موقع شام دوباره با جعفر هم صحبت شدم. پرسید از بچه ها خبر داری؟

جواب دادم خیلی وقت است که هیچ کدام شان را ندیده ام، تو چطور؟

گفت می دانم که دیگر ما را تحویل نمی گیری. هشت فروردین هم یادت رفته.

با بچه های پیش دانشگاهی قرارِ ضیافت گونه یی گذاشتیم که هشت فروردین هر سال، جمع شویم در پارک شهر، کنار کتابخانه. سال اول رفتم سر قرار، اما دیدم حرف مشترکی بین من و آن ها نیست. حرف مشترک همه شان فوتبال بود، ماشین و سکس. می توانستم باهاشان هم کلام بشوم و این یکی دو ساعت بگذرد، اما چنگی به دلم نمی زد و حرف های من هم چنگی به دلشان نمی زد. این شد که از سال دوم قیدش را زدم.

گفتم برام کار پیش می آمد که نتوانستم بیایم.

گفت گفتم که، و ادامه داد حجت را هنوز می بینم، مکانیک قزوین می خواند.

حجت جمع مان کرد تو کوچه ی پشت مدرسه و از کیفش یک مشت عکس سکسی بیرون آورد. چشم هامان، از حدقه درآمده، روی اندام برهنه شان می چرخید. جمله ی حجت تمام نشده که عکس آدامس هستند، یکی ازش پرسید از کجا می خری؟ حجت اشاره کنان به سوپر سر کوچه گفت از ممد آقا.

از ممد آقا بدم آمد، نه برای این که آدامس سکسی می فروخت؛ برای این که تنها آدم بزرگی بود که وارد تجربه ی بلوغ جنسی مان شده بود که یادمان داده بودند از دیگران پنهانش کنیم. برای این که دیگر لبخندش به چشمم مهربان و خوشامدگو نمی آمد.

گمانم اولین بار که شاخک های جنسی ام شروع به دریافت علائم کرد و احساس حالی به حالی شدن بهم دست داد، یازده دوازده سالم بود وقتی که سیندخت، دوست مادرم بغلم کرد و صورتم را بوسید. من هم بوسیدمش.

تا قبل از آن وقتی زنی من را می بوسید تنها صورتم را جلو می آوردم و کسی را نمی بوسیدم. حتی یک بار سیندخت داشت آلبوم عکس هام را ورق می زد که نرسیده به صفحه ی عکس های بی لباسم، دستم را گذاشتم رو آلبوم و نگذاشتم ورق بزند. مامان با خنده گفت دارد سانسور می کند. سیندخت شیطنت آمیز گفت اگر می خواهی خاله نبیند باید لپش را ماچ کنی. خجالت کشیدم، گفتم نه. از او اصرار و از من ممانعت که سرآخر راضی شد نه ببیند و نه ببوسمش.

این بار اما بوسیدمش، هم به خاطر عطری که از تنش بلند می شد، عطر خنک و تندی که احساس می کردی مویرگ های بینی ات از شدت خوشی قرار است شکافته شوند؛ هم به خاطر گرمای بدنش که حس می کردی متفاوت است از گرمی آغوش مادرت.

قبل تر از آن، هشت نه ساله بودم که با دختر دایی ام بازی می کردیم، دویدم دنبالش و گوشه ی اتاق گیرش انداختم. با چشم های درشتش به من نگاه می کرد و لبخند می زد. لبش را بوسیدم. حس خاصی در من به وجود نیامد و ظاهراً در او هم چون همان طور با لبخند نگاهم می کرد و بعد هم دوید از اتاق بیرون.

چرا بوسیدمش؟ چون کوزت و ماریوس در باغ لوکزامبورگ همدیگر را می بوسیدند. درست به همین دلیل، بلور خانم باعث شد که حس متفاوتی نسبت به سیندخت داشته باشم. زنانگی سیندخت در بین دوست های مادرم بیشتر به چشم می آمد. حرکاتش نرمش و ظرافتی داشت که دیگران نداشتند، به خودش می رسید و همیشه از عطری خوش بو استفاده می کرد. حتی می دیدم وقتی که او به خانه مان می آمد مادرم هم بیشتر به خودش می رسید.

گمانم مادر هم رفتار و حرکاتش را دوست داشت، چون تنها کسی بود که به خانه مان می آمد و سیگار می کشید. مادرم که با هر شکل دود مشکل داشت و حتی پدرم بیرون از خانه سیگار می کشید، موقع سیگار کشیدن سیندخت با لبخندی تحسین آمیز نگاهش می کرد.

شاید هم مراعاتش را می کرد و راحتش می گذاشت. آخر شوهرش را سال شصت دستگیر کرده و شصت و هفت کشته بودند، با همان استدلال معروف که اگر گناهکار باشد به سزای اعمالش می رسد و اگر بی گناه باشد می رود بهشت. یک ماه مانده به آزادی اش، وقتی سیندخت برای آخرین ملاقات می رود، زندان بان ها می گویند که خانم شوهرت دیگر این جا نیست. او و زنان دیگر از هر کس می پرسند که شوهرانشان کجا هستند، می گویند ما نمی دانیم. تا این که یکی از سربازها مخفیانه به شان می گوید که شوهران تان را کشته اند و جنازه شان در خاوران است. زن ها می روند به خاوران و می بینند که همه را شبانه در چاله ای انداخته اند و حتی روش را کامل با خاک نپوشانده اند، طوری که اعضای بدن بعضی شان، از خاک زده بیرون.

اوایل که باور نمی کرد. می گفت تا به چشم خودم جسد مرتضی را نبینم باور نمی کنم. تا مدت ها فکر می کرد زنده است و یکی از همین روزها می آید. کم کم آخرین شعله های کبریتش هم خاموش شد و مطمئن شد که شوهرش شهید شده است. شوک بهش وارد شد و داشت کارش به آسایشگاه می کشید اما خودش گفت که خواب شوهرش را دیده که بهش گفته اگر می خواهی من خوشحال باشم، تو هم باید از زندگی لذت ببری. وقتی بیدار شد، شفا یافته بود. شد همان سیندختی که می شناختم.

جدی جدیِ چارده سالگیانه عاشقش شدم. می خواستم شوهرش باشم و از تنهایی در بیاورمش. بهش کتاب می دادم که بخواند، داستان ها و شعرهام را هم. تشویقم می کرد، هر بار به خانه مان می آمد، برام کتابی هدیه می آورد. می آمد دنبالم و من را با خودش می برد سینما.

خوشبختانه رفت قبل از این که احساسات کودکانه و خامم را بهش ابراز کنم. برادرش کارش را جور کرد، براش ویزای سوئد گرفت و بردش. حالا مقیم سوئد است.

به جعفر گفتم پای دور دیگر هستی؟