ساعت دو صبح بود که به خانه شان رسیدیم. نیوشا دعوت مان کرد که شب آن جا بخوابیم و صبح برویم. گفت که الان خیلی سخت تاکسی گیرتان بیاید.

گفتم که ممنون. نمی خواهیم مزاحم بشویم. مادرت هم بیدار می شود.

با کمی تانی گفت که هر جور که راحتید اما من مستقل زندگی می کنم و از نظر من ایرادی ندارد.

نمی دانستیم چه بگوییم. من به حمید نگاه کردم و حمید به من. هر کدام مان منتظر دیگری بود که عبارت قبول یا رد را قاطعانه بگوید. حمید گفت چه کار کنیم مادوکس؟ فهمیدم که بدش نمی آید بمانیم. گفتم راستش دوست دارم بمانیم اما صحبت در دیزی هم هست.

نیوشا گفت پس برویم بالا.

این بار دکوراسیون را با دقت دیدم. دیوارکوب ها، مبل و تزیین آلاتی که در انتخاب شان ظرافتی بورژوازی دیده می شد. نه عکسی از پدرش در اتاق بود و نه از مادرش. تنها عکس دخترکی چهار پنج ساله بود که بهت زده با انگشت فیلی را نشان می داد.

نیوشا از اتاقش گفت که لباس راحتی هم هست. گفتیم راحتیم.

وقتی آمد پرسیدم این تویی؟

گفت آره. رفته بودیم باغ وحش. قبل از این است که مادرم بدهدم دست فیل بان تا سوار فیل ام کند که ازم عکس بگیرد. بعدش فیل بان به زور می خواست بنشاندم روی خرطوم فیل که ازم عکس بگیرد. گریه ام را در آورد مرتیکه.

روی کاناپه دراز کشیدم و پاهام را ولو کردم رو دسته اش و چشم هام را بستم. نیوشا گفت اگر خوابتان می آید رختخواب تان را آماده کنم.

گفتم نه، فقط می خواستم خون در پاهام به گردش در بیاید. عجب پیاده روی یی بود ها.

نیوشا گفت با این که خیلی خسته ام اما کم خوابم، اگر هم بخوابم بیشتر روزهاست.

گفتم من هم خوابم نمی آید.

حمید گفت پیشنهاد می دهید چه کار کنیم؟

نیوشا گفت شعر بخوانیم.

پرسیدم از خودمان؟

نیوشا گفت مگر شعر هم می گویی؟

گفتم نه. برای همین تعجب کردم.

حمید گفت دروغ می گوید. شاعر است و جلسه ی شعر هم راه می اندازد. بس که شعر می خواند، مخ مان را خورده.

نیوشا خندید. گفت امشب هم برامان شعر بخوان.

گفتم چیزی به یاد ندارم. دفترم همراهم نیست.

حمید دوباره گفت دروغ می گوید. شعرهاش را از عهد بوق تا الان حفظ است.

با خنده گفتم لااقل قیمتی روی من بگذار و بعد بفروش. ادامه دادم که الان جدی حسش نیست ولی امشب براتان شعر می خوانم.

نیوشا گفت با شاملو موافقید؟

گفتم اگر قرار است شاملو بخوانید دیگر براتان شعر نمی خوانم. شعرم از سکه می افتد. ته مانده ی حس تان می رسد به من.

نیوشا گفت پس چه کار کنیم؟

گفتم فیلم ببینیم. گفتی Ulysses Gaze را داری. دوست دارم ببینمش.

نیوشا گفت فیلمش سه ساعت است با ریتم کند. خواب تان می گیرد. نمی شود دراز کشیده، نصفه شب و خسته دیدش.

گفتم پس انتخاب فیلم با خودت.

نیوشا از حمید پرسید پیشنهادی نداری؟

حمید پاسخ داد هر فیلمی بیاوری، موافقم.

فیلم اَمِلی پولن را آورد. پرسید دیده اید؟ ندیده بودیم.

با هم دیدیمش و هنوز هم گاه که احساس دلتنگی کنم می بینمش یا به موسیقی اش گوش می دهم. مثل آبجو refresh ات می کند (تک واژه ی مناسبی که تقریباً معادلش باشد، نیافتم). به تو نشان می دهد که زندگی چقدر می تواند زیبا، ساده و به دور از هر نوع پیچیدگی باشد. بیشتر از همه در این فیلم انتخاب رنگ ها و چشم نواز بودن کادرها بود که شادم کرد.

قسمتی از فیلم که جداً من را به وجد آورد، آخر واکنش خودم بود عیناً، این بود که اَمِلی در سینما برمی گشت و به چهره ی مردم نگاه می کرد. یکی از کارهای مورد علاقه ی من هم هنگام فیلم دیدن این است که واکنش دور و بری هام را هم ببینم. وقتی حواس شان نیست. اگر تجربه نکرده اید تجربه اش کنید. با کسی که دوستش دارید فیلم ببینید و هر از گاهی بی آن که متوجه شود به واکنش هاش نگاه کنید. معرکه و بی نظیر است. درست مانند همان کاری که کیارستمی کرد. هر چه زن بازیگر می شناخت فراخواند و از واکنش هاشان فیلم گرفت، از گریه هاشان. میخکوب کننده و تکان دهنده است این فیلم. شراب خالص است.

لبخند کمرنگی بر لبان حمید نقش می بست و گاهی می خندید اما نیوشا، باید می دیدیدش که چطور محو فیلم شده بود و چه لبخند دلنشین و عمیقی روی لب هاش نقش بسته بود، وقتی لبخند می زد روی دماغش چین می افتاد که قیافه اش را پر از شیطنت و معصومیت می کرد. زیر چشم های درشتش کمی گود افتاده بود اما نگاهش را نافذتر می کرد. وه که چه دلبرک خواستنی یی بود.

بعد فیلم به نیوشا گفتم بهترین انتخاب ممکن بود. فیلم فوق العاده یی بود.

حمید گفت عالی بود. مخصوصاً موسیقی اش.

نیوشا گفت این فیلم بالینی من است.

به حمید گفتم فیلم بالینی. باید هومن را ببیند.

نیوشا پرسید موضوع چیست؟

حمید گفت تکیه کلام هومن است فیلم بالینی. آن قدر فیلم و کتاب بالینی دارد که معلوم نیست چطور کنار بالینش جاشان می دهد.

گفتم می دانید الان به من چه می چسبد؟ بروم بیرون و یک نخ سیگار بکشم. کسی پا هست؟