خمیازه کشان در یخچال را باز کردم و دیدم مواد غذایی چندانی برای صبحانه نداریم. رفتم پایین که هم هوایی خورده باشم و هم از 11-7 یک خورده خرید کنم. هم مسیرم در آسانسور یک سیاه پوست درشت اندام بود، (کدام سیاه پوست است که درشت اندام نیست؟) هنگام ورود لبخندی زدم و او جوابم را داد.

گفت سلام برادر. خطاب اکثر سیاه پوست هایی که دیده ام bro است.

گفتم سلام.

پرسید اهل کجایی؟

گفتم ایران.

گفت من هم اهل تهرانم.

می خواستم بگویم موش بخوردت که جاش آرام کوبیدم به شانه اش و گفتم آره. می دانم. فکر کنم یکی دو بار تهران دیدمت رفیق.

خندید. گفت جاماییکایی هستم.

گفتم از آشنایی باهات خوشحال شدم.

گفت من هم.

حیاط کاندو Condo خلوت بود. چراغ ها روشن بودند و سرهای خمیده شان و هاله شان در مه، قدیسانی غمگین و شکست خورده می نمودشان، قدیسانی فرو رفته در زمین و گردن کج کرده در مقابل آسمان انگار که می گویند ما تنها پیش پامان را می توانیم روشن کنیم، چه توقعی داری که مردمان را به آسمان بیاوریم؟

به خودم گفتم پاک خل شده ای. بس که فکر و خیال می بافی. قصه می سازی برای هر چیزی و بعد باور می کنی که جان دارد. همه اش از تنهایی است. در کتاب غوطه ور شدن است.

لگدی به سنگ مقابل پام زدم. مهشید گفت اگر به تو پیشنهاد می دادم قبول می کردی؟

دیگر هوا تاریک شده بود و داشتیم تخت طاووس را پیاده می رفتیم به سمت معلم. گفت داغون شدم، تحقیر شدم، تو این چیزها را می فهمی؟

گفتم آره.

گفت مهران به من گفت احمقی. گفت چرا به مادوکس پیشنهاد ندادی که با هم دوست هستید و می شناسیش؟ اگر به تو پیشنهاد می دادم قبول می کردی؟

لگدی به سنگ مقابل پام زدم.

گفت آن قدر گریه کردم که الان دارم برات تعریفش می کنم گریه ام نگیرد. حالم طوری بد شد که حذف ترم کردم و برگشتم تهران. صادق حرامزاده فقط از من سوء استفاده کرد. تقصیر خودم بود که بهش پیشنهاد دادم که با هم دوست بشویم. فکر کردم آدم درست و حسابی است، اهل کتاب و هنر است، احساسات سرش می شود. تقصیر خودم است. داغون شدم، تحقیر شدم، تو این چیزها را می فهمی؟

گفتم آره.

گفت مهران به من گفت احمقی. گفت چرا به مادوکس پیشنهاد ندادی که با هم دوست هستید و می شناسیش؟ اگر به تو پیشنهاد می دادم قبول می کردی؟

عکس صادق را از کیف پولش بیرون آورد و گفت نمی خواهم ببینمش، دست تو باشد.

گفتم چرا نمی اندازیش دور؟

گفت وقتی که عصبانیتم فروکش کرد، می خواهم عکسش را داشته باشم. از اینش دلم نمی سوزد که با پسر خوش قیافه ای دوست شدم … اگر به تو پیشنهاد می دادم قبول می کردی؟

فکر کردم که اگر به من پیشنهاد می داد چه کار می کردم. خب دوستش داشتم. می توانستیم وارد فاز دوست دختر-دوست پسر بشویم. خل بازی هایی داشت ولی همان ها را هم دوست داشتم.

لگدی به سنگ مقابل پام زدم.

گفتم آره قبول می کردم.

گمانم انتظار فوران احساسات داشت، که بگویم این آرزوی من بوده و بیا با هم دوست بشویم و این حرف ها، چون تانی و فکر کردنم بیشتر ناراحتش کرد که بگوید: اصلاً نمی خواهم، شما مردها از یک قماشید.