جعفر گفت یادت می آید چه بلایی سر سمندون آوردیم؟

سمندون دبیر جبر و احتمال مان بود، کوتوله بود و خیلی هم ادعاش می شد: در کل آدم از دماغ فیل افتاده یی به نظر می رسید. اصطلاحش هم کامپیوترایز بود که فلان کارخانه را کامپیوترایز کرده و بهمان وزارت خانه را. با همه ی کوتاهی قدش زنی قد بلند و بسیار زیبا داشت که همین باعث می شد پسرها نیمچه احترامی براش قائل بشوند به اعتبار مردانگی اش.

رسیده بودیم به سوم دبیرستان. سه سال با هم بودیم و طوری یک دست شده بودیم که هیچ نخاله یی بین مان نمی توانستی پیدا کنی، کسی که آنتن بشود و گزارش به مدیر بدهد. تا پای اخراج می رفتیم و سر خراب کاری هامان کسی را لو نمی دادیم.

اولین حمله مان به سمندون را با گذاشتن گچ بالای تخته سیاه شروع کردیم که دستش نمی رسید. زرنگ تر از این حرف ها بود، نه عصبانیتش را نشان داد و نه ناراحتی اش را. خیلی خونسرد گفت که به جای درس دادن می خواهد بیاوردمان پای تخته که ازمان امتحان بگیرد. فکرش را بکن پرسش ریاضی پای تخته. بی انصافی بود اگر تحسینش نمی کردی. نقشه مان شکست خورد.

دومی اما گرفت. زمستان بود و بچه ها چترهاشان را به جالباسی کنار تخته سیاه آویزان می کردند. یکی از میخ های تخته سیاه را شل کردیم تا حدی که به آستانه ی در رفتن رسید. سمندون شروع کرد به درس دادن و ما شروع کردیم به حرف زدن، پچ پچ ها را به عمد بلند کردیم که برای ساکت کردن مان طبق عادت بزند به تخته. محکم با دست کوبید به تخته.

میخ در رفت. تخته حول میخ دیگر لنگر گرفت و زد زیر چترها. چترها با صدای مهیبی به زمین خوردند و سمندون نیم متر پرید هوا. کلاس از خنده رفت روی هوا. بعد یکی از بچه ها برای ظاهرسازی و این که کار ما نبوده و مشکل از میخ بود، سریع رفت که از دفتر چکش بگیرد.

گفتم اتفاقاً چند ماه پیش دیدمش. با همسر و دخترش.

گفت زنش هنوز تیکه است؟ هنوز تیکه است؟

تو حال و هوای خودم داشتم قدم می زدم که حس کردم کسی جلوم ایستاده، سرم را بلند کردم و دیدم سمندون است. لبخند زد و گفت سلام. به تته پته افتادم که سلام آقای لواسانی. خوبید؟

همسر و دخترش هم کنارش بودند. بهشان معرفی ام کرد و گفت یکی از بهترین دانش آموزهام بود. تمام آن روزهایی که مسخره اش می کردیم، اذیتش می کردیم، بچه ها می گفتند بچه مال خودش نیست، آمد جلوی چشمم.

چشمم افتاد به دخترش و در حالی که نمی توانستم به چشم هاش نگاه کنم، گفتم شما همیشه به من لطف داشتید آقای لواسانی.

گفت رفتی پیش دانشگاهی و سراغی از ما نگرفتی. گفتم به اندازه ی کافی مدرسه را رو سرمان گذاشته بودیم، فکر کردم بیایم سایه ام را با تیر می زنید. خندید و پرسید حالا کجا قبول شدی؟

گفتم دانشگاه تهران.

گفت نگفتم خانم؟ مطمئن بودم تو به جایی می رسی.

داشت کار احساسات بالا می گرفت. شده بودیم مثل کشیش و ژان والژان. داشت روحم را می خرید. گفتم همه اش به خاطر زحمات شما و بقیه معلم ها بوده.

گفت خوشحال شدم دیدمت. امیدوارم همیشه موفق باشی.

دستش را گرفتم و گفتم ممنون آقای لواسانی. شما هم همین طور.

به جعفر گفتم: آره هنوز تیکه است.