان تصویری بود که ده سال پیش از الانت داشتی؟

ده سال پیش می خواستی درس را رها کنی و بروی دنبال رویایی که در سر پرورانده بودی: نویسندگی. نرفتی و خوش باورانه زمان را برای خودت متوقف کردی که وقتی لیسانس گرفتم، می روم پی عشقم. لیسانس را هم گرفتی و گفتی به جای سربازی بهتر است بروم فوق لیسانس بگیرم. فوق لیسانست را گرفتی و دیدی تنها راه بیرون زدن از کشور این است که برای دکترا اقدام کنی. ده سال پیش فکر می کردی که تا الان نویسنده ی شناخته شده یی شده باشی. الان اما رمانت که هشت سال پیش شروع کردی، هنوز ناتمام مانده و تو می خواهی فرصتی پیدا کنی تا تمامش کنی.

هشت سال؟

وا دادی مادوکس. نویسنده شدن در ایران خلاف جهت جریان شنا کردن است. نه فقط در ایران که در کشورهای جهان سوم. کشورهایی که پرورش اندیشه براشان مهم نیست. مردمانی که چندصد هزار تومن پول یک سخت افزار را می دهند ولی زورشان می آید بیشتر از هزار تومن برای نرم افزار پول بدهند. حساب می کنند که قیمت CD صد تومن است، پس با محتویاتش هزار تومن بیشتر نمی ارزد. مردمی که در جهاد اقتصادی، زورشان به نرم افزار می رسد، به کتاب، تئاتر، سینما. به آن حد وارستگی نرسیده بودی که بگویی کون لق بایدها و نبایدها و درویش وار زندگی کنی. ترسیدی نکند کار برات نباشد. پدر و مادرت این ترس را در جانت انداختند که نویسندگی نان و آب نمی شود. گفتند می توانی مثل چخوف یا سلین یا چرا راه دور برویم همین ساعدی خودمان که دکتر بودند و نویسنده، تو هم کار مطمئن داشته باشی و بعد با خیال راحت بنویسی. وا دادی.

حالا به صورتی نگاه می کنی که نمی شناسیش، باید هم نشناسیش، چرا که صورت در زمان و مکان تعریف می شود و تو ده سال پیش به خواب هم نمی دیدی که ده سال بعد، در استوا، دست دختری فرانسوی را در دست گرفته باشی، و تنها انگیزه ت برای ادامه زندگی «این نیز بگذرد» باشد.

بدتر از همه این که برای سرپوش گذاشتن بر جدال درونی و فراموش کردنش، همان جا، جلوی آسانسور هانا را سخت در آغوش بکشی و لبش را محکم و طولانی ببوسی.