میگوهای سوپ را هانا خورد، چون زیاد میگو دوست ندارم. آدم بدغذایی هستم کلاً، البته نه به بدغذایی این مکش مرگ ماهای بفرمایید شام که درست همین غذایی را که قرار است بخورند دوست ندارند یا بهش حساسیت دارند.

اگر بخواهم لیست درست کنم از چیزهایی که دوست ندارم طوماری می شود بلند بالا. اصلی هاش بامیه است، کدو خورشتی، زیره، سبزیجات نیم پز، برنج پاکستانی که وقتی دم می کنی بوی گونی پخته می دهد، و لبنیات محلی که بوی حیوان را می دهد. مخصوصاً وقتی به ترکیب برسد که بیشتر. مثلاً کوکو سبزی را خیلی دوست دارم اما سبزی خوردن با کوکو سبزی نمی خورم. بر عکس با نان و پنیر آن قدر سبزی می خورم که نگو.

دلیل اصلی این اسلوب غذایی مادرم است که در غذا خوردن کاملاً دموکراسی را رعایت می کرد. غذا می پخت و اگر من یا خواهرم دوست نداشتیمش، مجبور نبودیم بخوریمش. می رفتیم و برای خودمان نیمرو درست می کردیم. از بچه گی تو کار نیمرو بودیم. غذای مورد علاقه ام هم املت اختراعی خودم است.

به هانا گفتم دوستم، مهشید، اصفهان درس می خواند. فاصله ی شهرهامان چهارصد و چهل کیلومتر است. آن جا با دو تا از هم دانشگاهی هاش خانه کرایه کرده بود. یک روز به سرم زد که سورپرایزش کنم، چون فقط آدرسش را از روی نامه هایی که برام می فرستاد داشتم و انتظار نداشت بروم خانه اش. دلم مسافرت هم می خواست. رفتم آرژانتین. اتوبوس اصفهان داشت حرکت می کرد و سوارش شدم.

به هانا نگفتم که این راننده های حرامزاده، وقت سوار شدن می گویند تا صفه می رویم اما همه شان ترمینال کاوه پیاده ات می کنند. لااقل آن هایی که به تور من خورده اند، صفه نرفته اند.

از اول سفر هدفون را گذاشتم تو گوشم و فول آلبوم پینک فلوید را گذاشتم پخش بشود. مسافرت شبانه را دوست دارم، مخصوصاً تو ایران، تو دل کویر و دشت های باز و بیابان های لم یزرع. افق کویر واقعیت را به خیال می دوزد، مرگ را به زندگی و دید را به دیدار.

آسمان صاف و پرستاره بود. ستاره ها ذهن را به بازی می گیرند، مگر می شود شب رو به آسمان دراز کشید و به بی کرانی آسمان و نقش و نگار ستاره ها فکر نکرد؟ مگر می شود منکر تاثیر ستارگان بر زندگی بشری بود؟

مسافرت شبانه حسی بدوی و وحشی را در من بیدار می کند، حس فرار از انسان ها، فرار از بایدها و نبایدها و لذت بردن از ساده ترین چیزهای ممکن. از درختان میوه چیدن و در چشمه یی تن شستن، بی هیچ لباس و نشانه ای از تمدن. در من میل اصیل و آلوده نشده یی به سادگی مانده که بقایای هیپی هاست. هیپی هستم. می توانستی من را در دهه ی شصت ببینی که با گروهی از هم پالکی ها لخت مادرزاد خوابیده ایم تو جنگل، سگ لرز می زنیم از سرما اما احساس یگانگی و یکپارچگی داریم …

آهان داشتم ماجرای مسافرت را تعریف می کردم. در طول مسیر پینک فلوید متولد شد، خیال پردازانه خواند و خیال پردازانه رشد کرد، آسمان بود و من و پینک فلوید که رسیده بود به ورِ تاریک ماه.

وقتی رسیدم به کاوه، پینک فلوید اولین نت های دیوار را می نواخت. اعصابم به هم نریخت که راننده چرا تا صفه نرفته و باید از این سر اصفهان بروم تا آن سرش. خوش بودم. سیگاری آتش زدم و منتظر تاکسی ماندم، ساعت پنج صبح بود و هوا گرگ و میش بود. تاکسی یی جلوی پام نگه داشت. به راننده گفتم محتشم کاشانی.

وقتی رسیدم سر کوچه شان، رسیده بود به آهنگ Hey you.

اصل ماجرا این جاست که وقتی جلوی در خانه شان بودم راجر واترز خواند که

Open your heart, I’m coming home

داشتم دیوانه می شدم. ساعت پنج و نیم صبح بود و هیچ کس آن دور و بر نبود. دلم می خواست داد بزنم که

Open your heart, I’m coming home

با این که فقط دوست هم بودیم، آن لحظه حس کردم که عاشقش هستم. مگر چند درصد احتمال دارد که وقتی می رسی جلوی خانه ی کسی، پینک فلوید همین تکه را برات بخواند؟ فکرش را بکن.

هی به دور و برم نگاه می کردم، احساس می کردم نیروی اسرارآمیزی درونم است که هر کسی از یک کیلومتری هم رد شود، متوجهش می شود. احساس می کردم همین نیروی اسرارآمیز ناخودآگاه من را در مسیری خاص هدایت می کند که اتفاق های خاص برام بیفتد. احساس می کردم با کائنات ارتباط دارم.

می دانی چرا این ماجرا را تعریف کردم؟ برای این که دیگر به آن تقارن زمانی به دید یک نشانه ی معنی دار فکر نمی کنم، برای من صرفاً تصادف است. به این نتیجه رسیده ام که حس منحصر به فرد بودن درونی باعث می شده که هر اتفاقی را در رابطه با خودم تعبیر و تفسیر کنم. مثلاً یادم است نوجوان که بودم اگر دوستی از کنارم رد می شد و سلام نمی کرد، فکر می کردم دارد بی محلی می کند و هزار و یک دلیل می آوردم برای این کارش. چون خودم محور بودم و همه را طبق خواست خودم قضاوت می کردم. کم کم وقتی دیگران بهم گفتند که تحویل شان نمی گیرم و متوجه شدم که من هم خیلی وقت ها حواسم نبوده و از کنار دوست هام گذشته ام، دیگر مثل قبل به این قضیه نگاه نمی کنم. کلاً دیگر فکر نمی کنم هر اتفاقی در رابطه با من رخ می دهد. دنیا که ترومن شو نیست.

هانا گفت اما احساس تنهایی می کنی، احساس پوچی.

گفتم این تنهایی را دوست دارم، درباره ی پوچی هم می توانم با تو موافق باشم که پوچ است، اما پوچی دوست داشتنی است. لااقل با خودم رو راستم، کمتر اذیت می شوم. نه انتظار معجزه دارم و نه تقارن های زمانی در ذهنم تار مفاهیم انتزاعی می تنند. دیگر نسبت به خودم احساس منحصر به فرد بودن ندارم.

هانا گفت اما من دوست دارم چیزی پشت این دم و دستگاه باشد. نیاز دارم که باشد.

دوستش دارم. برای این که لااقل با خودش و با من روراست است. می داند مشکلش کجاست و پنهانش نمی کند.