همین که جعفر از در آمد تو، شناختمش. نه از روی موهاش که تقریباً تاس شده بود و نه از روی عینک جان لنونی اش که پیشتر به چشم نمی زد، که از سلام و احوالپرسی اش با نیوشا. پاهاش را به حالت نظامی به هم چسباند، نیشش تا بناگوش باز شد و در همان حال چشم هاش را برای این که به چشم های نیوشا برنخورد، به سمت ناکجا نشانه گرفت، و وقتی نیوشا دستش را جلو برد، جعفر طوری باهاش دست داد که تنها چند انگشت شان به هم برخورد کرد. حتی اگر ماسک به صورت زده باشد، از این مجموعه ی ملتزم به حیا، و مبادی آدابِ مصنوعی می توانم بشناسمش.

فلسطین را پایین می رفتیم که دخترخاله ام را دیدیم. او و جعفر را به هم معرفی کردم و اولین بار بود که می دیدم در مقابل دختر حرکات و کلماتش را چطور مثل لگو کنار هم می چیند، زمخت و بی احساس، که در اصل پوششی برای غلیان احساسش بود. به قول کوندرا: شرم یعنی مقاومت در برابر چیزی که به آن تمایل داریم. بعد که از دخترخاله ام جدا شدیم تا جایی که از هم جدا شدیم مخم را خورد که لطفی در حقش بکنم و به دخترخاله ام بگویم که می خواهد باهاش دوست بشود. گفتم باشد. نگفتم. داستانی سرهم کردم که دوست پسر دارد و او هم بی خیالش شد.

سر چرخاند که جمع را ارزیابی کند که نگاهش خیره ماند روی من، اول استفهامی و بعد با لبخند آمد طرفم که عجب دنیای کوچکی است و این حرف ها. به مهشید معرفی اش کردم و دوباره همان حرکات، بی هیچ تغییری.

گفت اهل مشروب هستی خرخوان؟ گفتم یک لیوان خورده ام.

دستم را گرفت و برد به سمت بار. گفت بیا به سلامتی رفاقت های قدیمی بخوریم. به ناچار گفتم قبول. در گذر از این سمت سالن به آن سمت با آرنج زد به پهلوم که عجب تیکه ای تور زدی ها. چیزی نگفتم و لبخند زدم. ادامه داد که از همان وقت ها هم موذی بوده ای و زیرزیرکی کارهات را می کردی. در رفتارش همان ستیزه جویی دوران دبیرستان را می شد دید. تا حدی بهش حق می دادم.

مادرش دوست داشت که جعفر با من حشر و نشر داشته باشد، به هر بهانه ای دعوتم می کرد خانه شان و برای شام نگهم می داشت که زمان درس خواندنم را با جعفر بگذرانم. وقتی می گفتم درس دارم، می گفت عزیزم، می توانید همین جا با هم بخوانید. همین زنِ مهربان که یک لحظه عزیزم از دهانش نمی افتاد، به جعفر می گفت مگر تو چی ات از این پسره ی فلان و بهمان کمتر است؟ خودِ جعفر بهم گفت.

لیوان هامان را پر کرد. گفت به سلامتی. گفتم به سلامتی.

شروع کرد به حرف زدن که استادها پوست مان را می کنند. اکثرشان استادهای دانشگاه های تهران هستند و پروازی می آیند دانشگاه ما. می بینی که کچل شده ام.

گفتم هنوز خوش تیپی.

گفت چاکریم داداش.

ادامه داد که جزوه هاشان همه جزوه های دانشگاه شریف و تهران است. گفتم همه ی دانشگاه ها مثل همند، مهم دانشجوها هستند.

از این جمله ی احمقانه ی مدارامنشانه حالم بد شد. چرا دانشگاهم را پایین آوردم؟ که او احساس پایین بودن نکند؟ تنها برای این که حرف هاش را قطع کند؟ این قدر نرود روی اعصابم که دانشگاه ما هم سطح دانشگاه شماست؟ دارم بهش کمک می کنم؟ دارم بهش حال می دهم؟ نه، این دسته از آدم ها، که احساس حقارت می کنند، کافی بود دانشگاه درجه ی یک قبول می شدند، آن وقت دانشجوهای دانشگاه های درجه ی چند را آدم حساب نمی کردند. چون احساس پایین بودن می کنند، می خواهند به هر طریقی خودشان را بالا نشان بدهند. خب که چی؟ نه قبول شدن تو دانشگاه درجه ی یک نشان گر بالا بودن یک فرد است و نه قبول شدن تو دانشگاه درجه چند، نشان گر پایین بودن فرد.

یک بار دیگر هم این کار را کرده بودم. سوم دبیرستان که بودیم، در کنکور آزمایشی دانشگاه آزاد، انتخاب اولم قبول شدم و جعفر هیچ جا قبول نشد. به جعفر که گفتم، تمام آن روز را با من حرف نزد. سر آخر گفت که به پدر و مادرش نگویم که قبول شدم. وقتی پرسیدند گفتم قبول نشدم. به سلامتی رفاقت های قدیم.

برای این که بحث را عوض کنم گفتم راستی آن دختره چی شد که دوستش داشتی؟ اسمش یادم رفته.

گفت رعنا؟

گفتم آهان خودش است.

گفت جنده. دوست پسر نره خر دارد.

سر چرخاندم و دیدم مهشید دارد می رقصد. ته لیوان را بالا آوردم و گفتم می خواهم برقصم. باز می آیم پیشت.

بدون این که منتظر جواب بمانم رفتم سمت مهشید. دستش را گرفتم و با هم رقصیدیم. مهشید گفت عاشقشم یعنی، ببین چی بوده که تو به رقص پناه آورده ای.