یادم نمی آید کجا جمله یی خوانده بودم از ویرجینیا وولف به این مضمون: برای نوشتن، درآمد منظم سالیانه و اتاقی که بر در آن قفلی باشد لازم است.

خب من حداقل فعلاً نیازی به اتاقی که بر درش قفلی باشد ندارم، در ورودی خانه ام قفل دارد و برای تنهایی ام کافی است، گوشی ام را هر وقت بخواهم خاموش می کنم و حتی وارد اینترنت نمی شوم؛ اما درآمد منظم سالیانه که با فراغ بال بنشینم و بنویسم و غم زندگی را نداشته باشم، ندارم. دارم کار می کنم.

اگر شهرزاد هم هر روز از ساعت 7 صبح می رفت سر کار و پنج به خانه بر می گشت و تمام روزهای تعطیل مجبور به کار کردن روی پروژه ها بود، هنگام قصه گفتن خوابش می برد و تمام.

گاهی وقت ها به سرم می زند که خودم را بزنم به دیوانگی و مانند فلوبر درس و مشغله را رها کنم. برگردم ایران، از سربازی هم معاف خواهم شد، و می توانم بنویسم. البته وقتی به یاد پیامدش می افتم، پدر فلوبر از غصه دق کرد و مرد، فکرش را از سرم بیرون می کنم. گذشته از این، شغل خوبی دارم که فعلاً قرار نیست درباره اش بنویسم، اگر طبق برنامه ریزی پیش بروم، شب پانصدم به بعد خواهد بود که با متوسط یک نوشته در هفته (در حالت خوش بینانه) می شود ده سال بعد.

با این حساب هزار و یک شب که به پایان برسد، پیرمردی شده ام برای خودم.

بگذریم، دلم براتان تنگ شده بود. بهانه یی می خواستم که بنویسم تا دور هم جمع شویم. بهانه یی می خواستم که بهتان سلام کنم.