از تاکسی پیاده شدیم، درست مقابل Jusco. به آسمان نگاه کردم که ابری بود. این جا نه تنها تغییرفصل که آسمان هم ندارد، پهنه یی بی انتها از نقاطی نورانی که بتوانی با وصل کردن شان به هم شکل ها بسازی و داستان هایی از تغییرات شان در بیاوری، ندارد.

هوا خنک اما هنوز شرجی بود. دلم دریا می خواست. دریا دور است. باید حداقل صد کیلومتری بروی تا به دریا برسی. مستی ام رسیده بود به آن درجه از سرخوشی و نازک خیالی ای که بخواهم پرواز کنم، بخواهم هانا را در آغوش بگیرم، بخواهم برقصیم. به آن درجه رسیده بود که روی پا بند نباشم. به آن درجه رسیده بود که تو ذهنم آسمان را به ریسمان ببافم و به شاهکار خودم بخندم، اگر دلم دریا خواست و فهمیدم نمی توانم بهش برسم بدون کمترین حسرتی بی خیالش بشوم، و خودم را به آب تنی در ذهن راضی کنم.

هانا پرسید کدام طرفی باید برویم؟ فهمیدم که یکی دو دقیقه هست دارم به آسمان نگاه می کنم و حواسم به دور و برم نبوده. گفتم برویم تو Jusco. رستوران آن جاست.

رستوران تایلندی بامزه ای است. هم می توانی رو صندلی بنشینی و هم رو زمین به شیوه ی سنتی. وسط هر میز دیگی گذاشته اند که به برق وصل است. اول انتخاب می کنی آب مرغ بیاورند یا آب گوشت. می ریزیش توی دیگ. بعد موادی را که دوست داری سفارش می دهی، خام برات می آورند و تو می ریزی توی دیگ و می گذاری بپزد، بشود سوپ. قیمتش هم بر اساس تعداد مواد خامی که سفارش داده ای، حساب می شود.

فکرش را بکن، این رستوران فقط سوپ به ملت می فروشد اما آن قدر بهت آزادی انتخاب و اختیار می دهد که دوست داری از خوشی این آزادی خودت را خفه کنی.

دور میز بغل دستی، یک خانواده ی چینی هشت نفره نشسته بودند. ممکن بود بزرگ ترها یکی دو جمله بگویند، اما کوچک ترها زل زده بودند به دیگ و هیجان زده از بازی جدید، چشم ازش بر نمی داشتند. لابد فکر می کردند که خوشمزه ترین سوپ دنیا را می خورند چون جلوی چشم خودشان درست شده است.

عماد و خواهرش هم بازی هام بودند. عطیه، از این سماورهای اسباب بازی کوچک داشت که واقعاً با ذغال روشن می شد و آب جوش می آورد. خاله بازی می کردیم. عطیه برامان چای می ریخت، من شوهرش بودم و عماد پسرمان. بچه که بودم تنها چایی که می خوردم همان بود که عطیه تو لیوانی کوچکتر از کف دست مان می ریخت و به مان می داد، همان چای دم نکشیده و سیاه مثل قیر، پیمانه حالی مان نبود، آن قدر هم می چسبید که نگو. هی کار می کردم و زود می آمدم خانه که چای بخورم.

هانا گفت می دانم چرا آن ماجراها را برام تعریف کردی. می خواستی نشان بدهی که اعتقاد چه بلایی سر آدم ها می آورد، چقدر اعمالشان مسخره و کاریکاتوروار می شود. اما این از دید توست. از دید خودشان رفتارشان طبیعی است.

گفتم تا وقتی که برای خودشان اعتقاد دارند هر چقدر کارشان به نظر من مسخره و کاریکاتور وار برسد، ایرادی توش نمی بینم. فرض کن یک نفر لخت بیاید بیرون، خب بیاید. به من ربطی ندارد. اما اگر لخت بیاید بیرون و به دیگران بگوید که شما کور هستید و نمی بینید من لباس دارم یا بدتر از آن به همه تجاوز کند، این جا دیگر عملش نمود اجتماعی دارد، آسیب می رساند. باید جلوش را گرفت. عقاید شخصی هر کس محترم است و من هم کاری باهاشان ندارم.

هانا گفت اما مسئله ی من و بحث ما سر دنیای پس از مرگ بود. اگر اعتقاد نباشد آدم ته دلش خالی می شود، انگار که هیچ تکیه گاهی نباشد، آن وقت سقوط آزاد می کنی.

گفتم مسئله عادت است. تربیت است. انکار نمی کنم بخش زیادی از لاادری بودنم به این برمی گردد که پدر و مادرم به دین اعتقادی نداشتند و پدرم به خدا هم. مادرم اعتقاد داشت خدایی هست ولی زیاد بهش پر و بال نمی داد. فکر کنم تو برعکس من خانواده ی مذهبی داشتی. نحوه ی استفاده از خدا یا دین در گفتمان روزمره، تاثیر زیادی روی اعتقادات می گذارد. چون به عادت تبدیل می شود، حتی به آن حد که زندگی بدون آن بی معنی خواهد شد.

هانا گفت خانواده ام پروتستان هستند، من از بچه گی به کلیسا می رفتم اما کم کم اعتقادم را به مذهب از دست دادم. با این همه اعتقادم به خدا و آن دنیا هنوز پابرجاست. یعنی حس می کنم که اگر قرار باشد ما به دنیا بیاییم و بمیریم و همه چیز تمام شود، که دیگر زندگی معنی ندارد.

گفتم داستان جادوگر اُز را که حتماً خوانده ای. وقتی نیازمندان به اُز می رسند، دم در به شان عینک سبز می دهند و همین باعث می شود که هرکدام شان چیزهای دیگری ببینند. تکامل ما به این صورت است که غریزه و تفکر میل به بقا دارند، پس در مقابل سوال بزرگ چرا مرگ یا چه می شود بعد از مرگ، باید به جوابی راضی کننده برسند. اگر عینک سبز روی چشم مان نبود، ممکن بود مرگ را جور دیگری ببینیم.

هانا ابرو و شانه بالا انداخت یعنی که شاید؛ شایدی مشکوک و پر از نارضایتی.