لمیده بودم روی راحتیِ کنار استخر و داشتم موسیقی گوش می کردم، آهنگِ holding out for a hero. نیوشا داشت شنا می کرد، بی وقفه طول استخر را می رفت و برمی گشت. خورشید مورب می تابید و ورقه یی مواج و نازک طلایی روی آب ساخته بود و رو تن نیوشا. برای خودم شراب ریختم و مزه مزه کنان شروع کردم به نوشیدنش.

از سمت راست صدای سلام شنیدم. سر برگرداندم و دیدم مونیکا بالای سرم ایستاده. گفتم سلام، تو این جا چه کار می کنی؟ گفت مسافرت کاری است. می خواهم عکاسی کنم. پرسیدم کی رسیدی؟ جواب داد همین الان. گفتم چه خوب که آمدی فعلاً رو این راحتی بنشین که خستگی در کنی. با شراب چطوری؟

لبخند زد و گفت بدم نمی آید. گفتم نمی دانی چقدر کشته مرده ی لبخندت هستم و چالی که روی گونه ات می افتد. باز خندید. لیوانش را پر کردم. لیوان ها را به هم زدیم و گفتیم به سلامتی.

نیوشا آمد لبه ی استخر و نگاه مان کرد. با عصبانیت گفت که این طور، جای من را می دهی بهش و باهاش لاس می زنی؟ انگشتم را جلوی لبم گرفتم گفتم هیس، فارسی می فهمد. نیوشا اما ول کن نبود. گفت فکر می کنی نمی توانم از این میمون بازی ها در بیاورم؟ گفتم عزیزم، اتفاقی که نیفتاده. الان آن راحتی را می آورم این جا، سه تایی دور هم می نشینیم. این قدر حساس نباش، شوهر و بچه دارد. آمده این جا برای عکاسی.

سرم را برگرداندم طرف مونیکا و گفتم دوستم نیوشا. تا سر برگرداندم به این طرف دیدم نیوشا غیب شده. انگار نه انگار تا چند ثانیه قبل آن جا بود. به مونیکا گفتم همین جا بنشین الان برمی گردم. دور تا دور استخر را سرک کشیدم و حتی دزدکی به قسمت رختکن زنانه نگاهی انداختم، نبود. رفتم سمت آسانسور. همین که در آسانسور باز شد ده نفر چینی که تو آسانسور چپیده بودند دست از صحبت کشیدند و نگاهم کردند. در صورت شان هیچ نوع احساسی دیده نمی شد. به زور خودم را میان شان جا کردم. در که بسته شد دوباره شروع کردند به حرف زدن. سرم پر شده بود از کلمه های چینی و آسانسور به طبقه ی 24 نمی رسید.

بالاخره رسیدم. دویدم سمت سوییت. در را باز کردم. صداش کردم بانی، بانی. نبود. لباس هاش را هم برده بود و همه چیز را. انگار نه انگار که با هم زندگی می کردیم.

دست از پا درازتر برگشتم پایین. وینسنت را دیدم که لمیده رو راحتی من و با مونیکا دارند شراب می خورند.  وینسنت برام دست تکان داد و گفت برو آن راحتی را بیاور که دور هم باشیم. دلم می خواست خفه اش کنم. لبخند زدم و گفتم حوصله ندارم. آمدم خداحافظی کنم و بروم بالا.

مونیکا گفت صبر کن، مگر قرار نبود مدل عکاسی ام بشوی؟

گفتم من؟ شوخی می کنی.

گفت نه. می خواهم مدل عکاسی ام باشی. می خواهم چند تا nude pose ازت بگیرم.

گفتم من برهنه عکس نمی گیرم.

هر دوشان خندیدند. مونیکا گفت تو که برهنه ای.

سرم را پایین انداختم و دیدم که مایو پام نیست. گفتم با مایوم چه کار کردید؟

مونیکا گفت از وقتی که آمدم تو برهنه بودی. هر دو دوباره خندیدند.

داد زدم نمی خوااااااااااااااااااااااااااااااام.

از خواب پریدم. دیدم هانا کنارم آرام خوابیده. صورتش در بالش فرو رفته و لب های نیمه بازش کیفیتی معصومانه و خواستنی به چهره اش بخشیده. کنارش دراز کشیدم و به تماشای صورتش، منتظر ماندم تا دوباره خوابم ببرد.