دوست ندارم خصوصیات منفی ام را تعمیم بدهم به ایرانی ها، که اگر من فلان طورم به این دلیل است که ما ایرانی ها این طور هستیم و برای خودم توجیهی دست و پا کنم. با این همه پر بیراه نیست اگر بگویم ما ایرانی ها دچار خودسانسوری هستیم.

ما مانند آن جانورانی هستیم که به قید قرعه یکی از خودشان را طعمه ی شیر می کردند. زور را پذیرفته ایم و خودمان مجری زور شده ایم. سانسور به گونه ای نفوذ کرده که بر درونی ترین افکار و احساسات مان مسلط است، انگار مادر فریدون پیش از دستگیر شدن توسط ماموران ضحاک، بچه اش را سقط کرده باشد. شاید نتیجه گیری بزرگی باشد اما بخش بزرگی از افسردگی و عقیم بودن ما ایرانی ها برمی گردد به سقط جنین های پی در پی: این که خودمان نیستیم، باروری مان را که مهم ترین کارکرد انسانی است، زیر سوال برده ایم.

خودسانسوری این است که پیش از نوشتن کلمه ای بر کاغذ، از ترس قضاوت دیگران منصرف بشوی، حتی شیطنتش را نبینی و از سرخوشی اش لذت نبری. خود سانسوری این می شود که پیش از محاکمه ی دیگران خودت را محاکمه کنی. خودسانسوری فراتر از پنهان کاری است. خودسانسوری یعنی تبدیل شدن به همان هیولایی که داری باهاش مبارزه می کنی، یعنی پذیرفتن بر حق بودن زندان بان، به دلیل ترس.

خودسانسوری این می شود که هنگام نوشتن از سیندخت از رویاها و فانتزی های جنسی دوره ی بلوغت چیزی ننویسی و به صورت سمبلیک، تنها به بلور خانم اشاره کنی. برای این که خودت را منزه نشان بدهی، تنها بگویی که دوست داشتی باهاش ازدواج کنی. درست مانند فیلم های جمهوری اسلامی. برای همین است وقتی نوشته ات را چند بار می خوانی، حالت از این ماسک به هم می خورد. از ظاهرسازی ریاکارانه ای که داری ازش فرار می کنی. می بینی که این نوشته به کودکی مرده می ماند، بی جان و بی نشانی از زندگی.

مگر نه این که اسمت را گذاشته ای مادوکس که هیچ نشانی از خود واقعی ات بروز ندهی؟ مگر نه این که مادوکس بودن یعنی هیچ کس نبودن؟ مگر این هویت را انتخاب نکردی که بتوانی راحت از خودت بنویسی و افکار و احساست نسبت به دور و بری هات؟

همین حالا هم دارم دوم شخص می نویسم، یعنی که از خودم فاصله گرفته ام، یعنی این که اعترافات از آنِ من نیست که از آنِ دیگری است.

–         تویی که داری اعتراف می کنی، نه من.

نمی دانم چقدر خودم را می شناسم و چقدر به خودم مجال بروز داده ام. گاهی فکر می کنم چنان از خود بیگانه ام که دوریان گری از تصویرش. این نوشته ها بیشتر از قصه بودن، برای من فرصت خودشناسی و بازسازی است. ایرادهایی را که به دیگران وارد می دانم در خودم می یابم، قضاوتم را نسبت به دیگران اصلاح و انعطاف پذیر می کنم. می نویسم تا خودم را کشف کنم.

پیشتر فکر می کردم اگر با هویت ساختگی بنویسم دیگر نیازی نیست نگران قید و بندی باشم، راحت و بی دغدغه خواهم نوشت و تمام زنجیرهای بسته بر دست و پای ذهنم را پاره خواهم کرد. الان متوجه شده ام که هنوز هم زنجیری هست، نامحسوس. زنجیری بسیار بلند که زمانی متوجهش خواهی شد که بخواهی تا دوردست بروی. آن جا می بینی نیرویی جلوت را می گیرد.

می خواهم این زنجیر را هم پاره کنم. امیدوارم آخرین زنجیر باشد.