به هانا گفتم بحث مان که رسید به تاثیر خانواده، یاد پدر و مادرم افتادم که نمی گذاشتند کتاب هاشان را بخوانم. همین هم باعث شد که برای خواندن حریص بشوم.

هانا لبخند زد و چیزی نگفت. فکرش هنوز مشغول آن دنیا بود. احساس می کرد که ته رودخانه ی زندگی اش رسیده به آبشار. ترس برش داشته بود. از آن جایی فهمیدم که بعد از چند دقیقه گفت من نمی توانم قبول کنم. تهِ حرفت این است که ادراک ما از جهان وابسته به حواس ماست و واقعیتی ورای آن نیست. مثل این است که تو چون عینک سبز به چشم زده ای و خانه ها را سبز می بینی بگویی که خانه ای نیست. خانه هست ولی سبز نیست.

گفتم فکر کنم خوب موضوع را مطرح نکردم. من نگفتم که پشت این عینک واقعیتی نیست، اما چیزی که درک می کنیم عمیقاً به وسیله ی ذهن انسانی دست کاری شده. خدایان یونان را ببین، آن ها کاملاً انسان انگارانه ساخته شده اند، مانند انسان ها هستند و حتی نقاط ضعف انسانی دارند. حتی خدایان نادیدنی هم هنگام توصیف با صفاتی انسانی وصف می شوند. به نظرم مهم ترین سوال دوران مدرن را داستایوسکی مطرح کرده است که «خدا انسان را آفرید یا انسان خدا را؟»

هانا گفت اما باید علتی برای وجود این جهان باشد.

گفتم بر فرض که علتی برای وجود جهان باشد، اسمش را می گذاریم خدا. مسئله این جاست که خدا چیست؟ آیا خدا در کار جهان دخالت می کند یا از اول برنامه را نوشته و حالا فقط دارد اجراش می کند؟ اگر در کار جهان دخالت می کند طبق چه ضابطه ای این کار را می کند؟ تو می توانی به دوستت بگویی که تو هر وقت به من زنگ بزنی برای کمک به تو آماده ام، بعد وقتی دوستت زنگ زد تو بگویی این کمک خواستن صادقانه نبوده، پس این بار به تو کمک نمی کنم. باید از ته دل به من زنگ بزنی؟

هانا گفت شاید مصلحت این طور باشد و آن کمک بیشتر ضرر برساند.

گفتم خب جهان بینی تو مشکلی ندارد. تو همه چیز را مشیت خدا می دانی و لطف او. اگر به تو کمک هم نکند باز خیر تو در آن است. من نمی توانم این طور به زندگی نگاه کنم. دیدگاه من پراگماتیستی تر است.

هانا گفت: جنگ جویانه تر.

گفتم: به نظر تو جهانی که در آن شیر و گوزن هست، می تواند جهانِ هم زیستی باشد؟ اگر نسل ها به شان آموزش بدهی شاید شیر بتواند گیاه خوار بشود، اما فعلاً دنیا این جور است. به نظر تو خدا طرف شیر است یا گوزن؟

هانا گفت تو آدم سختی هستی. بحث باهات انرژی ازم می گیرد.

لبخند زدم. گفتم من سال ها با این مفاهیم کلنجار رفته ام. به شان فکر کرده ام. می دانی هیچ کدام از موضوع هایی که برای اثبات خدا به ما گفتند به نظرم منطقی نیامده. می گفتند وقتی انسان دارد غرق می شود به تنها چیزی که فکر می کند خداست. من داشتم غرق می شدم. به تنها چیزی که فکر می کردم پدر و مادرم بودند و این که دوست هام جواب آن ها را چطور می دهند و حتی ممکن است زندگی شان از هم بپاشد. آن لحظه هم به خدا فکر نکردم. آن لحظه یی که بی هوش شده بودم هم به خدا فکر نکردم. تصویری از فرشته ی سیاه یا سفید که برای گرفتن جانم آمده باشد ندیدم. از کسی درخواست کمک نکردم. از خدا نخواستم که ببخشدم. برای من تصویر مردن و سوزانده شدن یا تجزیه شدن بسیار آرامش بخش تر از بهشت است.

هانا پرسید جدی جدی داشتی غرق می شدی؟

گفتم آره. با دوست هام رفته بودیم دریا. با خودمان ودکا هم برده بودیم. ماجرا مال هشت نه سال پیش است. ودکا را با آب پرتقال قاطی کرده بودیم و برده بودیم تو آب. شنا می کردیم و ودکا می خوردیم. گرم شده بودیم. هیچ وقت آن طور مست نکرده بودم. احساس سبکی، آرامش و شوق داشتم. به افق نگاه می کردم. فکر کردم می توانم به افق برسم. شروع کردم به شنا کردن و همین طور رفتم جلو. وقتی دیگر توان شنا کردن نداشتم رفتم پایین. فکر کنم به عمق سه چهار متری رسیده بودم. خواستم برگردم ولی موج های بازگشتی به عقب می کشیدندم. دست و پا می زدم اما جانی نداشم و جلو هم نمی رفتم. تصویر پدر و مادرم آمد جلوی چشمم. یعنی چه کار می کردند، اگر می شنیدند غرق شده ام؟ مهدی متوجه شد و شنا کنان آمد طرفم. او هم مست بود وگرنه هیچ آدم عاقلی تا آن ناحیه شنا نمی کند چون ممکن بود خودش هم غرق بشود. روی آب نگهم داشت تا قایق نجات آمد و انداختندم تو قایق.

خیلی طول کشید که به هوش آمدم. دورم پر آدم شده بود. وقتی دیدند چیزیم نیست و زنده ام، یکی یکی رفتند. با این همه دختری با برادر کوچکش بالای سرم مانده بودند و دختر چشم ازم برنمی داشت. سرم را برگرداندم انگار که به شان بی توجه باشم. برادر کوچک تر دست خواهر را می کشید که بروند اما دختر نمی رفت. کوفته و کلافه بودم. کم کم راهشان را کشیدند و رفتند.

سفر را به همه شان زهر کرده بودم. قرار بود برویم لاهیجان و ماسوله را هم ببینیم اما همه گفتند برگردیم تهران. ترسیده بودند و دیگر دل و دماغ سفر نداشتند. معذرت خواهی هم کردم اما فایده یی نداشت. گند زده بودم به همه چیز.

تو راه برگشت برای این که جو را عوض کنم به مهدی گفتم می دانی اگر ما چینی بودیم تو الان مسئول زندگی من تا آخر عمر بودی.

هومن گفت این رسم ها اگر نبود که جمعیت شان چهل میلیارد هم بیشتر می شد.

مهدی اما چیزی نگفت.

دوباره شروع کردم. به مهدی گفتم که آن دختر را دیده بودی با مانتوی آبی، وقتی همه رفتند با برادر کوچکش بالای سرم ایستاده بود و نمی رفت، اعصابم را به هم ریخته بود.

مهدی گفت کسی بالای سرت نبود.

گفتم شوخی نکن، من خودم دیدم. سرم را برگرداندم که نبینمش، چشم هاش مثل مته داشت چشم هام را سوراخ می کرد.

مهدی با عصبانیت و تحکم تکرار کرد کسی بالای سرت نبود.

هومن گفت لابد فرشته ی نجاتت بوده. چون ایرانی هستی با برادرش آمده.