وقتی به خانه برگشتم، هانا با تی شرت و شلوارکی که بهش داده بودم، خواب آلود توی اتاق می چرخید. صبح به خیر گفتم و خمیازه کشان برام دست تکان داد. گفتم ساعت تازه هفت شده. برو بخواب.

تکیه داده بود به دیوار و داشت نگاهم می کرد که داشتم وسایل را می چیدم تو یخچال.

گفت کابوس دیدم… بیا پیشم بخواب.

نگاهش کردم. رگه های محوی از ناراحتی را که در نگاه اول قابل تشخیص نبود یا با خواب آلودگی می شد اشتباه گرفتش، در نگاهش دیدم. گفتم برویم. ظرف ها را بعدتر جمع می کنم.

در آغوشم آرامید. سرش را گذاشت روی شانه ام و دستم کاملاً در برش گرفته بود.

گفتم نمی خواهی برام تعریف کنی؟

گفت خواب دیدم که نبش خیابان Rue du Miroir، جلوی بوتیک Mephisto ایستاده ام و تصمیم گرفته ام بروم تو برای اریک کفش بخرم اما صدای هربرت را می شنوم که از جواهر فروشی رو به رو صدا می کندم. می خواهم بروم طرفش که می بینم کارناوالی چینی دارند اژدهای سال نو را از خیابان رد می کنند، دو طرف اژدها دو طبال، بر طبل هاشان می کوبند. اژدها می آید طرفم. خوشحال می شوم و دست دراز می کنم که نارنگی بگیرم ازش اما دهانش را که باز می کند می بینم زبانش یک کودک مرده است که در دست هاش نارنگی گذاشته اند. از خواب پریدم.

حرفی نزدم، دست بردم لای موهاش و با نوک انگشت هام به آهستگی پشت سرش را ماساژ دادم.

گفت وقتی که بیدار شدم اولش نمی دانستم کجا هستم، بیشتر جا خوردم و ترسیدم. کم کم یادم آمد.

گفتم نترسیدی که دزدیده باشندت؟

جوابم را نداد، انگار که نشنیده باشد. من هم اصراری به شنیده شدنش نداشتم. چیزی نگفتم.

کم کم به خواب رفت. بازوم زیر وزن سرش و در اثر بی حرکت بودن بی حس شده بود. نمی خواستم بیدارش کنم. سمت چپم خوابیده بود و دست چپش را انداخته بود روی سینه ام و پای چپش را روی پاهام طوری که هیچ جوره نمی توانستم جنب بخورم.

به صورت ککمکی اش نگاه کردم و لبهای  نیمه بازش. به موهاش که روی صورتش ریخته بود و حتی مرتبش نکردم نکند بیدارش کنم. آن قدر به صورتش نگاه کردم که از بی خوابی و خستگی دیشبش خوابم برد.

وقتی بیدار شدم دیدم که هانا زل زده به چشم هام، نمی دانستم از کی ولی به نظر می رسید که زمان قابل توجهی باشد چون کاملاً بیدار بود. پرسیدم ساعت چند است؟

گفت از 10 گذشته.

گفتم من هم دیشب نخوابیدم.

گفت من نگذاشتم بخوابی؟

گفتم نه، من هم کابوس دیدم. فکر کنم اسم نوشیدنی ام را باید به جای Drink and Dream  بگذارم Drink and Nightmare.

لبخند زد.

وقت صبحانه، هانا ساکت بود و من هم حرفی برای گفتن به ذهنم نمی رسید. پیشنهاد دادم که موسیقی گوش کنیم. موافق بود. براش Jazz گذاشتم، بلکه سر کیف بیاید.

بعد از مدتی گفت گمان کنم کودک مرده در خواب همان جنینی بود که سقط کردم.

نگاه استفهام آمیزی به او انداختم که ادامه بدهد. چیزی نگفت. من هم نپرسیدم.