خاطرات خطی به یاد آورده نمی شوند، بلکه از نقطه ی اوجی به نقطه ی اوج دیگر پرتابت می کنند. ذهن تصاویر را مونتاژ می کند، با منطق یا بهتر است بگویم مکانیسمی که به دلیل عدم اشراف بر کارکردش ناخودآگاه نامیده می شود، که می تواند زمان محور (chronological) نباشد. جریان سیال ذهن چنان شدید است و مسیری پر پیچ و تاب را طی می کند که هر لحظه مقابلت تصویری پیش بینی نشده می گذارد، ذهن خودت غافلگیرت می کند.

با این همه نمی توان با چنین ترتیبی خاطرات را برای دیگران روایت کرد چرا که منحنی درام در فرم کلاسیک و همه پسندش عمدتاً بر محور زمان سوار می شود. چرا که علت و معلول در این جهان تابعی از زمان است و برای رسیدن به معلول باید علت ها را کنار هم چید، سوال های ذهن مخاطب را جواب داد. اگر هم بخواهی در زمان جلو یا عقب بروی باید تمهیداتی فراهم کنی که مخاطب میانه ی راه رهایت نکند. اگر فلاش بکی در داستان وجود دارد، مانند پاساژی است به راه اصلی. یعنی خطی روایی وجود دارد که حلقه هایی کنارش دیده می شوند. با دور زدن در این حلقه ها باز به مسیر اصلی بر می گردیم.

اگر من جای توتو بودم، با شنیدن خبر مرگ آلفردو، اول خداحافظی مان را در ایستگاه قطار به یاد می آوردم، بعد آتش سوزی سینما پارادیزو و نابینا شدن آلفردو را، بعد از آن سماجتم را برای گرفتن کار در سینما پارادیزو و بعدتر النا.

اما تورناتوره چنین نشان می دهد که توتو از کودکی به یاد می آورد، چنان به ترتیب که حتی فرداش هم ادامه ی ماجرا را در ذهن مرور می کند، بی هیچ تخطی زمانی. به همین دلیل است که با فیلم هر چند که خیلی دوستش دارم، چندان احساس نزدیکی نمی کنم.

اما اگر از یک ماجرا فقط نقاط اصلی اش را داشته باشیم، مانند ستارگانی که در آسمان چشمک می زنند، مخاطب می تواند خطی بین شان وصل کند و خودش به شان شکل بدهد، و به عقیده ی من هیجان انگیزتر می تواند باشد.

به همین دلیل می خواهم مسیر داستان را تغییر بدهم و زمان محوری را ازش بگیرم و ماجرای نیوشا را همان طور که به یاد آورده ام تعریف کنم. اگر این نوع روایت در مورد نیوشا نتیجه ی مطلوب را همراه داشته باشد، در مورد هانا نیز همین کار را خواهم کرد.

غروب سی ام فروردین، وقتی کارگر شمالی را پایین می آمدم، فهمیدم عاشق نیوشا شده ام، چرا که به شدت احساس نیاز می کردم نیوشا کنارم باشد و نمی خواستم هیچ کس دیگری کنارم باشد. غم به دلم چنگ زد طوری که نفسم بند آمد. فهمیدم که وضع خراب تر از این حرف هاست.

بهش زنگ زدم که اگر امکانش هست همدیگر را ببینیم، گفت با حامد می خواهد برود بیرون. باشد یک روز دیگر.

رابطه شان در حالت تعلیق بود، معلوم نبود که با هم دوست هستند یا نه. نیوشا می گفت که حامد خیلی تو کارهام دخالت می کند، نظر می دهد، مثلاً همین که شب تولد اجازه داد ببوسمش، سوژه ی یکی از دعواهاشان بود.

نیوشا صورتش را جلو آورد که ببوسمش، بوسیدمش.

تو ماشین نشسته بودیم و داشتیم برمی گشتیم، مستی از سرم پریده بود و چون یاد می آوردم که چه رفتار احمقانه ای داشتم احساس شرمندگی می کردم. مهشید هم چیزی نمی گفت. تا خانه شان که رفتیم چیزی نگفت. موقع پیاده شدن گفت خداحافظ، می بینمت.

نیوشا صورتش را جلو آورد که ببوسمش، بوسیدمش.

با صدای زنگ تلفن بلند شدم. کورمال کورمال به سمت تلفن رفتم و گوشی را برداشتم، نیوشا بود. گفت سه چهار روزی می شد که از من خبر نداشت، زنگ زد حالم را بپرسد، ببیند خوبم یا نه. گفتم خوبم. گفت همین دیگر، برو بخواب. گوشی را گذاشت.

دیگر مگر خوابم گرفت.

نیوشا صورتش را جلو آورد که ببوسمش، بوسیدمش.