پدر و مادرم نمی گذاشتند دست به کتاب هاشان بزنم. می گفتند برام زود است و بزرگ تر که شدم می دهندشان که بخوانم. شیطان اما داشت درباره ی سرخی و خوشمزه گی سیب درِ گوشم پچ پچ می کرد.

دلیل پدرم احتمالاً بیشتر تلخی کتاب ها بوده که می توانست برای کودکی هفت هشت ساله، غیر قابل تحمل باشد و تاثیرهای جبران ناپذیری بگذارد که گذاشت، اما حدس می زنم که مادرم بیشتر اصرار داشت که با مسائل جنسی آشنا نشوم.

اولین دلیل این که مادرم تمام بورداهاش را که از زمان شاه داشت، پنهان کرده بود و بعدتر که پیداشان کردم دیدم که بعضی از صفحه هاش نصفه نیمه پاره شده بود که از روی نصفه ی دیگر می شد حدس زد که عکس زنی برهنه در حمام بوده و از این جور چیزها.

دلیل دوم برمی گردد به مریم مقدس. هفت هشت ساله بودم که در کتابی خواندم مریم باکره. رفتم پیش مادرم و ازش پرسیدم مامان مریم با کَره یعنی چی؟ (طبعاً اولش تو ذهنم به کره و این ها ربط داده بودمش) او جواب داد یعنی دختری که ازدواج نکرده. یک روز که مادرم و دوست هاش دور هم جمع بودند و بحث ازدواج دختر یکی شان شده بود، من هم از روی کنجکاوی و هم شیرین زبانی پرسیدم که مامان پس اگر دختر خاله پروین ازدواج کند دیگر بهش نمی گویند باکره؟

هیچ وقت این صحنه یادم نمی رود. همه ساکت شدند و با چشم های گشاد و دهان باز به من و مادرم نگاه کردند. مادر به سختی دعوام کرد و گفت بروم از اتاق بیرون. دلیلش را نمی فهمیدم و گریه ام گرفته بود. بعد مادر برای دلجویی و روشن کردنم گفت که تو نباید از این کلمه جایی استفاده کنی. دیگران ناراحت می شوند. بعد که بزرگ شدی دلیلش را می فهمی. حالا که بزرگ شده ام فهمیده ام که دلیلش زشتی باکره نیست که زشتی فکر دیگران است. باکره اولین قدم من در رفتن به سمت سکوت بود.

اولین کتابی که کش رفتم جنایت و مکافات بود. شب ها بیدار می ماندم و کتاب می خواندم. تابستان بود و من هم جان سخت، تا پنج صبح کتاب می خواندم و از آن طرف هشت نه بیدار می شدم، خستگی مگر می شناختم؟ جدای از کلمه ها که می فریفتندم، کتاب کاهی کهنه، خوش بوترین چیزی بود که می شناختم. بویی که شبیهش را در هیچ چیز دیگر و هیچ جا نمی توانی پیدا کنی، مگر این که کتابی را به دست بگیری. به گمانم این بو تاثیر زیادی در ورودم به دنیای خیال داشت. مانند بوی کباب که اشتها برانگیز است، بوی کتاب اشتهای به خواندن را تیزتر می کرد. چند وقت بعد از این که تمامش کردم، هنرهفتم (پنج شنبه ها بعد از مسابقه ی هفته) فیلم جنایت و مکافات را پخش کرد. فیلم سیاه و سفید بود و فضای اکسپرسیونیستی اش راسکولنیکوف را رنگ پریده، خسته، درمانده تر و برای کودکی به سن من ترسناک تر نشان می داد، مخصوصاً که تبری را زیر پالتوش پنهان کرده بود. با دیدن آن فیلم تا یک هفته کابوس می دیدم. خواب می دیدم که مردی می خواهد با تبر بکشدم.

البته این کابوس ها باعث نشد دیگر سراغ میوه ی ممنوعه نروم. معیارم برای انتخاب کتاب ها، بحث های بابا و مامان درباره شان بود. کتاب های زیادی خواندم اما قهرمان آن دورانم کسی نبود جز Joseph Francis Xavier Armagh قهرمان رمان سران و سلاطین Captains and the kings.

دوازده ساله بودم که این کتاب را خواندم. مامان برای بابا هدیه گرفته بود. عاشق این اخلاق شان هستم که به هم کتاب هدیه می دهند. اولین فرصتی که فهمیدم هردوشان کتاب را خوانده اند، کش رفتمش و شروع کردم به خواندن. بی اغراق ده بار این کتاب را خوانده ام. الان هم می توانم با جزییات داستانش را تعریف کنم. جوزفِ خونسرد مغرور کله شق که می خواست انتقام خود را از امریکا که در بدو ورود تحقیرشان کرده بود بگیرد، قهرمان کودکی و نوجوانی ام بود. او با مادر و برادرش شون از ایرلند با کشتی به امریکا مهاجرت می کنند و در کشتی مادرش سر زا می میرد و خواهرش مری رجینا را به دنیا می آورد. او بچه ها را به پرورشگاه می سپرد و ازشان تعهد می گیرد که به کسی ندهندشان چون خودش خرج شان را می دهد. حتی یک بار جلوی این کار را می گیرد. خواهر روحانی بهش می گوید که با این وضع مالی نمی توانی زندگی خوبی برای آن دو بسازی و بهتر است موافقت کنی. همین حرف باعث می شود تصمیم بگیرد که به پیتسبورگ برود. آن جا هر روز چاه نفتی کشف می شد. در این بین با فردی به نام هاری زف آشنا می شود که تا پایان عمر بهترین دوستش می ماند و فرد دیگری به نام اد هیلی که مولتی میلیونر است آن دو را استخدام می کند. به خاطر کارهایی که برای اد هیلی انجام می دهد و چون او خانواده ای نداشته وصیت می کند که تمام دارایی اش به جوزف برسد و همین باعث ثروتمند شدن و ورودش به بازی قدرت در امریکا می شود. در این کتاب گفته می شود که کمیته ای در لندن وجود دارد که اعضاش بانکدارها هستند و این کمیته رییس جمهور همه ی کشورهای جهان را تعیین می کند. جوزف که عضو این کمیته است ازشان می خواهد که پسرش را برای ریاست جمهوری امریکا انتخاب کنند. آن ها بعد از ملاقات با روری می گویند که پسرت هنوز جوان است و بگذارش برای هشت سال بعد. جوزف با همان کله شقی اش از آن ها جدا می شود، پسرش را به عنوان کاندیدای مستقل به صحنه می فرستد و براش تبلیغات می کند. روری که بسیار ساده است، این موضوع را در میتینگ انتخاباتی اش با مردم در میان می گذارد اما کسی حرف هاش را باور نمی کند و به ضرب گلوله ای از پا در می آید. در نهایت هم رییس جمهور کاندیدای همان کمیته، وودرو ویلسون، رییس جمهور امریکا می شود.

لذت تکرار نشدنی یی داشت کتاب خواندن های شبانه. ادعا نمی کنم که کاملاً می فهمیدم شان. بچه بودم. با این همه در کتاب غوطه ور می شدم، سعی می کردم اتفاق ها را مجسم کنم. آن قدر تحت تاثیر بودم که وقتی در کتاب صحبت از خوراکی می شد، من هم از یخچال غذا برمی داشتم. مثلاً در کتاب مرد نامرئی جایی که گریفیث داشت نان و ژامبون می خورد (نمی دانستم ژامبون چی بود)، من داشتم نان و پنیر می خوردم. اگر او آهسته لقمه را می جوید، من هم آهسته لقمه را می جویدم.

مادرم فکر می کرد که من خیلی دله و شکمو بودم که بعد از خوردن این همه شام، باز نصفه شب می رفتم سر یخچال. چه می دانست داشتم در دو دنیا زندگی می کردم. دنیای دوم دنیای آزادی بود و تجربه های نامحدود و دنیای اول پر از باید و نباید و محدودیت. همین باعث شد هر چه بیشتر وارد دنیای دوم بشوم.