با جعفر نوشیدیم به سلامتی رفاقت های قدیم، معلم ها و هر کس که در خاطرات مشترک مان جان می گرفت. کم کم سرمان گرم شد. وقتی مست می شوی جهان به طرز دلپذیری کند می شود. رابطه ی متقابلی است بین دور کند و احساسات، همان طور که دور فیلم را کند می کنند تا احساسات بیننده را درگیر کند، وقتی احساسات حکمفرما بشود، حرکات کند می شوند. دوست داری تصاویر را مزمزه کنی، حرکات را در آغوش بگیری، حتی یک لبخند که مخاطبش تو نیستی، می تواند تا ابدیت امتداد بیابد.

وقتی مستی، سپر را زمین می اندازی، و با دوست داشتن به سمت دیگران می روی. حس اصیلی را که به خاطر بایدها و نبایدها محدود کرده ای، به خاطر سوءتفاهم ها، آزاد می گذاری که بدرخشد. هوشیار که باشی فکر می کنی فلان حرف یا حرکت چه معنی یی می توانسته داشته باشد، آزار می بینی از بیهوده فکر کردن و به هم بافتن، اما هنگام مستی می گویی هر چه از دوست رسد نیکوست. مست که باشی به وجد می آیی، به وجود می آوری. وقتی مستی احساس یگانگی می کنی و وقت هوشیاری احساس جدایی.

وقتی که این دو پاراگراف را نوشتم مست بودم و الان که می خوانم شان می بینم که چقدر به تفسیر عارفانه از زندگی نزدیک است. باید بروم دوباره مثنوی بخوانم، تذکره الاولیا بخوانم، منطق الطیر بخوانم. شاید برداشت من اشتباه بوده تا حالا. شاید شاعران ما عرفان را با چنین دیدی تجویز کرده باشند. شاید «آزمودم عقل دوراندیش را      بعد از این دیوانه سازم خویش را» به معنی کنار گذاشتن خرد در زندگی نیست بلکه به معنی کنار گذاشتن حسابگری است، کنار گذاشتن قضاوت است، یکی شدن به معنی رها کردن احساس است. شاید اشتباه از من بوده که به خاطر اشتباهاتی که در برخی تمثیل ها و استدلال هاشان بوده و صد البته ماهیت ناکجاآبادی شان، بالکل کنارشان گذاشتم. باید دوباره بخوانم شان.

به جعفر گفتم یادت هست طاهری ازدواج علی و فاطمه را چطور درس داد؟

جوابی نشنیدم، سر برگرداندم و دیدم که جعفر نیست. خندیدم و به خودم گفتم جعفر نیست.

مهشید آمد طرفم و گفت خوبی؟

گفتم آره، کجا بودی تا حالا، رفیق نیمه راه؟

گفت برو روی تراس هوایی بخور، این جا خیلی خفه است.

گفتم پیشنهاد خوبی است اما چسبیده ام به صندلی.

زیر بازوم را گرفت و گفت حالا بلند شو.

بلند شدم. گرمای تنش را حس می کردم. دست انداختم دور کمرش و در آغوشش گرفتم. گفتم دوستت دارم.

گفت من هم دوستت دارم. برویم بیرون.

یک قدم برداشتم و گفتم عاشقت هستم.

مهشید گفت خب حالا. داد نزن. برویم بیرون.

به سمت تراس رفتیم. نیوشا متوجه شد و آمد طرف مان. به مهشید گفت که حالش خوب است؟

مهشید گفت می برمش بیرون که هوایی بخورد. خوب می شود. چیزی نیست.

به نیوشا گفتم مهمانی فوق العاده یی است، ممنون بابت همه چیز.

نیوشا لبخند زد و چیزی نگفت.

مهشید نشاندم روی صندلی تراس و خودش کنارم نشست. هوا سرد بود و کمی هشیار شدم. به یاد آوردم که مهشید چطور من را بیرون آورده، خجالت کشیدم از خودم.

گفتم سرما می خوری. برو تو.

گفت مطمئن باشم که خوبی؟

گفتم معذرت می خواهم.

چیزی نگفت. رفت به سمت در. گفتم لطفاً سیگارم را می آوری؟

ناخودآگاه خندید. گفت هر کارت هم بکنند باز بچه پررویی.

دویدم طرفش و محکم در آغوش گرفتمش.

گفت مگر نگفتی حالت سر جاش آمده؟

گفتم ممنون.

گفت بسه قاشق چایی خوری.

تا پایان تولد که همه بیرون بروند، نرفتم تو. سرآخر مهشید آمد دنبالم که قرار نیست برویم؟

موقع خداحافظی وقتی نیوشا دست دراز کرد تا با هم دست بدهیم، دستش را محکم توی دستم گرفتم و گفتم: معذرت می خواهم که زیاده روی کردم، امیدوارم تصویر بدی در مهمانی امشب نساخته باشم.

نیوشا گفت خوشحالم کردی که آمدی.

بعد صورتش را برای بوسیدن جلو آورد. یک لحظه شوکه شدم و نمی دانستم چه کار بکنم. صورتش را بوسیدم.

به حامد گفتم خیلی خوش گذشت. دستتان درد نکند.

حامد گفت ما هم از زیارتتان خوشحال شدیم.

همدیگر را در آغوش گرفتیم و روبوسی کردیم.

پی نوشت: هنگام نوشتن این قصه، تنها آمستردام گوش می دادم، مسحور کننده است ژاک برل.