یگانه به مادرش گفت مامان بریم تو اتاق مادوکس؟ می خواد برام قصه بخونه. مادرش هم خوشحال قبول کرد بیشتر برای این که مزاحم صحبت شان نباشیم. یگانه چهار سال از من بزرگتر بود، نه ساله بود. وقتی رفتیم تو اتاق، کتاب را برداشتم که براش قصه بخوانم. یگانه اما دامنش را زد بالا، شورتش را کشید پایین. گفت دیدی؟ گفتم آره.

سریع شورتش را کشید بالا و دامنش را مرتب کرد. گفت حالا نوبت توئه. خجالت کشیدم. گفتم نمی خوام. گفت من نشون دادم حالا تو باید نشون بدی. گفتم مامانم گفته نباید کسی دودولتو ببینه. یگانه فاتحانه گفت من که دیدم، عکسای آلبومتو دیدم. بیشتر خجالت کشیدم. گفتم نمی خوام. یگانه گفت لوس و به قهر از اتاق رفت بیرون.

وقتی رفتند مادرم ازم پرسید: براش قصه خواندی؟ گفتم آره.

این اولین دروغی بود که یادم می آمد. هانا هنوز هم قهر بود.

مدرسه اولین جایی بود که امکانات دروغ و ضرورت دروغ گفتن را نشانم داد. نه فقط به معلم و مدیر و ناظم برای فرار از توبیخ یا تنبیه که همکلاسی ها، به همدیگر هم دروغ می گفتند. منظورم خالی بستن نیست. دروغ است. دروغی آزارنده. فقط کافی بود یکی با یکی بد باشد، یکی از یکی خوشش نیاید، یکی رقیب دیگری باشد، هر بی اخلاقی یی مجاز می شد.

معلم دینی مان این بی اخلاقی را با داستانی دینی تطهیر کرد که در روز عاشورا، قاسم در جنگ با دشمن، به او می گوید که رکابت دارد باز می شود یا چیزی تو همین مایه ها و دشمن که خم می شود تا رکاب را محکم کند، قاسم با شمشیر می کشدش. معلم دینی مان داستان پهلوانی بلد نبود که دو طرف در شرایط یکسان با هم می جنگند و اگر یکی شان سلاح ندارد دیگری سلاح خود را زمین می گذارد. معلم دینی مان نمی دانست که آدم های ضعیف از شرایط استفاده می کنند و در تاریکی طرف شان را به ضرب چاقو یا گلوله از پا در می آورند و افراد قوی در موضع برابر با هم دوئل می کنند یا رو در رو می جنگند.

معلم دینی ضعیف بود، موشی کوچک بود که وقتی کسی در انبار نیست بیرون می آید و پادشاهی می کند. معلم دینی قانون انسان های ضعیف را یادمان می داد، قانون مظلوم نمایی و حیله گری. قانون از پشت خنجر زدن. قانون لعن و نفرین افراد قوی به جای قانون قوی شدن. مرگ بر امریکا، به جای رسیدن به امریکا و پیشی گرفتن ازش.

مستی لذت را لذت بخش تر و تلخی را آزارنده تر می کند. مست بودم و سیل افکار و احساسات منفی داشت غرقم می کرد. احساس کردم احتیاج دارم قدم بزنم.

یک کیلومتر مانده بود که به خانه برسیم. به هانا گفتم اگر دوست داری با هم تا خانه قدم بزنیم، اگر نه تو با ماشین برو و من پیاده می آیم. ده دقیقه ی دیگر می رسم. می دانم کفشت اجازه ی پیاده روی نمی دهد و بعد از کلی رقصیدن پاهات خسته است. گفت باهام می آید. به راننده گفتم نگه دارد.

دستش را گرفتم. گفت چرا دروغ گفتی؟

بالاخره ازم پرسید. یعنی که دست کم براش اهمیت دارم. یعنی که بر وازدگی اولیه فائق آمده.

تمام دلایلم را براش گفتم که ایرانی ها این جا شهرت خوبی ندارند و ممکن بود اذیت مان کنند، وقت مان گرفته شود و این حرف ها.

چیزی نگفت. دستش را آهسته از دستم بیرون کشید و بازوم را گرفت. من هم دیگر ادامه ندادم. هوا خنک بود و جان می داد برای پیاده روی دو نفره.