نیوشا پاکت سیگار را داد بهم. گفت هدیه است. گفتم ممنون. گفت توش سیگار نیست، خرده شیشه است. در پاسخ به نگاه پرسشگرم گفت هر چه بهت زنگ زدم نبودی، دلم برات تنگ شد، نمی دانستم چه کار کنم. هی تو اتاق راه می رفتم و هی تو آینه خودم را می دیدم. می دیدم که چقدر حالم بد است. مشت کوبیدم توی آینه. خرده های آن است.

به دستش نگاه کردم که باندپیچی شده بود، سرم را بلند کردم و به چشم هاش نگاه کردم، نگاهش دوید داخل چشم هام. نه لبخند زد و نه هیچ واکنش دیگری نشان داد. چشم هامان را دوختیم به هم. نمی دانستم چه بگویم. مردد بودم بین ابراز احساساتی که به عشق پهلو می زد و خویشتنداری. آخر مگر می شد در مقابل این همه احساس بی تفاوت باشی؟

نیوشا پشت تلفن گفت تو داری آزادی ام را می گیری، هر روز زنگ می زنی برویم بیرون. احساس مسئولیت می کنم. احساس مسئولیت خفه ام می کند، چند بار می توانم به تو نه بگویم؟

گفتم معذرت می خواهم، از این به بعد فقط تو برنامه ی قرارها را بگذار، اگر بتوانم می آیم.

گفت چطور می توانی این قدر آزار بدهی؟

گوشی را گذاشت.

هومن گفت مغز خر خورده ای؟ هی خودت را اذیت می کنی که چه بشود، مازوخیسم داری؟ از تو انتظار نداشتم، معقول تر از این ها بودی.

گفتم ببین کی به کی می گوید معقول.

حمید گفت چه ت شده؟ هومن زنگ زده که تو حال درست و حسابی نداری. داری به جا می روی.

گفتم غلط کرده، برای من شده دایه ی مهربان تر از مادر، حرف از منطقی بودن می زند، خودش مگر منطقی است؟ خودش معقول است؟

حمید گفت بعداً باهات تماس می گیرم.

به دور و برم نگاه کردم، شب شده بود و هیچ کدام از برق ها را روشن نکرده بودم. اتاق تاریکِ تاریک بود. اول خواستم بروم پایین چیزی بخورم، اما دیدم گرسنه ام نیست. حوصله ی کتاب خواندن هم نداشتم. ترجیح دادم که بخوابم.