هومن سه تار را گذاشت کنار. آمد و نشست پشت میز و به حمید گفت لیوانش را پرکند. مهدی دراز کشیده بود هنوز، و رضا هم نیامده بود.

مهدی گفت که دیشب خواب مادرم را دیدم که برام گریه می کرد و نگرانم بود. امروز باید براش خیرات می دادم، ندادم و به جاش دارم با شما عرق می خورم.

هومن گفت که این طور مادرت خوشحال تر است.

مهدی جوابش را داد که کی می خواهی موقعیت شوخی و جدی را تشخیص بدهی؟

هومن چیزی نگفت. فهمید که اشتباه کرده. با آن همه عرق و بنگ هشیار بود.

پاییز بود، حاج خانم داشت می رفت سمت نانوایی. درد امانش را بریده بود و دیگر نای مقاومت نداشت. دیالیز هم جواب نمی داد.

بچه های بزرگتر ازدواج کرده بودند و هر کدام شان رفته بودند سر زندگی شان و مانده بود مهدی که داشت درسش را می خواند. تو راه داشت به این فکر می کرد که هر طوری شده باید زنده بماند و ببیند مهدی هم سر و سامان گرفته، آن وقت اگر هم مرد، خیالش آسوده است.

صف نانوایی شلوغ بود و او نای ایستادن نداشت. داشت نقش زمین می شد که یکی از زن ها زیر بازوش را گرفت. حالش که جا آمد گفت ناخوش است، گفت هزار جور درد و مرض دارد و پزشک ها هم کاری از دست شان بر نمی آید. یکی شان گفت برود پیش آن یارویی که امام علی را به خواب دیده و گفته درختی که زیرش خوابیده ای به برکت من شفابخش است و برگش را به بیماران برای شفا بده. زن گفت همه رفته اند، و متعجب بود که چرا تا حالا خود حاج خانم اقدام نکرده.

نشانی را که گرفت، فرداش آفتاب نزده راهی شد. به حاج آقا گفت می رود برای آزمایش. رفت به سمت درخت مقدس. وقتی رسید صفی دید طولانی تر از صف زائران واتیکان. بیماران و محتاجان و رانده شدگان، به نوبت آن جا نشسته بودند. قیمت هر برگی که از درخت کنده می شد پانصد تومان بود، آن زمان ویزیت پزشک پانصد تومان نبود. مادرش به انتظار نشست و نشست، از صبح تا غروب. هوا مرطوب، سرد و بارانی بود. کلیه اش چایید و مرد.

مهدی تهران بود. حاج آقا زنگ زد و گفت که برگردد رشت، حال مادرش خوب نیست. مهدی انتظار داشت که یک روزی چنین خبری بهش بدهند و تو راه احتمال می داد که مادرش درگذشته باشد، اما فکرش را نمی کرد که این طور ساده لوحانه، خوش باورانه و احمقانه بوده باشد. آخر کدام آدم عاقلی که کلیه اش نارساست و باید گرم نگهش دارد، فصل پاییز می رود بالای کوه که از درختی برگ بچیند و شفا پیدا کند؟ ایمان است دیگر. غیر قابل پیش بینی و غیر قابل کنترل. سرما و ایمنی حالیش نیست.

یک هفته بعد امام جمعه آن وقت رشت دستور داد که آن مکان را باید تعطیل کنند. مامورین دور درخت را حصار کشیدند و صاحب شارلاتانش را انداختند زندان. اما مردم هنوز به سمت درخت می رفتند و حصار را که به دفعات دور درخت کشیده می شد، در هم می شکستند، تا این که مجبور شدند درخت مقدس را از ریشه در بیاورند و با خودشان ببرند.