حمید دعوت مان کرد به خانه اش، برای نوشیدن. هومن بود، مهدی، من و رضا که پسر دایی اش بود و تا آن روز ندیده بودیمش.

مهدی بدخلق بود. اعصابش از راننده تاکسی خرد بود که به جای این که بگوید کرایه چقدر است، تکرار می کرد هر چی کرمته. می گفت ده بار بهش گفتم آقا، حاجی، داداش بگو کرایه چنده؟ نگفت. مغز مردم را کرده اند صندوق کمیته ی امداد.

حمید گفت بی خیال بابا بخواهی حرص بخوری، تا دلت بخواهد سوژه هست. عرق دست سازش را آورد، با بال مرغ و چیپس و ماست موسیر.

مهدی گفت آخر فقط همین نیست. زنیکه بعد از این که به بچه ی خنگش درس دادم، آمده و می گوید ندارم. گفت که تخفیف بده. حالا از اول باهاش طی کرده ام ها. گفت شما که فرهنگی هستید باید درد ما را بفهمید.

می خواستم بگویم خانم برق درد شما چشمم را کور کرد. این گردن بندی که انداخته اید گردن تان و این طور می درخشد، چند میلیون تومن پولش است، آن وقت برای پنج جلسه می گویی ندارم و کاسه ی گدایی دست گرفتی؟ کارش داشت به ناله و نفرین می کشید. می گفت من اگر راضی نباشم آهم در آینده روی زندگی شما تاثیر می گذارد.

قاطی کردم. گفتم خانم اگر من ناراضی باشم آه من رو زندگی شما تاثیر نمی گذارد؟ خوب است بعد از این که طی کردیم من بیایم و به شما بگویم که من مشکل دارم، صاحب خانه ام دارد بیرونم می کند. اگر می شود بیشتر از قرارمان پول بدهید. شما این کار را می کنید؟

حمید شد ساقی جمع و برای همه مان ریخت. گفت به سلامتی مهدی که خونش را این قدر کثیف نکند. لیوان ها را به هم زدیم و یک ضرب رفتیم بالا. دور دوم را پشت بندش سریع خوردیم تا کمی گرفت مان.

حمید گفت پدرم می گوید بعضی از زن هایی که می آیند مطبش و خودشان را هفت قلم درست کرده اند و دست هاشان را با النگو فرش کرده اند، فکر نمی کنی وضع مالی شان خوب نیست. بعد که برای معاینه لباس شان را در می آورند می بینی که پیرهن شان، پاره پوره و کهنه است یا جوراب های مستعمل و نخ کش شده به پا کرده اند. به قول بالزاک که می گوید گداهای اسپانیولی لباس های تر و تمیز و گران قیمتی دارند اما زیرپوش هاشان پاره پوره است. این هم یک جور فقر است.

هومن گفت پدرت در مورد خود معاینه چیزی نگفت؟

حمید گفت خفه شو. شروع کرد به ریختن دور سوم. رسم بر این بود که تا آثار مستی ظاهر نمی شد، پشت هم می خوردیم.

هومن گفت من دکتر بازی را دوست داشتم. بازی مورد علاقه ی بچه گی ام بود. فکر کنم پدرت رفت دنبال علائق بچه گی اش.

حمید جوابش را نداد. دور سوم را به سلامتی هومن زدیم که داشت کارهاش جور می شد که برود امریکا.

رضا سیگارش را در آورد و دور چرخاند. یک چهارم پاکتش تمام شد. بنده خدا جا خورد، فکر نمی کرد که همه دودی باشند.

گفتم آخر بعضی از زن ها، به این فکر می کنند که طلا سرمایه شان است، پول شان را طلا می خرند که بماند برای روز مباداشان.

مهدی گفت کدام مبادا؟ همه اش چشم و هم چشمی است. کسی که پولش را طلا می خرد، بلد نیست چطور ازش استفاده کند که یک قرانش بشود دو قران. به جای این که بیندازدش به جریان، درآمدی بشود براش، می کندش وزنه و با خودش این طرف و آن طرف می برد. مادر بزرگم از این گردنبندها داشت یک کیلو طلا بود. رستم هم باشد از کت و کول می افتد همیشه یک کیلو طلا به گردنش باشد. همه اش نمایش است.

حمید گفت کجا سرمایه گذاری کند؟ از بازار چیزی می داند؟ وضعیت بورس و سهام امیدوار کننده است؟ باهاش چه می تواند بخرد مطمئن تر از طلا یا زمین که خیالش جمع باشد ضرر نمی کند؟ وقتی همه سر هم کلاه می گذارند و اقتصاد هم داغان است، چه امیدی می توانی داشته باشی که برود پولش را بزند به کار یا به کسی بدهد و ازش سود بگیرد. سودی که در خرید زمین یا طلا هست در چه تجارت دیگری هست؟ نمی گویم برای نمایش نیست اما همه اش هم برای نمایش نیست.

مهدی چیزی نگفت. هومن سیگار بهمن ش را بیرون آورد و شروع کرد به سیگاری بار زدن. اهل کشیدنش نیستم اما دو باری که دور نشسته بودیم و سیگاری را دست به دست می چرخاندیم، بنا به سنت سرخپوستی پکی زده ام. این ها را می گویم تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام. چیزیم نشد و احساس سرخوشی هم بهم دست نداد. هومن گفت برای این که دود را تو سینه ندادی. گفتم تا فیها خالدونم می سوزد، تو سینه نداده ام؟

از این جا به بعد برای جذاب تر شدن ماجرا زاویه ی دید را تغییر می دهم و این هومن است که اول شخص تعریف می کند.

دفعه ی قبل گاف دادم. مهمان داشتیم و نمی خواستم بکشم. پدرم آبروش می رفت. رفته بودم خانه ی سعید، ازش جنس بگیرم برای فرداش. دیدم دارند می کشند. بوش خورد به من هوایی شدم. گفتم یک سیگاری بار می زنم، کسی هم متوجه نمی شود. با خودم نفازولین هم داشتم و اسپری خوش بو کننده دهان. گفتم چاره اش یکی دو قطره است و دو سه پاف. تمام که شد دیدم ساعت هنوز پنج است. مهمان ها ساعت هشت می آمدند. گفتم وقت دارم یکی دیگر بزنم. فوقش دو سه قطره بیشتر نفازولین و چند پاف بیشتر اسپری. چیزی نمی شود که. آن ها هم عمری بو نمی برند. رفتم خانه، سریع می روم دست شویی. دست و صورتم را می شویم و تمام.

دومی را هم زدم و دیدم بدنم یکی دیگر می طلبد. سومی هم که تمام شد خداحافظی کردم و آمدم بیرون. هوا خنک بود و جان می داد برای پرسه زدن. ترس برم داشت نکند سوتی بدهم و تابلو بشوم و کار دست خودم بدهم. بی خیال ولگردی شدم و با تاکسی آمدم خانه. دم در چند قطره نفازولین ریختم تو چشم و تو آینه ی ماشین جلوی در نگاهی بهش انداختم، پنج شش پاف اسپری زدم، دهنم مثل چی تلخ شد. گفتم محال است کسی متوجه شود، چشم که نیست آینه است.

آمدم تو، دیدم همه سر سفره نشسته اند. دیدم چپ چپ نگاهم می کنند. گفتم چیزی نیست، توهم زدی که چپ چپ نگاهت می کنند وگرنه همه چیز عادی است. لبخند زدم و گفتم می روم دست و صورتم را بشویم و می آیم. رفتم مستراح، خودم را خالی کردم و آمدم بیرون. تو آینه ی دست شویی دوباره خودم را چک کردم و گفتم محال است کسی شک بکند حتی.

برگشتم سر سفره، دیدم دهان همه باز مانده. پدرم کفگیر را که دستش بود پرت کرد طرفم و گفت پسره ی جوهر لق، باز حشیش کشیدی؟ آخر کی آفتابه را می آورد سر سفره؟