جلوی تئاتر شهر منتظر حمید بودم که به دیدن ارفه برویم. نیوشا را دیدم که روی نیمکت سنگی نشسته بود و داشت کتاب می خواند. گفتم بروم سلامی بکنم. رفتم طرفش و گفتم سلام.

سرش را از روی کتاب بلند کرد و گفت اِ تویی؟ سلام.

پرسیدم آمده ای تئاتر؟

سرش را تکان داد که ارفه، چطور است به نظرت؟

گفتم نمی دانم. ایده یی درباره اش ندارم. فقط افسانه اش را خوانده ام.

پرسید تنها آمده ای؟

جواب دادم نه، منتظر دوستم حمید هستم. تو چطور؟

گفت تنها آمده ام.

گفتم اگر دوست داشته باشی، می توانیم با هم ببینیمش.

لبخند زد و گفت عالی است.

نمایش را با هم دیدیم، افسون شدیم و زدیم از چهارسو بیرون. بیست و دوم آبان بود. شبی پر ستاره و خنک که بی انتهاییِ پیاده روها شهوت پیاده روی را بیدار می کردند و پاهامان به جنون تن می داد. ولی عصر را رفتیم بالا. درباره ی تئاتر حرف زدیم، درباره ی هنر، درباره ی هر چیزی که به ذهن مان می رسید. چنان بی زمان و مکان بودیم که انگار در خیابان های پاریس قدم می زدیم.

زود برگشتیم به ایران، وقتی که متوجه شدم ماشین گشت ارشاد کنار ما به آهستگی حرکت می کرد مانند تمساحی که از زیر آب به آهوی تشنه نزدیک می شود. حمید پشتش به خیابان بود و نمی دید، نیوشا هم حواسش نبود. سعی کردم به روی خودم نیاورم و همه چیز را عادی نشان بدهم. پس از یک دقیقه هم قدم شدن با ما که برای من ساعت ها طول کشید، سرعت شان را زیاد کردند و رفتند. ول مان کردند؟ نه دوست من، جلوتر پارک کردند و از ماشین پیاده شدند که راه را بر ما ببندند.

دو مردِ عبوس جلومان ایستادند. یکی شان بی ادبانه گفت شما با این خانم چه نسبتی دارید؟

حمید گفت سرکار ما دوست خانوادگی هستیم. داشتیم این خانم را می رساندیم خانه شان.

همان افسر دوباره گفت که دوست خانوادگی ها؟ برویم کلانتری آنجا معلوم می شود.

نیوشا خیلی خونسرد کیف پولش را بیرون آورد و کارتش را به مامور نشان داد. گفت جناب سروان این آقایان دوست خانوادگی ما هستند.

یک هو رفتار هر دوشان صد و هشتاد درجه عوض شد. همان افسر با ته مایه ی نگرانی در کلامش گفت خب مسئله حل شد. نیازی نیست برویم کلانتری. شب بخیر. مراقب باشید.

رفتند.

خشک مان زده بود. بهت زده پرسیدم کارت مامور مخصوص حاکم بزرگ بود؟

هر دوشان خندیدند. ادامه دادم طوری ترسیدند که جن از بسم الله.

حمید پرسید: جدی چی بود؟

نیوشا گفت دوست ندارم درباره اش حرف بزنیم.

یک هو جو سنگین شد، من و حمید ساکت شدیم طوری که نیوشا بالاخره گفت من فرزند شهید هستم. این کارت مخصوص است.

هیچ وقت در زندگی ام این قدر شگفت زده نشده بودم. اگر صاعقه بهم می خورد این طور خشک نمی شدم که فهمیدم نیوشا دختر شهید است. تصاویر مهمانی جلوی چشمم می آمد.

تا آن موقع تصویری کلیشه ای از خانواده ی شهدا داشتم چون با آن هایی که برخورد کرده بودم همان کلیشه را تایید می کردند. تصویر دختری چادری یا پسری ریشو و مهم تر از همه معتقد به اسلام. هم دانشگاهی هامان هم که فرزند شهید بودند، چنین شمایلی داشتند یا به آن تظاهر می کردند.

جو سنگین تر شد. برای این که بشکنمش گفتم پس جدی جدی مامور مخصوص حاکم بزرگی. دیگر هیچ کس نخندید.

نیوشا ناراحت بود. نمی دانستم از واکنش ما بود یا از مسیر دردناکی که جنگ بدون دخالت او براش رقم زده بود. از این که بدون دخالت او حکومت بین آن ها و مردم عادی تفاوت گذاشته بود. از این که فرزند شهید بودن همچون چادری تیره هم او را از دیگران جدا می کرد و هم دست و بال خودش را می بست.

گفتم ممنون که کارتت را نشان دادی، اگر نه حالا حالاها باید اسیر و ابیرشان می شدیم.

بغضش ترکید و اشکش جاری شد. دستش را گرفتم و به حمید اشاره کردم که آن دستش را بگیرد. گرفت. نمی دانستم چه بگویم که آرامش کند. وقتی دلیل ناراحتی را نمی دانی بهتر است حرف نزنی، ممکن است که هر جمله ات مثل نفت آتش را بلندتر کند. به دور و برم نگاه کردم و دیدم سوپر مارکتی باز است.  به حمید اشاره کردم که می روم و برمی گردم. یک بسته دستمال کاغذی خریدم، سه تا بستنی و شکلات.

برگشتم و بستنی را جلوشان گرفتم و گفتم بدجوری می چسبد تو هوای سرد بستنی بخوری. نیوشا گفت گلوم یک خورده متورم است، اذیتم می کند. گفتم شکلات هم گرفته ام. نگاهم کرد و لبخند زد. لبخند زدم.

شکلات را گرفت. گفتم اگر دوست داری تاکسی بگیریم.

پرسید دیرتان شده؟

گفتم نه. برای تو گفتم وگرنه ما که از نسل مشاییان هستیم.

گفت پیاده برویم.