خوابم نبرد. نیوشا از جلوی چشمم کنار نمی رفت؛ نیوشای «هی رقص بکن و داد بزن، ها بلندتر/ آقای ضبط صوت بفرما بلندتر*» تا تو را بکشاند به تضمین غزل که «حالا که می پریم، نیوشا بلندتر». بلند شدم از رختخواب و از اتاق رفتم بیرون که بی تابی ام هانا را بی خواب نکند. سیگاری آتش زدم، تکیه دادم به نرده ی بالکن و به خانه های زیر پام چشم دوختم که تک و توک چراغ هاشان روشن بود، مانند دقایق پایانی سوختن ذغال.

مهشید گفت که می خواهد برود تولد و دوست دارد همراهش بروم. گفتم حوصله ی تولد ندارم. گفت که نوشیدنی هم تا دلم بخواهد هست. ناراحت شدم، با دلخوری اعتراض کردم که می داند به هر قیمتی با هر کسی هم پیاله نمی شوم، دارد بچه خر می کند؟ به مقابله برخاست که اگر نروم، او هم بی خیال تولد می شود. لحنش سرد و بُرنده بود. گفتم که به این شرط که اصرار نکند برقصم. گفت قبول.

نیوشا و حامد دست در دست هم در را باز کردند. خوشامد گفتند. راهنمایی مان کردند به سمت پذیرایی. تک و توکی از دوست هاشان آمده بودند که هیچ کدام شان را نمی شناختم. به همه شان معرفی شدم و همه شان را معرفی کردند. با هم دست دادیم، به هم لبخند زدیم و در خلسه ی شوق و هماورد طلبی اولین دیدار، شناور شدیم. نشستیم کنار معصومه و بهادر. مهشید می شناخت شان و شروع کرد با معصومه گپ زدن. تنها کاری که می توانستم بکنم گوش دادن به حرف هاشان بود. مهشید داشت درباره ی سختی رفت و آمد به اصفهان حرف می زد و از هم خانه ای هاش شکایت می کرد. حرف هاش حداقل برای من تکراری بود. هم بخش زیادی از نامه هاش ذکر مصیبت بود و هم بخش زیادی از حرف هاش. بزرگ شدن درد دارد.

نیوشا آمد طرفم و گفت این جا سلف سرویس است، هر طور که خواستی از خودت پذیرایی کن. پرسیدم می شود سیگار کشید؟ با خنده گفت آخر شب را باید ببینی که این جا چشم چشم را نمی بیند بس که پرِ دود شده، زیر سیگاری روی پیشخوان است. زد به شانه ام و رفت سمت ضبط که مهمانی را گرم کند.

شروع کرد به رقصیدن، کسی بلند نشد و همه براش دست می زدند. یکی از موارد اعصاب خرد کن مهمانی ها، این است که بعضی ها سر جاشان بند نمی شوند و دارند روی صندلی خودشان را هلاک می کنند اما تا کسی دست شان را نگیرد و دویست بار التماس نکند و در جواب دویست بار ناز نکنند، نمی روند وسط. به قول هولدن it gives me pain in the ass.

نیوشا دید که از این جمع آبی گرم نمی شود، رفت طرف شان و تک تک شان را به رقص دعوت کرد. یک هو وسط سالن پر شد از شکیرا و باباکرم. دستم را که برای رقص گرفت گفتم به این شرط به تولد آمده ام که اگر نخواستم نرقصم. زننده بود؟ می دانم. خودم هم فهمیدم که می توانست بهش بر بخورد. بر نخورد. گفت هر جور که راحتی.

بهترین زنجیری که باهاش می توانی بی دردسر کسی را دنبال خودت بکشانی، این است که آزادش بگذاری. آن وقت به خاطر این که محدودش نکرده ای، ممکن است که از قدردانی به عشق برسد. مخصوصاً برای ما جهان سومی ها که همه چیز و همه کس، هر طور که توانسته اند محدودمان کرده اند، آزادی تپش های قلب مان را تندتر می کند. بس که کسی، کسی را نمی فهمد، کافی است کسی را پیدا کنی که یک ذره تو را بفهمد، یا نشان بدهد که می فهمد، آن وقت عاشقش می شوی.

از پیشخوان زیر سیگاری را برداشتم و رفتم کنار بار کوچکی که گوشه ی اتاق تعبیه شده بود و روش بطری های مشروب چیده شده بود. برای خودم یک لیوان ویسکی ریختم و پیش دستی را با هله هوله پر کردم. نشستم کنار بار و از صندلی کناری به عنوان میز استفاده کردم. انگار پسرهای دیگر منتظر یک نشانه بودند که حمله کنند به بار. یکی یکی لبخند زنان به من که پیش قراول شان بودم، لیوان هاشان را پرِ نوشیدنی کردند و برگشتند سر جاشان.

نیوشا و مهشید با هم می رقصیدند. حامد به شان پیوست و سه تایی رقصیدند. بعد مهشید به شوخی دست حامد را گرفت انگار که می خواهد از چنگ نیوشا در بیاوردش. شروع کرد باهاش رقصیدن و به تناوب برای حامد عشوه می ریخت و با خنده به نیوشا چشمک می زد.

نیوشا آمد طرفم و خندان گلایه کرد که بیا با دوست دخترت برقص، دارد قاپ دوست پسرم را می دزدد. گفتم دوست دخترم نیست. دوستم است. نشست کنارم و گفت برام یک لیوان ویسکی می ریزی؟ زیاد نریزی ها، نصف کمتر. براش ریختم.

گفت تو همانی که با مهشید نامه نگاری می کنی؟ به تایید سر تکان دادم. گفت مهشید درباره ات باهام صحبت کرده. لبخند زدم. لیوانش را جلو آورد که به هم بزنیم. به آرزوی سلامتی به هم زدیم.

حامد آمد طرف مان و دست هر دومان را گرفت که بیایید برقصیم. گفتم من بلد نیستم، گفت خودم یادت می دهم.

گفتم اگر می شود بعدتر بیایم. دستم را کشید و بلندم کرد. به نیوشا نگاه کردم و شانه بالا انداختم. pain in the ass ِ دوم این است که یکی بخواهد تو مهمانی به یکی رقص یاد بدهد. باید ببینی که نوآموزِ غالباً مجبور، چه ناشیانه دست ها و پاهاش را حرکت می دهد و به هیئت دلقکی در می آید. یک خورده که نشان دادم حرکاتش را تقلید می کنم گفت رقص همین است برادر؛ و من را قرار داد رو به روی مهشید که با هم برقصیم. خودش هم دست نیوشا را گرفت که با هم برقصند.

* مطلع غزلی از علی محمد مسیحا